گنجور

غزل ۲۴

 
سعدی
سعدی » مواعظ » غزلیات
 

بیفکن خیمه تا محمل برانند

که همراهان این عالم روانند

زن و فرزند و خویش و یار و پیوند

برادر خواندگان کاروانند

نباید ستن اندر صحبتی دل

که بی ایشان بمانی یا بمانند

نه اول خاک بودست آدمیزاد

به آخر چون بیندیشی همانند

پس آن بهتر که اول و آخر خویش

بیندیشند و قدر خود بدانند

زمین چندی بخورد از خلق و چندی

هنوز از کبر سر بر آسمانند

یکی بر تربتی فریاد می‌خواند

که اینان پادشاهان جهانند

بگفتم تخته‌ای بر کن ز گوری

ببین تا پادشه یا پاسبانند

بگفتا تخته بر کندن چه حاجت

که می‌دانم که مشتی استخوانند

نصیحت داروی تلخست و باید

که با جلاب در حلقت چکانند

چنین سقمونیای شکرآلود

ز داروخانهٔ سعدی ستانند

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

سعدی نوشته:

نباید بستن اندر صحبتی دل

سید احمد مجاب نوشته:

پس آن بهتر کز اول، آخر خویش
بیندیشند و قدر خود بدانند

کانال رسمی گنجور در تلگرام