گنجور

غزل شمارهٔ ۱۰۷۲

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

خرقه آزادگان چشم از جهان پوشیدن است

کسوت این قوم از دستار سر پیچیدن است

سخت رویی می شود سنگ فسان شمشیر را

خاکساری روی دشمن بر زمین مالیدن است

از تهی مغزی است امید گشاد از ماه عید

ناخن تنها برای پشت سر خاریدن است

ما حجاب آلودگان را جرأت پروانه نیست

گرد سر گردیدن ما، گرد دل گردیدن است

سرفرازی چشم بد بسیار دارد در کمین

تا بود روشن، مدار شمع بر لرزیدن است

عرض دادن جنس خود بر مردم بالغ نظر

در ترازوی قیامت خویش را سنجیدن است

صرف کردن زندگی در خدمت آزادگان

زیر پای سرو چون آب روان غلطیدن است

از گداز شمع روشن شد که در بزم وجود

روزی روشندلان انگشت خود خاییدن است

در محرم تا چه خونها در دل مردم کند

محنت آبادی که عیدش دربدر گردیدن است

برگ جمعیت به از ریزش ندارد حاصلی

گر گلابی هست این گل را، ز هم پاشیدن است

سنگ طفلان می کند خوش وقت مجنون مرا

کار کبک مست در کوه و کمر خندیدن است

از خموشی می توان صائب به معنی راه برد

مایه غواص گوهرجو نفس دزدیدن است

خواب را صائب مکن بر دیده از شبگیر تلخ

چاره کوتاهی این ره به خود پیچیدن است

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام