گنجور

غزل شمارهٔ ۱۳۷۰

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

گر چه از بیداد خسرو زین جهان فرهاد رفت

دولت او هم به اندک فرصتی بر باد رفت

خون عاشق مدعی از سنگ پیدا می کند

بیستون تیغ از کمر نگشود تا فرهاد رفت

صید من کز ناتوانی بر زمین بسته است نقش

حیرتی دارم که چون از خاطر صیاد رفت

داشت دلتنگی مرا چون غنچه در مهد امان

چون گل از بیهوده خندی خرمنم بر باد رفت

هر که چون قمری به طوق بندگی گردن نهاد

از ریاض آفرینش همچو سرو آزاد یافت

در نگاه اولین هر کس ز دنیا چشم بست

چون شرر خندان برون از عالم ایجاد رفت

نقش پای ماست بر عقل متین ما دلیل

می توان دانست هر جا خامه فولاد رفت

شکوه من چون حباب از انقلاب بحر نیست

کز هوای خود، سر بی مغز من بر باد رفت

از سهیل تربیت شد عاقبت کان عقیق

رنگ من یک چند اگر از سیلی استاد رفت

می شود پاک از گنه عاشق به هر صورت که هست

نقش شیرین خواهد از تردستی فرهاد رفت

هر که از سیل حوادث بیش شد زیر و زبر

با دل معمور صائب زین خراب آباد رفت

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام