غزل ۱۷
چون عیش گدایان به جهان سلطنتی نیست
مجموعتر از ملک رضا مملکتی نیست
گر منزلتی هست کسی را مگر آنست
کاندر نظر هیچکسش منزلتی نیست
هرکس صفتی دارد و رنگی و نشانی
تو ترک صفت کن که ازین به صفتی نیست
پوشیده کسی بینی فردای قیامت
کامروز برهنست و برو عاریتی نیست
آنکس که درو معرفتی هست کدامست؟
آنست که با هیچکسش معرفتی نیست
سنگی و گیاهی که در آن خاصیتی هست
از آدمیی به که درو منفعتی نیست
درویش تو در مصلحت خویش ندانی
خوش باش اگرت نیست که بیمصلحتی نیست
آن دوست نباشد که شکایت کند از دوست
بر خون که دلارام بریزد دیتی نیست
راه ادب اینست که سعدی به تو آموخت
گر گوش بداری به ازین تربیتی نیست



با دو بار کلیک بر روی هر واژه میتوانید معنای آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
شمارهگذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه | منبع اولیه: ویکیدرج | ارسال به فیسبوک
حاشیهها
تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.
عباس مشرف رضوی نوشته:
درویش تو در مصلحت خویش ندانی
به
درویش تو در مصلحت خویش چه دانی
(نسخه چاپ هند)
“مصلحت خود را ندانستن” نیازی به “در” ندارد. مگر آنکه “در مصلحت خود ندانستن”، به معنای “به مصلحت خود ندانستن” باشد.
اما اینجا صحیحتر آنست که “مصلحت خود را ندانستن” مراد باشد. به صورت “چه دانی در(باره)… مصلحت خویش”
—
پاسخ: با تشکر از زحمت شما، از آنجا که روایت حاضر مغلوط نیست و احتمالاً با تصحیح فروغی تطابق دارد (به جهت جلوگیری از ایجاد ملغمهای از نسخههای مختلف) به متن دست نزدیم. دوستان اگر در تصحیح شادروان فروغی تفاوتی مشاهده کردند گزارش دهند تا تصحیح شود.