گنجور

غزل شمارهٔ ۱۴۰۲

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

دوش مجلس از زبان شکوه ام در می گرفت

کاش این شمع پریشان را کسی سر می گرفت

کوه تمکین و سبکساری کنون هم پله اند

رفت آن موسم که بحر عشق لنگر می گرفت

دیده ابلیس اگر می داشت نور معرفت

خاک را از چهره چون خورشید در زر می گرفت

آن که می زد از نصیحت آب بر آتش مر

کاش اول پرده از رخسار او برمی گرفت

چشم خود را داده بود از آب حیوان خضر آب

تا غرور آیینه از دست سکندر می گرفت

با ضعیفان سختگیریهای چرخ امروز نیست

دایم این بیدادگر نخجیر لاغر می گرفت

شرم اگر بیرون در می بود و می در اندرون

صحبت ما و تو امشب رنگ دیگر می گرفت

صائب از بزمی که من افسرده بیرون آمدم

پنبه مینا ز روی گرم می در می گرفت

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام