گنجور

غزل شمارهٔ ۱۱۵۰

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

از شکوه عشق، میدان تنگ بر هامون شده است

دامن صحرا ز یک دیوانه پر مجنون شده است

می کنم چون موج در آغوش دریا پا دراز

تا عنان اختیار از دست من بیرون شده است

سرکشی از بس که زین وحشی نگاهان دیده ام

باورم ناید که آهو رام با مجنون شده است

شانه شمشاد را دست نگارین می کند

بس که در زلف گرهگیر تو دلها خون شده است

نیست در روی زمین از بی غمی آثار درد

چهره زرین نهان در خاک چون قارون شده است

ز انقطاع فیض، کوتاه است ایام خزان

دولت فصل بهار از فیض روز افزون شده است

جلوه همکار می بندد زبان لاف را

در زمان قامت او سرو ناموزون شده است

همچو داغ لاله چسبیده است صائب بر جگر

آه ما از بس که نومید از در گردون شده است

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام