گنجور

غزل شمارهٔ ۸۳

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » گزیدهٔ غزلیات
 

پیرانه‌سر همای سعادت به من رسید

وقت زوال، سایهٔ دولت به من رسید

پیمانه‌ام ز رعشهٔ پیری به خاک ریخت

بعد از هزار دور که نوبت به من رسید

بی‌آسیا ز دانه چه لذت برد کسی؟

دندان نمانده بود چو نعمت به من رسید

شد مهربان سپهر به من آخر حیات

در وقت صبح، خواب فراغت به من رسید

صافی که بود قسمت یاران رفته شد

درد شرابخانهٔ قسمت به من رسید

مجنون غبار دامن صحرای غیب بود

روزی که درد و داغ محبت به من رسید

این خوشه‌های گوهر سیراب، همچو تاک

صائب ز فیض اشک ندامت به من رسید

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

اکبر معینی نوشته:

ابیاتی از این غزل ذکر نشده که در ذیل غزل را به صورت کامل اورده ایم

پـیرانه سـر همـای سـعـادت بـه مـن رسـید
وقــت زوال ســایـه دولــت بــه مـن رســیـد
فـردی نـمـانـده بــود ز مـجــمـوعــه حــواس
در فرصتـی که نوبـت عشرت بـه من رسـید
پـیمـانه ام ز رعـشـه پـیری بـه خـاک ریخـت
بـعـد از هـزار دور کـه نـوبـت بـه مـن رسـیـد
بــی آســیـا ز دانـه چــه لـذت بــرد کـسـی
دندان نمانده بـود چـو نعـمت بـه من رسـید
شـد مـهـربــان سـپـهـر بـه مـن آخـر حـیـات
در وقت صـبـح خـواب فراغـت بـه من رسـید
صـافـی کـه بـود قـسـمـت یاران رفـتـه شـد
درد شـرابــخـانـه قـسـمـت بــه مـن رسـیـد
شد سینه چاک همچو صدف استـخوان من
تــا قـطـره ای ز ابــر مـروت بــه مـن رســیـد
زان خــنـده ای کــه بــر رخ مـن کــرد روزگـار پـنداشـتـم که صـبـح قـیامت بـه من رسـید
صـیاد بـی کـمـین بـه شـکـاری نمـی رسـد
این فـیضـها ز گـوشـه عـزلـت بـه من رسـید
چون چشم یار از نفسم گرد سرمه خاست
تـا گوشه ای ز عالم وحـشت بـه من رسید
مـجـنـون غـبــار دامـن صـحـرای غـیـب بــود
روزی کـه درد وداغ مـحـبـت بـه مـن رسـیـد
از زهـر سـبــز شـد پـروبــالـم چـو طـوطـیـان
تــا گــرد کــاروان حــلــاوت بــه مـن رســیـد
هر نشأه ای که در جـگرخـم ذخـیره داشـت
یک کاسه کرد عشق چونوبت به من رسید
این خـوشه های گوهر سـیراب همچـو تـاک صـائب ز فـیض اشـک ندامت بـه من رسـید

کانال رسمی گنجور در تلگرام