گنجور

غزل شمارهٔ ۱۱۱۸

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

بی تزلزل نیست هرکس چون علم استاده است

عشرت روی زمین از مردم افتاده است

تشنه چشمان بحر را سازند در یک دم سراب

حسن محجوب تو چون آیینه را رو داده است؟

با تهیدستان ندارد سختی ایام کار

سرو بی حاصل ز سنگ کودکان آزاده است

پای موران بند بر آیینه نتوان شدن

از قبول نقش، لوح سینه ما ساده است

گر چه می دانند دامان وسایل زاهدان

بیش عارف پرده بیگانگی سجاده است

آه مظلومان کند اولاد ظالم را کباب

پله این ناوک دلدوز دور افتاده است

حرص، صائب در بهاران است بی برگ و نوا

برگ عیش قانعان در برگریز آماده است

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

عیسی نوشته:

آه مظلومان کند اولاد ظالم را کباب

پله این ناوک دلدوز دور افتاده است

صائب می گوید آه وناله مظلومان علاوه بر ظالم دامن فرزندان ظالم را می گیرد:

کانال رسمی گنجور در تلگرام