گنجور

غزل شمارهٔ ۱۲۱۳

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

محتسب از عاجزی دست سبوی باده بست

بشکند دستی که دست مردم افتاده بست!

عکس خود را دید در می زاهد کوتاه بین

تهمت آلوده دامانی به جام باده بست

آب خضر و باده روشن ز یک سرچشمه اند

چشم بست از زندگی هر که چشم از باده بست

سرو را خم کرد بار آشیان قمریان

بار خود نتوان به دوش مردم آزاده بست

ذوق رسوایی گرفت اوجی که زهد مرده دل

سنگ طفلان را به جای مهر در سجاده بست

همت از افتادگی بستان که حسن خیره چشم

دست عالم را به زلف پیش پا افتاده است

وصل لیلی از ره آوارگی نزدیک بود

دشت در گمراهی مجنون کمر از جاده بست

از صراط المستقیم عشق پا بیرون منه

شد بیابان مرگ صائب هر که چشم از جاده بست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام