گنجور

غزل شمارهٔ ۱۱

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

می رسد هر دم مرا از چرخ آزاری جدا

می خلد در دیده من هر نفس خاری جدا

از متاع عاریت بر خود دکانی چیده ام

وام خود خواهد ز من هر دم طلبکاری جدا

چون گنهکاری که هر ساعت ازو عضوی برند

چرخ سنگین دل ز من هر دم کند یاری جدا

نیست ممکن جان پر افسوس من خالی شود

گر شود هر موی من آه شرر باری جدا

تا شدم بی عشق، می لرزم به جان خویشتن

هیچ بیماری نگردد از پرستاری جدا

دست من چون خار دیوارست از گل بی نصیب

ور نه دارد دامن گل هر سر خاری جدا

نه همین خورشید سرگرم است از سودای او

عشق دارد در دل هر ذره بازاری جدا

حسن سرکش، کافر از جوش هواداران شود

دارد از هر طوق قمری سرو زناری جدا

قطع امید از حیات تلخ بر من مشکل است

وای بر آن کس که گردد از شکرزاری جدا

تکیه بر پیوند جان و تن مکن صائب که چرخ

این چنین پیوندها کرده است بسیاری جدا

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام