گنجور

غزل شمارهٔ ۱۴۱۰

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

دست بر هر چه فشاندم به رگ جان آویخت

دامن از هر چه کشیدم به گریبان آویخت

دامن گرمروان شعله بی زنهارست

چون مرا خار غم عشق به دامان آویخت؟

دست در دامن هر خار زند غرقه بحر

چه عجب گر ز نظر اشک به مژگان آویخت

گفتم از وادی غفلت قدمی بردارم

کوهم از پای گرانخواب به دامان آویخت

می رساند به لب چاه زنخدان خود را

هر که در دامن آن زلف پریشان آویخت

رنج غربت نکشد هر که درین فصل بهار

قفس بلبل ما را به گلستان آویخت

پرده ای بود که بر دامن محمل افکند

خون مجنون که به دامان بیابان آویخت

کشتی نوح درین بحر بود کام نهنگ

جان کسی برد که در دامن طوفان آویخت

این نه ابرست، که دود دل مرغان چمن

پرده آه به سیمای گلستان آویخت

تا نظر بر لب میگون تو افتاد مرا

همچو اخگر به کباب دل سوزان آویخت

با ادب باش که از دیده صاحب نظران

عشق در هر گذر آیینه رخشان آویخت

چه عجب صائب اگر خون چکد از منقارش

نغمه سنجی که به یک پای ز بستان آویخت

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام