گنجور

غزل شمارهٔ ۱۴۲۳

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

شور در دل فکند لعل خموشی که تراست

خواب را تلخ کند چشمه نوشی که تراست

از لطافت، سخنی چند که در دل داری

می توان خواند ز لبهای خموشی که تراست

خواب را شوخی چشم تو رم آهو کرد

چه کند باده گلرنگ به هوشی که تراست؟

صرف خمیازه آغوش شود اوقاتش

هر که را چشم فتد بر بر و دوشی که تراست

ای بسا روز عزیزان که سیه خواهد کرد

از خط و زلف، رخ غالیه پوشی که تراست

سبزه تربتش از آب گهر سبز شود

هر که چشم آب دهد از در گوشی که تراست

چه بهشتی است که ایمان به گرو می گیرد

از فقیران، نگه باده فروشی که تراست

طرف دعوی صائب مشو ای بلبل مست

که دو هفته است همین جوش و خروشی که تراست

نیست ممکن که ترا پخته نسازد صائب

چون می تلخ درین میکده جوشی که تراست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام