گنجور

شمارهٔ ۴۱ - حکایت

 
سعدی
سعدی » مواعظ » مثنویات
 

الا گر بختمند و هوشیاری

به قول هوشمندان گوش داری

شنیدم کاسب سلطانی خطا کرد

بپیوست از زمین بر آسمان گرد

شه مسکین از اسب افتاد مدهوش

چو پیلش سر نمی‌گردید در دوش

خردمندان نظر بسیار کردند

ز درمانش به عجز اقرار کردند

حکیمی باز پیچانید رویش

مفاصل نرم کرد از هر دو سویش

دگر روز آمدش پویان به درگاه

به بوی آنکه تمکینش کند شاه

شنیدم کان مخالف طبع بدخوی

به بی‌شکری بگردانید ازو روی

حکیم از بخت بیسامان برآشفت

برون از بارگه می‌رفت و می‌گفت

سرش برتافتم تا عافیت یافت

سر از من عاقبت بدبخت برتافت

چو از چاهش برآوردی و نشناخت

دگر واجب کند در چاهش انداخت

غلامش را گیاهی داد و فرمود

که امشب در شبستانش کنی دود

وز آنجا کرد عزم رخت بستن

که حکمت نیست بی‌حرمت نشستن

شهنشه بامداد از خواب برخاست

نه روی از چپ همی گشتش نه از راست

طلب کردند مرد کاردان را

کجا بینی دگر برق جهان را؟

پریشان از جفا می‌گفت هر دم

که بد کردم که نیکویی نکردم

چو به بودی طبیب از خود میازار

که بیماری توان بودن دگر بار

چو باران رفت بارانی میفکن

چو میوه سیر خوردی شاخ مشکن

چو خرمن برگرفتی گاو مفروش

که دون همت کند منت فراموش

منه بر روشنایی دل به یک بار

چراغ از بهر تاریکی نگه دار

نشاید کآدمی چون کرهٔ خر

چو سیر آمد نگردد گرد مادر

وفاداری کن و نعمت شناسی

که بد فرجامی آرد نا سپاسی

جزای مردمی جز مردمی نیست

هر آنکو حق نداند آدمی نیست

وگر دانی که بدخویی کند یار

تو خوی خوب خویش از دست مگذار

الا تا بر مزاج و طبع عامی

نگویی ترک خیر و نیکنامی

من این رمز و مثال از خود نگفتم

دری پیش من آوردند سفتم

ز خردی تا بدین غایت که هستم

حدیث دیگری بر خود نبستم

حکیمی این حکایت بر زبان راند

دریغ آمد مرا مهمل فرو ماند

به نظم آوردمش تا دیر ماند

خردمند آفرین بر وی بخواند

الا ای نیکرای نیک تدبیر

جوانمرد و جوان طبع و جهانگیر

شنیدم قصه‌های دلفروزت

مبارک باد سال و ماه روزت

ندانستند قدر فضل و رایت

وگرنه سر نهادندی به پایت

تو نیکویی کن و در دجله انداز

که ایزد در بیابانت دهد باز

که پیش از ما چو تو بسیار بودند

که نیک‌اندیش و بدکردار بودند

بدی کردند و نیکی با تن خویش

تو نیکوکار باش و بد میندیش

شنیدم هر چه در شیراز گویند

به هفت اقلیم عالم باز گویند

که سعدی هر چه گوید پند باشد

حریص پند دولتمند باشد

خدایت ناصر و دولت معین باد

دعای نیک خواهانت قرین باد

مراد و کام و بختت همنشین باد

تو را و هر که گوید همچنین باد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۷ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

Milad نوشته:

واقعا این شعر زیباست.

احمد رضا بیریا نوشته:

این شعر بسیار زیباست من حالا ۴۴ سالمه ولی این شعر را از حدود ۶سالگی حفظ بودم

ناشناس نوشته:

چو باران رفت بارانی میفکن
چو میوه سیر خوردی شاخ مشکن
چو خرمن برگرفتی گاو مفروش
که دون همت کند منت فراموش
منه بر روشنایی دل به یک بار
چراغ از بهر تاریکی نگه دار
نشاید کآدمی چون کرهٔ خر
چو سیر آمد نگردد گرد مادر

نگار نوشته:

…. چراغ از بهر تاریکی نگه دار…
خیلی سر این شعر گریه کردم…. خیلی!
یا حق

بهرام شاگرد سعدی و فردوسی نوشته:

بسیار زیبا بود
من هم مانند نگار همیشه از خواندن این شعر متاثر میشوم.
عالی بود.

سردار نوشته:

خیلی زیباس خیییییییییییلی،واقعا

محسن خادمی نوشته:

به گمانم این مصرع باید اصلاح شود:

شه مسکین از اسب افتاد مدهوش ——>

شه مسکین فتاد از اسب مدهوش

کانال رسمی گنجور در تلگرام