گنجور

غزل شمارهٔ ۱۲۶۸

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

حسن عالمسوز او را ساغری در کار نیست

چهره خورشید را روشنگری در کار نیست

آتش از خود می دهد بیرون سپند شوخ ما

این سبکسیر فنا را مجمری در کار نیست

قطره آبی به هم پیچد بساط خواب را

در شکست اهل غفلت لشکری در کار نیست

هیچ نقشی نیست کز آیینه رو پنهان کند

دل چو روشن شد کتاب و دفتری در کار نیست

مطرب ما چون خم می سینه پر جوش ماست

محفل عشاق را خنیاگری در کار نیست

هر چه باید، آدمی با خویشتن آورده است

خواب چون افتاد سنگین، بستری در کار نیست

با زبان گندمین، روزی طلب کردن خطاست

طوطی شیرین سخن را شکری در کار نیست

گر دهانش در نظر ناید، حدیث او بس است

باده روحانیان را ساغری در کار نیست

کهربایی حاصل ما را به غارت می برد

خرمن بی مغز ما را صرصری در کار نیست

سیل بی رهبر به دریا می رساند خویش را

شوق در هر دل که باشد رهبری در کار نیست

می ربایندت چو شبنم شوخی گلها ز هم

سیر این گلزار را بال و پری در کار نیست

کوه طاقت صائب از دل گو گرانی را ببر

این محیط بیکران را لنگری در کار نیست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام