گنجور

غزل شمارهٔ ۱۳۵۹

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

عمر من در سایه آن قامت دلجو گذشت

از چنان حیرت فرا سروی چسان این جو گذشت؟

محمل لیلی سبکسیرست، ورنه بارها

چشم مجنون در دویدن از رم آهو گذشت

همچنان بیگانه از دین است چشم کافرش

گر چه عمش جمله در محراب آن ابرو گذشت

زهره شیران شود از دیدن همچشم آب

یارب از نظاره لیلی چه بر آهو گذشت

از نگه می شد غبارآلود آب گوهرش

از غبار خط چه یارب بر عقیق او گذشت

بر بیاض عارض او از غبار خط نرفت

آنچه بر روز من از زلف سیاه او گذشت

از سیاهی ره برون بی خضر بردن مشکل است

سرمه خونها خورد تا زان نرگس جادو گذشت

بر دم صد تیغ عریان پا نهادن مشکل است

تند نتواند نگاه از چین آن ابرو گذشت

دیده روشن نمی ماند درین بستانسرا

دید تا خورشید را شبنم ز رنگ و بو گذشت

دست از آب زندگی نتوان به خاک تیره شست

وای بر آن کس که بهر نان ز آب رو گذشت

ترک خودبینی نمی آید ز هر ناشسته روی

سرو نتوانست با آزادگی زین جو گذشت

در دل او ره ندارد، ورنه صائب بارها

تیر آه من ز سنگ از قوت بازو گذشت

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام