گنجور

غزل شمارهٔ ۱۱۴۹

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

شکر ما کوته زبان از کثرت احسان شده است

برگ این نخل برومند از ثمر پنهان شده است

دست از دامان دلهای پریشان برمدار

رو به دریا می رود ابری که بی باران شده است

می تراود از در و دیوار او نقش مراد

خانه هر کس که چون آیینه بی دربان شده است

روزگار غفلت ما می رود چون برق و باد

کشتی ما از گرانباری سبک جولان شده است

می کشد در جسم، جان از پاکدامانی عذاب

مصر بر یوسف ز عصمت تنگ چون زندان شده است

سیل بی زحمت به دریا می برد خاشاک را

با خرام او، برون رفتن ز خود آسان شده است

با ضعیفان پنجه کردن نیست کار سرکشان

آتش از خاشاک ما بسیار رو گردان شده است

نیست زر در آستین غنچه و دامان گل

تا کدامین سرو در گلزار دست افشان شده است

از رگ تلخی، میان باده بی زنار نیست

در زمان چشم او عالم فرنگستان شده است

می خورد تیر حوادث را به جای نیشکر

هر که صائب بر سر خوان فلک مهمان شده است

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام