گنجور

بخش ۶۷

 
سعدی
سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت
 

حسود از نعمت حق بخیل است و بنده بی گناه را دشمن می‌دارد.

مردکی خشک مغز را دیدم

رفته در پوستین صاحب جاه

الا تا نخواهی بلا بر حسود

که آن بخت برگشته خود در بلاست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌نبشه | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۳ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

حسام پور نوشته:

با سلام،آیا شعر فوق کامل است اگر جواب مثبت است پس بیتی که به این شعر اضافه شده از کیست؟
چه حاجت که با وى کنى دشمنى
که او را چنین دشمنى در قفا است

ناشناس نوشته:

مردکی خشک مغز را دیدم
رفته در پوستین صاحب جاه
گفتم ای خواجه گر تو بدبختی
مردم نیکبخت را چه گناه؟
الا تا نخواهی بلا بر حسود
که آن بخت برگشته خود در بلاست
چه حاجت که با او کنی دشمنی
که او را چنین دشمنی در قفاست

ناشناس نوشته:

حسود از نعمت حق بخیل است، بنده بی گناه را دشمن می دارد.
مردکی خشک مغز را دیدم/ رفته در پوستین صاحب جاه
گفتم ای خواجه گر تو بدبختی/ مردم نیکبخت را چه گناه
الا تا نخواهی بلا بر حسود/ که آن بخت برگشته خود در بلاست
چه حاجت که با او کنی دشمنی/ که او را چنین دشمنی در قفاست

کانال رسمی گنجور در تلگرام