گنجور

غزل شمارهٔ ۱۱۵۳

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

از جوانی داغ ها بر سینه ما مانده است

نقش پایی چند از آن طاوس بر جا مانده است

در بساط من ز عنقای سبک پرواز عمر

خواب سنگینی چو کوه قاف بر جا مانده است

نیست از چشم و دل بینا مرا جز درد و داغ

ظلمت از خورشید و خفاش از مسیحا مانده است

می کند از هر سو مویم سفیدی، راه مرگ

پایم از خواب گران در سنگ خارا مانده است

چون نسایم دست بر هم، کز شمار نقد عمر

زنگ افسوسی به دست باد پیما مانده است

نیست در دستم به جز افسوس از عمر دراز

سوزنی از رشته مریم به عیسی مانده است

نوبت پرواز از بالم به چشم افتاده است

طوطیم چون سبزه عاجز در ته پا مانده است

نیست جز طول امل در کف مرا از عمر هیچ

از کتاب من همین شیرازه بر جا مانده است

مشت خاشاکی است بر جا مانده از سیلاب عمر

در دل من خار خاری کز تمنا مانده است

مطلبش از دیده بینا، شکار عبرت است

ورنه صائب را چه پروای تماشا مانده است؟

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام