گنجور

غزل شمارهٔ ۱۲۹۹

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

بار بر مجنون ما جمعیت اطفال نیست

خانه آیینه تنگ از کثرت تمثال نیست

خاک زن در چشم خودبینی که از آب حیات

سد اسکندر به جز آیینه اقبال نیست

مزرع امید را آب تنک برق فناست

عیش را ناقص کند جامی که مالامال نیست

قطع امید از تهی چشمان عالم کرده ایم

کشت ما را چشم آب از چشمه غربال نیست

وقت آن درویش قانع خوش که از خوان نصیب

لقمه ای دارد که چشم شورش از دنبال نیست

مهر خاموشی است حجت بر مزاج مستقیم

رفتن تب را دلیلی بهتر از تبخال نیست

گفتگوی معرفت کم کن که اهل حال را

حجت ناطق به غیر از ترک قیل و قال نیست

بی نیاز از هاله باشد خوبی ماه تمام

ساق چون افتاد سیمین حاجت خلخال نیست

سعی در جمعیت دل کن کز این عبرت سرا

آنچه نتوان برد از اسباب با خود، مال نیست

دیده اهل هوس دایم بود در سیر و دور

نقطه را آسودگی در قرعه رمال نیست

مرکز پرگار سرگردانی بی منتهاست

هر سر بی حاصلی کز فکر زیر بال نیست

نیست صائب بر حریصان جمع سیم و زر گران

از گرانباری غباری بر دل حمال نیست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام