گنجور

غزل شمارهٔ ۱۲۹۸

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

عشق را حاجت به زور بازوی اقبال نیست

فتح اقلیم قفس جز در شکست بال نیست

شرم هشیاری زبان بند شکایت گشته است

می اگر باشد، زبان شکوه مالال نیست

هر کجا پای محبت در میان باشد خوش است

حلقه زنجیر، لیلی را کم از خلخال نیست

هر قدر خواهد دلت، عرض تجلی کن به دل

خانه آیینه تنگ از کثرت تمثال نیست

در حریم وصل او صائب خموشی پیشه کن

مجلس حال است اینجا، جای قیل و قال نیست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

فرّخ نوشته:

قافیه بیت دوم لطفا به مالامال اصلاح گردد:
می اگر باشد، زبان شکوه مالامال نیست

مجتبی خراسانی نوشته:

بسم الله الرحمن الرحیم
صائب:
محو کی از صفحۀ دل ها شود آثار من؟/من همان ذوقم که می یابند از گفتار من
به اوجِ عرش، سخن را رسانده ام صائب/بلند نام شود هر که در زمان من است
بیت اول: عشق را حاجت به زور بازوی اقبال نیست/فتح اقلیم قفس جز در شکست بال نیست
فتح و شکست با اقلیم گونه‌ ای مراعات نظیر است. همچنین است زور و بازو. فتح و شکست از منظری تضاد است. و اقبال و شکست هم باطنا تضاد دارند؛ هر چند شاید قابل ذکر نباشند. می‌فرماید که عشق احتیاجی به این که تو به او روی بیاوری و خود را به زحمت بیندازی ندارد، اقبال نمی‌خواهد. چرا که پیروز شدن بر قفس و اجزای آن راهی جز شکستن پرو بال ندارد. منظور این است که عشق می‌خواهد تو را آزاد کند، اما این آزادی نیازی به زور زدن از جانب تو ندارد و نیازی نیست که تو سر پنجه رنجه کنی و می‌ له‌ های قفس را بشکنی، بلکه تو باید خود را از رونق دنیا و دنیا دوستان بیندازی. اگر پرنده بی‌بال و پر شود، عاجز شود، و دیگر به درد نگهداری نخورد، هیچ گاه او را نگه نخواهند داشت. صائب می‌فرماید پر و بال خود را بشکن تا قفس را فتح کنی؛ نیازی به زورآزمایی نیست. این بیت قدری یادآور طوطی و بازرگان است. طوطی خود را از نفع ساقط کرد، سپس آزاد شد.
عشق در دیوان صائب به انحاء مختلف ذکر شده است. قدری از آن‌ ها را ذکر می‌کنم:
گردی که خیزد از قدم رهروان عشق/با سرمهٔ سیاهی منزل برابر است
عشق را با دل صدپارهٔ من کاری هست/در دل غنچهٔ من خردهٔ اسراری هست
عشق از ره تکلیف به دل پا مگذارد/سیلاب نپرسد که در خانه کدام است
ادب گزین که چو منصور هر که شوخی کرد/ادیب عشق سرش را به چوب دار شکست
بیت دوم: شرم هشیاری زبان‌بند شکایت گشته است/می‌ اگر باشد، زبان شکوهٔ ما لال نیست
زبان‌ بند نوعی افسون است که زبان حریف یا فردی خاص را که مورد اراده باشد بدان می‌بندند. در قدیم رایج بوده، امروزه هم برخی رمالان چنین افسونی می‌بندند. در کل زبان‌ بند آن است که موجب بسته شدن زبان کسی شود. صائب می‌فرماید:
خط زبان‌ بند بتان بود نمی‌دانستم/که تو را جوهر شمشیر زبان خواهد شد
یا:
احسان بی‌سؤال زبان‌ بند خواهش است/از دست کوته است زبان گدا بلند
و:
زهی نقاب جمالت برهنه‌ رویی‌ها/خموشی تو زبان‌ بند کام‌ جویی‌ ها
می‌فرماید شرمی که از هشیاری بر ما مستولی شده است، همچون افسونی زبان ما را بسته است، وگرنه اگر باده مهیا باشد، ما نعره‌ ها می‌ دانیم و می‌ توانیم سخن صریح بگوییم و آن‌ چه در دل داریم رو کنیم و از دهر و از خود و از همه آن‌ چه شکایت داریم بیرون بریزیم. شرم هشیاری تعبیر لطیفی است. صائب آنان را که مست نیستند شرمگین می‌داند؛ چرا که سخن مستانه نمی‌دانند. جنابش آگاهی را موجب شرم می‌داند.
بیت سوم: هرکجا پای محبت در میان باشد خوش است /حلقهٔ زنجیر لیلی را کم از خلخال نیست
صائب خوشی را جایی می‌ داند که پای محبت آن‌ جا باشد. باید آکسان را بر «پای محبت» گذاشت. یعنی باید پای محبت را با تأکید خواند. از این رو می‌ فرماید که خواه لیلی پای در دیدهٔ خلخال داشته باشد خواه در چشم زنجیر؛ مهم این است که پای لیلی در میان است. خلخال و زنجیر اهمیتی ندارند.
در این بیت لیلی خود محبت گرفته شده است. خلخال موجب زیبایی و جلوه است. حال آن که زنجیر نشان از بلا و گرفتاری است. صائب می‌ خواهد بگوید وقتی محبت در میان باشد، چه جاه و جلال و عزت، چه خواری و گرفتاری و بلا؛ هر دو یکی است.
بیت چهارم: هر قدر خواهد دلت عرض تجلی کن به دل/خانهٔ آیینه تنگ از کثرت تمثال نیست
ما هر قدر بر اشیاء مقابل آیینه بیفزاییم، آیینه دلتنگ و گرفته نخواهد شد؛ حال آن که در عالم حقیقی و واقعی هر جایی به یک میزان خاص ظرفیت دارد؛ یعنی ما نمی‌ توانیم بیش از ظرفیت ظروف چیزی بر آن‌ ها تحمیل کنیم. صائب می‌فرماید که دل، آیینه است و می‌ تواند تمام تجلیات باری تعالی را در خود جای بدهد. لذا هر قدر می‌ خواهی تجلیات را به دلت راه بده، چون آیینه ظرفی است که تنگ نخواهد شد.
صائب می‌ فرماید:
عاقبت از خانهٔ آیینه هم دلگیر شد/در بهشت آن شوخ بی‌پروا نمی‌گیرد قرار
یا:
از خانهٔ آیینه صبوحی زده آید/از چشم خود آن کس که بود رطل گرانش
و:
تماشای جمال خود چنان برده است از هوشش/که بیرون آورند از خانهٔ آیینه با دوشش
خانهٔ آیینه، هم به‌ تنهایی می‌ تواند یک آینه باشد، هم می‌ تواند آیینه‌ خانه باشد؛ مثل تالار آیینه.
بیت پنجم: در حریم وصل او صائب خموشی پیشه کن/ مجلس حال است این‌ جا، جای قیل و قال نیست
خموشی و قیل و قال در مقابل هم هستند. حال و قال هم در مقابل هم هستند. می‌فرماید وقتی به معشوق رسیدی، دیگر چیزی مگو. وصل زبان را می‌بُرد و کوتاه می‌کند، چون دیگر چیزی برای گفتن و خواستن وجود ندارد؛ آن‌ چه عاشق می‌ خواسته، اکنون با حصول وصل در برابر اوست؛ پس جای سخن گفتن نیست، بلکه فقط جای حال است نه قال.
بمنه و کرمه

کانال رسمی گنجور در تلگرام