گنجور

غزل شمارهٔ ۱۳۹۱

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

وقت رندی خوش که کام از موسم گل برگرفت

دامن سجاده را داد از کف و ساغر گرفت

رهن می کردم ردایی را که ننگ دوش بود

وقت مشرب خوش که این بارم ز گردن برگرفت

می شود از همدگر روشن چراغ حسن و عشق

شمع گل از غنچه منقار بلبل در گرفت

با خموشی منع آه گرم از دل چون کنم؟

چون توان با موم راه روزن مجمر گرفت؟

دامن افشان از سر خاکم گذشتن سهل نیست

آتش این شکوه خواهد دامن محشر گرفت

تشنگان حشر، فکر چشمه دیگر کنید

کز لب تبخاله ریزم برق در کوثر گرفت

بیش ازین کاوش مکن با دل که چشم تشنه اشک

از برای گریه کردن آب از گوهر گرفت

شیشه با سنگ و قدح یا محتسب یکرنگ شد

کی ندانم صحبت ما و تو خواهد در گرفت

سهل باشد گل به جیب دوستداران ریختن

از ره دشمن به مژگان خار باید بر گر

گر نمی خواهد که در پای تو ریزد رنگ عشق

سرو از قمری به کف چون مشت خاکستر گرفت؟

صائب از مژگان او دعوای خون دل مکن

از شهیدان خونبهای رگ که از نشتر گرفت؟

کلک صائب جوهر خود گر چنین خواهد نمود

در دل یاقوت خواهد برق غیرت در گرفت

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام