گنجور

قصیدهٔ شمارهٔ ۴۱ - تغزل و ستایش صاحب دیوان

 
سعدی
سعدی » مواعظ » قصاید
 

من آن بدیع صفت را به ترک چون گویم

که دل ببرد به چوگان زلف چون گویم

گرم به هر سر مویی ملامتی بکنی

گمان مبر که تفاوت کند سر مویم

تعلقی است مرا با کمان ابروی او

اگرچه نیست کمانی به قدر بازویم

رقیب گفت برین در چه می‌کنی شب و روز؟

چه می‌کنم؟ دل گم کرده باز می‌جویم

وگر نصیحت دل می‌کنم که عشق مباز

سیاهی از رخ زنگی به آب می‌شویم

به گرد او نرسد پای جهد من هیهات

ولیک تا رمقی در تنست می‌پویم

درآمد از در من بامداد و پنداری

که آفتاب برآمد ز مشرق کویم

پری ندیده‌ام و آدمی نمی‌گویم

بهشت بود که در باز کرد بر رویم

ولیک در همه کاشانه هیچ بوی نبرد

مگر شمامهٔ انفاس عنبرین بویم

هزار قطعهٔ موزون به هیچ بر نگرفت

چو زر ندید پریچهره در ترازویم

چو دیدمش که ندارد سر وفاداری

گرفتمش که زمانی بساز با خویم

چه کرده‌ام که چو بیگانگان و بدعهدان

نظر به چشم ارادت نمی‌کنی سویم

گرفتم آتش دل در نظر نمی‌آید

نگاه می‌نکنی آب چشم چون جویم

من آن نیم که برای حطام بر در خلق

بریزد اینقدر آبی که هست در رویم

به هرکسی نتوان گفت شرح قصهٔ خویش

مگر به صاحب دیوان محترم گویم

به سمع خواجه رسانید اگر مجال بود

همین قدر که دعاگوی دولت اویم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

م. اشراق نوشته:

اشتباهات و تصحیح :
ولی در همه کاشانه هیچ نبود….صحیح است!
بهر کسی نتوان گفت حال قصه عشق….صحیح است!
مگر بصاحب دیوان ایلخان گویم ….صحیح است!

متشکرم منبع کلیات سعدی سنه ۱۳۶۹ قمری
خط نستعلیق

بی سواد نوشته:

نمی دانم که گفته است، همین به یاد دارم که دوست از دست رفته ای هر گه که به دیدنم می آمد می خواند.
به عبث ترش مکن رو، که چه میکنی درین کو
دل خویش کرده ام گم، به کسی چه کار دارم

کانال رسمی گنجور در تلگرام