گنجور

غزل شمارهٔ ۱

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » گزیدهٔ غزلیات
 

یا رب از دل مشرق نور هدایت کن مرا

از فروغ عشق، خورشید قیامت کن مرا

تا به کی گرد خجالت زنده در خاکم کند؟

شسته رو چون گوهر از باران رحمت کن مرا

خانه‌آرایی نمی‌آید ز من همچون حباب

موج بی‌پروای دریای حقیقت کن مرا

استخوانم سرمه شد از کوچه گردیهای حرص

خانه دار گوشهٔ چشم قناعت کن مرا

چند باشد شمع من بازیچهٔ دست فنا؟

زندهٔ جاوید از دست حمایت کن مرا

خشک بر جا مانده‌ام چون گوهر از افسردگی

آتشین رفتار چون اشک ندامت کن مرا

گرچه در صحبت همان در گوشهٔ تنهاییم

از فراموشان امن آباد عزلت کن مرا

از خیالت در دل شبها اگر غافل شوم

تا قیامت سنگسار از خواب غفلت کن مرا

در خرابیهاست، چون چشم بتان، تعمیر من

مرحمت فرما، ز ویرانی عمارت کن مرا

از فضولیهای خود صائب خجالت می‌کشم

من که باشم تا کنم تلقین که رحمت کن مرا؟

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۱۱ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

امین کیخا نوشته:

پروا ، توجه هم هست

امین کیخا نوشته:

قناعة همان خرسندی است ، از این رو خوشنودی و خرسندی کمی دیگرسان هستند

رهام نوشته:

ز ویرانی عمارت کن مرا به جای بسازم خیلی زیباست و همینطور القاِ رحمت

محمد بهمنی نوشته:

به نظر می رسد در بیت چهارم، چشم قناعت را در مقابل چشم طمع و حرص و افزونخواهی آورده، که موجب فرسایش روح و جسم آدمی می شود و آن را تشبیه به سرمه ای می کند که در نهایت باعث کوری و ندیدن زیباییهای جهان می شود.

نسرین رضایی نوشته:

به نظر صائب خجالت وشرمساری انسان را زنده زنده در خاک می کند شرمساری بدتر از مردن است.دربیت سوم بین موج وحباب تفاوت وجود دارد موج دنیاگرا نیست وبه فکر ساختن خانه نیست یه دفعه عظیم وبزرگ می خرزوشد وبعد هم خود نابود میشود وهرچه سر راهش هست را نابود میکند اما حباب با انهمه کوچکی به ساختن خانه ای برای خویش است.
سرمه شدن یعنی پودر شدن نابود شدن صائب تاکید می کند که انسان حریص وازمند تهایتا از حرص وطمع اسیب می بیند اما قناعت موجب سعادت وسلامت است
مهمترین نکته در بیت اخر اوردن من که باشمن که در این بیت برای تحقیر وکوچکی امده یعنی من چه کسی هستم که از خداوند بخواهم که به من مرحمت کند.من که باشم که بر ان خاطر عاطل بگذرم

شمس الحق نوشته:

امین کیخای بزرگ وگرامی
حقیربعنوان شاگردی کوچک وکند ذهن درمحضراستاد رخصت می طلبد عرض کند که تا کنون تصورش برآن بودی که ” قناعت ” درتقابل با ” حرص ” با ” خرسندی ” تفاوتی اندک وظریف دارد . همان تفاوتی که میان رضایت و قناعت موجود است . البته درست است که معنی خرسند همان راضی است ، اما اینکه ازچه یا از که خرسند بودن و ازچه و ازکه راضی بودن را فرقی نباشد ؟ فی المثل آیا میتوان گفتن که [ من ازتو قانعم ] وتفاوتی با [ من ازتو راضیم ] دراین میان نباشد ؟ دیگرآنکه فرق این دو با [ من ازتو خرسندم ] در چیست ؟ و مخلص آنکه میان این سه جمله چه تفاوت باشد :
من ازتو راضیم .
من از تو قانعم .
من از تو خرسندم .
شاگرد احقر شما شمس الحق

شمس الحق نوشته:

استاد بزرگوار وسرور من جناب امین کیخا
اگربه این شاگرد کوچک خود منت نهاده وپاسخ این پرسش را نیز همی دهید فخر بر آسمان کنم .
این سؤال را درازا زمانیست که درسر دارم وازبهر آن پاسخی درخور تا کنون نیافته ام .
همچنانکه میدانیم درزبان انگلیسی میان [ تو ] و[شما ] فرقی نباشد وهر دو را
YOU
گویند ، اما این ضعیف درنبشته های بزرگان ماضی درزبان پارسی نیزاین تفاوت الفاظ تا کنون ندیده ام . فی المثل ندیده ام که شاگرد به استاد یا پسر به پدر و مرید به مراد واژه محترمانه [شما ] بکار بندد و ازهمان لفظ [ تو ] بهره جویند مثلاً در مناقب العارفین ودرمقالات شمس می خوانیم که شمس درخردکی پدر را گفتی : [ اگرتو از منی و من ازتو درآ در این دریا ورنه برو برمرغان خانگی ]
این چگونه است استاد بزرگ و ازچه زمان این رسم محترمانه رخ نمود و به زبان پارسی وارد شد که کهتر به مهتر بگوید [ شما ] وفی المثل بجای [توگفتی ] بگوید [ شما گفتید ] گویی که با جمعی روبروست ونه با یک تن . این امردرشاهنامه هم امری رایج است که مردمان حتی شاه را هم [تو ] خطاب کنند . البته شما بهترازمن می دانید وگمان دارم درزبان فرانسه چنان نباشد که گفته آمد .
احقر - حمید رضای ثانی ملقب به شمس الحق

شمس الحق نوشته:

درتأیید فرمایش نسرین بانوی فرزانه گنجور [ که چه نام دلاویزی دارند و این نقد بَر پدران و مادران امروزین هم وارد سازم که چگونه است که به آیین کهن سرزمین خود که نام دلربای گلها بَر دختران خود که اعتقاد داشتند رحمت خداوند برایشانست می گزاشتند ، پُشت کرده و اسامی ثقیل وگاه [مرا ببخشید ] سَخیفی بَر دخترانِ خود می نهند که ازبردن آن نام ها معذورم دارید وکافیست به فولدر اسپام خود نظری بیفکنید اگر همچون حقیربه این مشکل دچارید ] واما بعد … عرضم این بود که مصراع آخرین این غزل شماره یک صائب و فرمایش نسرین بانویمان حقیر را بیاد قطعه ای از مثنوی شریف افکند که سخن ازبرخی اولیا میفرماید که راضی اند به قضاها و احکام حق و از دعا کردن بدرگاه خدایتعالی که خدایا آن قضا از من دور فرما روی گردانند و اگر ابیاتی ازاین مبحث بخاطر بیاورم خواهید دید که بسی زیبا و دلاویز سروده که :
قوم دیگر می شناسم ز اولیا
که دهانشان بسته باشد از دُعا
از رضا که هست رامِ آن کرام
جُستن دفعِ بلاشان شد حرام
حسن ظنی بر دل ایشان گشود
که نپوشند از غمی جامه کبود
هرچه آید پیشِ ایشان خوش بُوَد
آبِ حیوان گردد ار آتش بُوَد
زهر در حُلقومِشان شکّر بُوَد
سنگ اندر راهشان گوهر بُوَد
کفر باشد نزدشان کردن دعا
کِای اِله از ما بگردان این قضا
دوستانِ جان ، باور بفرمایید با آنکه این قطعه را هزاران باربه مناسبت های متفاوت خوانده ونبشته ام ، باز موهای بدنم ازهیبت چنین استغنای طبعی که بشوخی میماند راست شد وعرق برپیشانی ام نشست . فکرش را بکنید این چه دل وچه یقین وچه اعتقاد و چه بقول خودش حُسن ظنّی است که فی المثل ونعوذ بالله وخدا ی ناکرده فرزند دردانه کسی به بیماری وخیمی مبتلا شود و آن براستی ولیّ خدای یگانه ازاینکه بدرگاه او دعا کند برای شفای آن فرزند خود داری ورزد که آنچنان یقین محکمی دارد که این بلا و این قضا که بر او فرود آمده خواست خداست و خدایتعالی هم هیچ کاری جز به مصلحت بنده راستین خویش نمیکند .
آری دوستان اینست نتیجه عملی عرفان و شناخت حق ازسوی برخی عارفان واصِل و کامل بزرگ ما . الحمد حق حمده و صلواة و سلام علی خیرخلقه محمد وآله وذرّیاته الطیبین و الطاهرین .

شمس الحق نوشته:

درتأیید فرمایش نسرین بانو [ که چه اسم دلاویزی دارند و درود بر والدینی که برحسب آیین کهن اسامی گل ها بر دختران خود می نهند ] ازمصرع دوم بیت آخر این غزل که خانم نسرین رضایی که بدرستی بیت ومصرع دوم آنرا تفسیرکرده اند ، بیاد قطعه ای ازمثنوی شریف افتادم که مولوی درآن ابیات ازاولیایی سخن میراند که کاری میکنند [ یا درواقع کاری نمیکنند ] سخت بوالعجب که انسان را از باور اینکه چنین انسان یا انسان هایی ممکن است وجود داشته باشند به شگفتی وا میدارد .
مولوی دراین قطعه به سادگی ودرکمال صراحت وبدون هیچ گونه رمز و رازی از برخی اولیاالله یاد میکند که هرقضایی برایشان مقدرشود وهرحکمی ازسوی خدایتعالی بر ایشان رود نه تنها باکشان نیست وغم بدل راه نمیدهند که حتی ازدعا کردن به محضر خداوند که خدایا این بلا واین قضا را ازما دورکن هم خود داری میورزند . زهی یقین واعتقاد واعتماد وبقول مولوی حسن ظنی که دردل ایشان است که خداوند هرچه برای ایشان مقدر فرموده یقیناً به مصلحت اینان است . زهی ایمان که مختص اینگونه عرفای واصل و انسانهای کامل است . درزیر چند بیت ازاین قطعه را که در خاطر دارم می آورم و ازاینکه ادرس آن را نمیدانم متأسفم اما غم نیست که با جستجوی کامپیوتری براحتی قابل دسترسی است .
قوم دیگرمی شناسم زاولیا
که دهانشان بسته باشد ازدعا
ازرضا که هست رام آن کرام
جستن دفع بلاشان شد حرام
حسن ظنی بردل ایشان گشود
که نپوشند ازغمی جامه کبود
هرچه آید پیش ایشان خوش بود
آب حیوان گردد ارآتش بود
کفرباشد نزدشان کردن دعا
کای اله ازما بگردان این قضا
…….
رضا = رضایت
کرام = جمع کریم
جامه کبود = لباس سیاه
آب حیوان = آب حیات
قضا = سرنوشت وحکم الهی

شمس الحق نوشته:

ادرس ابیات مثنوی درخصوص برخی ازاولیا را خود یافتم وبعرض میرسانم .
دفتر سوم - بخش ۸۳
در توصیف برخی اولیا که راضی اند به احکام حق

امین کیخا نوشته:

با درود به شما چنانچه فرموده اید در فرانسه تو و شما با هم فرق دارد و در روزگار روشنگری در ایران مشروطه هم وامگیری از فرانسه بسیار زیاد بوده است گویا این را از فرانسه گرفته اند . در میان نیمزبانها و گویش ها تنها لهجه بختیاری را سراغ دارم که به تو می گوید تو اما به شما می گوید ایسا که همان شما است .

کانال رسمی گنجور در تلگرام