گنجور

شمارهٔ ۵ - در مدح شاه صفی

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » قصاید
 

نشست گل به سریر چمن سلیمان وار

گشود چون پریان بال، ابر گوهربار

شکوه از افق شاخ همچو صبح دمید

شفق نگار شد از لاله دامن کهسار

زمین ز تربیت ابر یوسفستان شد

ز سر گرفت جوانی جهان زلیخاوار

کشید بر چنان تنگ خاک را در بر

که خون دوید چمن را ز لاله بر رخسار

شد از بنفشه زمین برهنه مخمل پوش

ز جوش سبزه و گل سنگ گشت میناکار

فلک چو سینه شهباز گشت از رگ ابر

زمین چو صفحه مسطر کشیده از انهار

به نیش برق رگ ارغوان گشود سحاب

شکوفه شد ز شکرخواب بیخودی بیدار

فلک ز دیده حیران گدای نرگس شد

زمین ز بس که برآراست خویش را ز بهار

رسید قوت نشو و نما به معراجی

که ناپدید شود در گل پیاده، سوار

سپند ریشه دوانید در دل آتش

دمید سنبل و ریحان به جای دود ازنار

ز بس لطیف شد اجرام، می توان دیدن

چو زلف از آینه در خاک ریشه اشجار

چنان گرفتگی از صفحه جهان شد محو

که گشت غنچه پیکان شکفته چون سوفار

ز بس که کرد در اجزای خاک شوق اثر

ز بس که برد ز دلها هوای سیر قرار

نفس گداخته بیرون دوید چون یوسف

ز اشتیاق گل از خانه صورت دیوار

بط شراب چو طاوس مست بال گشود

کشید سر به گریبان خود چو بوتیمار

ز جوش باده به صحرا فتاد خشت از خم

دوید دختر رز رو گشاده در بازار

بلند شد ز خرابات بانگ نوشانوش

به هر دو دست سر خود گرفت استغفار

فلک چو شهپر طاوس شد ز قوس قزح

ز موج لاله چو منقار کبک شد کهسار

ز بس که آینه خاک ته نما گردید

چو می ز شیشه نماید گل از پس دیوار

چو تاک سرزده، مسواک گشت اشک فشان

به فرق زاهد خشک از رطوبت سرشار

میان خانه و گلزار هیچ فرقی نیست

که می توان همه جا چید گل ز فیض بهار

دهان غنچه هوا با گلاب شبنم شست

که مدح خسرو آفاق را کند تکرار

فروغ جبهه اقبال و فتح، شاه صفی

که چشم بخت جهان شد ز دولتش بیدار

شهی که دست گهربار تا برون آورد

زمین به آب گهر شست صفحه رخسار

نظر به همت والای او سپهر کبود

بساط سبزه بود زیر پای سرو و چنار

چگونه کج نبود تیغ او که فتح و ظفر

همیشه تکیه بر او می کنند در پیکار

کند به چهره مریخ رنگ جامه بدل

چو از نیام برآرد بلارک خونخوار

ز سهم او فکند تیغ دشمنان جوهر

چنان که پوست کند دور از تن خود مار

به تلخی از کف ساقی پیاله می گیرد

ز بس که همت او دارد از گرفتن عار

ز عدل او سرسبز بهار در خطرست

به پای رهروی از خار اگر رسد آزار

ز بس که کرد قوی عدل او ضعیفان را

نمی کند به عصا تکیه نرگس بیمار

ز بیم این که کشیده است تیغ بر شبنم

همیشه زرد بود آفتاب را رخسار

اگر چه پاس ادب می کشد عنان سخن

خطاب را مزه دیگرست در گفتار

زهی ز عدل تو باغ جهان همیشه بهار

مطیع امر تو دور سپهر، خاتم وار

ز ترکش تو قضا یک خدنگ زهرآلود

ز ابر تیغ تو یک خنده برق بی زنهار

چو آفتاب نمایان بود ز سینه صبح

ز طرف جبهه تو نور حیدر کرار

کدام فخر به این می رسد که از شاهان

ترا به شاه نجف می رسد نژاد و تبار

ز گلشن تو نهالی است بارور اقبال

ز مجلس تو چراغی است دولت بیدار

بنای قدر تو جایی رسیده از رفعت

که سبزه ته سنگ است این بلند حصار

نشتسه است مربع سپند بر آتش

جهان به دور تو از بس گرفته است قرار

چنان که از پری میوه شاخ خم گردد

شده است تیغ تو خم بس که فتح دارد بار

ز بس به عهد تو ناموس خلق محفوظ است

نقاب غنچه نیارد گشود باد بهار

اگر چه سلسله عدل بست نوشروان

که عدلش افکند آوازه در بلاد و دیار

عدالت تو ز زنجیر عدل مستغنی است

که هست سلسله جنبان به غافلان در کار

کتان و ماه چو شیر و شکر به هم جوشید

ز بس که عدل تو افسون مهر برد به کار

چنان ز حفظ تو پردل شدند بیجگران

که نی سوار ز آتش کند دلیر گذار

ز نیزه تو برافراخته است قامت فتح

ظفر ز تیغ تو کرده است لاله گون رخسار

به دستگاه شکوه تو آسمان تنگ است

کند محیط چسان در دل حباب قرار؟

مثال کلبه زال است و طاق نوشروان

به جنب قصر جلال تو گنبد دوار

مثال کلبه زال است و طاق نوشروان

به جنب قصر جلال تو گنبد دوار

ز بس به عهد تو اضداد مهربان همند

ز بس به دور تو وحشت گرفته است کنار

ز چشم شیر گذارد چراغ بر بالین

چو میل خواب کند آهوی سبکرفتار

نفاذ امر تو سرپنجه گر ز موم کند

برآورد ز دل سنگ خرده های شرار

به دور عدل تو ز اندیشه سیاست، گرگ

گرفت چون سگ اصحاب کهف گوشه غار

تو تا ضعیف نوازی شعار خود کردی

ز برگ کاه بود پشت کوه بر دیوار

به حضرت تو اگر مور عرض حال کند

به روی دست دهی مسندش سلیمان وار

دل خراب نمانده است در زمانه تو

که را ز پادشهان است اینقدر آثار؟

به درگه تو که دولتسرای اقبال است

چرا پناه نیارند خسروان کبار؟

که از حمایت جد تو ملک باختگان

رسیده اند به معراج سلطنت بسیار

ازین جناب مدد خواست میرزا بابر

چو تنگ گشت بر او از سپاه دشمن کار

چراغ بخت همایون ازین اجاق گرفت

زبانه ای و جهانگیر گشت دیگربار

تویی دوازدهم از نژاد شیخ صفی

جهان چگونه نگیری به عدل مهدی وار؟

اگر چه بینه حاجت ندارد این دعوی

که عدل حجت قاطع بود بر این گفتار

اگر به بینه صاحب الزمان نگری

یکی است نام تو با بینات آن به شمار

رواج مذهب اثناعشر به عهده توست

بکوش و دست ازین شیوه ستوده مدار

به تیغ عدل یکی کن چهار مذهب را

سفینه نبوی را ز چارموجه برآر

همیشه تا که بود سال و ماه در گردش

مدام تا که بود اختلاف لیل و نهار

موافقان ترا شب چو روز روشن باد

مخالفان ترا روز باد چون شب تار

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام