گنجور

حکایت شمارهٔ ۱۰

 
سعدی
سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی
 

در عنفوان جوانی چنان که افتد و دانی با شاهدی(طالبی) سری و سرّی داشتم به حکم آنکه حلقی داشت طیِّبُ الاَدا وَ خَلقی کالبدرِ اذا بَدا.

اتفاقاً به خلاف طبع از وی حرکتی بدیدم که نپسندیدم دامن ازو در کشیدم و مهره برچیدم و گفتم:

برو هر چه می بایدت پیش گیر

سر ما نداری سر خویش گیر

شنیدمش که همی‌رفت و می‌گفت

شب پره گر وصل آفتاب نخواهد

رونق بازار آفتاب نکاهد

این بگفت و سفر کرد و پریشانی او در من اثر

اما به شکر و منت باری پس از مدتی باز آمد آن حلق داودی متغیر شده و جمال یوسفی به زیان آمده و بر سیب زنخدانش چون به گردی نشسته و رونق بازار حسنش شکسته متوقع که در کنارش گیرم. کناره گرفتم و گفتم:

آن روز که خط شاهدت بود

صاحب نظر از نظر براندی

تازه بهارا ورقت زرد شد

دیگ منه کآتش ما سرد شد

پیش کسی رو که طلبکار تست

ناز بر آن کن که خریدار تست

یعنی از روی نیکوان خط سبز

دل عشاق بیشتر جوید

بوستان تو گند زاریست

بس که بر میکنی و میروید

گر دست به جان داشتمی همچو تو بر ریش

نگذاشتمی تا به قیامت که بر آید

جواب داد ندانم چه بود رویم را

مگر به ماتم حسنم سیاه پوشیدست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌نبشه | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۸ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

امین کیخا نوشته:

متوقع به دری تاجیکی می شود چشم دار ،انتظار هم چشم داری

یدی نوشته:

می شود گفت:
من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی

ابوطالب رحیمی نوشته:

تعدادی از ابیات ناقصه. کل حکایت رو از نسخع محمد علی فروغی (انتشارات ققنوس) براتون می نویسم:
.
.
در عنفوان جوانی چنان که افتد و دانی با شاهد پسری سَری و سرّی داشتم به حکم آنکه حلقی داشت طیِّبُ الاَدا وَ خَلقی کالبدرِ اذا بَدا.
.
اتفاقاً به خلاف طبع از وی حرکتی بدیدم که نپسندیدم دامن ازو در کشیدم و مهره برچیدم و گفتم:
.
برو هر چه مى بایدت پیش گیر
سر ما ندارى سر خویش گیر
.
شنیدمش که همی‌رفت و می‌گفت:

شب پره گر وصل آفتاب نخواهد
رونق بازار آفتاب نکاهد
.
این بگفت و سفر کرد و پریشانی او در من اثر. اما به شکر و منت باری پس از مدتی باز آمد آن حلق داودی متغیر شده و جمال یوسفی به زیان آمده و بر سیب زنخدانش چون به گردی نشسته و رونق بازار حسنش شکسته متوقع که در کنارش گیرم. کناره گرفتم و گفتم:
.
آن روز که خط شاهدت بود
صاحب نظر از نظر براندی
.
وامروز بیامدی به صلحش
کش فتحه و ضمّه بر نشاندی
.
.
تازه بهارا ورقت زرد شد
دیگ منه کآتش ما سرد شد
.
چند خرامی و تکبر کنی
دولت پارینه تصور کنی
.
پیش کسی رو که طلبکار تست
ناز بر آن کن که خریدار تست
.
.
.
سبزه در باغ گفته اند خوش است
داند آن کس که این سخن گوید
.
یعنی از روی نیکوان خط سبز
دل عشاق بیشتر جوید
.
بوستان تو گند نازاریست
بس که بر میکنی و میروید
.
گر صبر کنی ور نکنی موی بناگوش
این دولت ایام نکویی به سر آید
.
گر دست به جان داشتمی همچو تو بر ریش
نگذاشتمی تا به قیامت که بر آید
.
سؤال کردم و گفتم جمال روی تو را
چه شد که مورچه بر گرد ماه جوشیده است
.
جواب داد ندانم چه بود رویم را
مگر به ماتم حسنم سیاه پوشیدست

7 نوشته:

در عنفوان جوانی، چنانکه افتد و دانی، با شاهدی سری و سری داشتم، به حکم آنکه حلقی داشت طیب الاداو خلقی کالبدر اذا بدا
آنـکـه نـبـات عـارضـش آب حـیـات مـیـخـورد
در شـکـرش نگه کـند هرکه، نبـات میخـورد
اتفاقا بخلاف طبع از وی حرکتی بدیدم که نپسندیدم. دامن از او درکشیدم و مهرش برچیدم و گفتم:
بــرو هــرچــه مــی بــایــدت پــیــش گــیــر
ســـر مـــا نـــداری ســـر خـــویــش گـــیــر
شیندمش که میرفت و میگفت:
شـــپـــره گــر وصــل آفــتـــاب نــخـــواهــد
رونــــق بـــــازار آفـــــتـــــاب نــــکــــاهــــد
این بگفت و سفر کرد و پریشانی او در من اثر کرد
فــقــدت زمــان الــوصــل و الــمـرء جــاهـل بــقــدر لــذیـذ الـعــیـش قــبــل الـمـصــائب
بـازآی و مـرا بـکـش، کـه پـیشـسـت مردن
خـوشـتــر کـه پــس از تـو زنـدگـانـی کـردن
اما بشکر و منت باری، پس از مدتی بازآمد، آن حلق داودی متغیر شده و جمال یوسفی بزیان آمده. و بر سیب زنخدانش چون به گردی نشسته و رونق بازار حسنش شکسته. متوقع که در کنارش گیرم کناره گرفتم و گفتم:
آن روز کـــــه خـــــط شـــــاهـــــدت بـــــود
صــــاحــــب نـــظـــر از نـــظـــر بــــرانـــدی
امـــروز بــــیـــامـــدی بــــه صــــلـــحــــش
کــش فــتــحــه و ضــمــه بـــرنــشــانــدی

تــــــازه بــــــهـــــارا، ورقــــــت زرد شــــــد
دیــگ مـــنــه کـــاتـــش مـــا ســـرد شـــد
چـــنـــد خـــرامـــی و تـــکـــبـــر کـــنـــی؟
دولــــت پــــاریـــنــــه تــــصــــور کــــنـــی؟
پــیـش کـســی رو کـه طـلـبــکـار تــســت
نــاز بـــر آن کـــن کــه خـــریــدار تـــســـت

ســبــزه در بــاغ گـفـتــه انـد خــوشـســت
دانــد آنــکــس کــه ایــن ســخـــن گــویــد
یــعــنــی از روی نــیــکــوان خـــط ســـبـــز
دل عــــشــــاق بــــیـــشــــتــــر جــــویـــد
بــــوســـتـــان تـــو گـــنـــد نـــازاریـــســـت
بـــس کـــه بـــر مـــیــکـــنــی و مــیــرویــد

گـر صـبـر کـنـی ور بـکـنـی مـوی بـنـاگـوش
ایــن دولـــت ایــام نــکـــویی بـــســـر آیــد
گر دست بجان داشتمی همچو تو بر ریش
نـگـذاشــتــمـی تــا بـه ـقــیـامـت کـه بــرآیـد

سوال کــردم و گـفــتــم جــمـال روی تـو را
چه شد که مورچه بر گرد ماه جوشیدست
جـــواب داد نـــدانـــم چـــه بــــود رویـــم را
مگـر بـه مـاتـم حـسـنم سـیاه پـوشـیدسـت

7 نوشته:

در عنفوان جوانی چنانکه افتد و دانی، با شاهد پسری سری و سری داشتم.اتفاقا …

آن روز کـــــه خـــــط شـــــاهـــــدت بـــــود
صــــاحــــب نـــظـــر از نـــظـــر بــــرانـــدی
امـــروز بــــیـــامـــدی بــــه صــــلـــحــــش
کــش فــتــحــه و ضــمــه بـــرنــشــانــدی
تــــــازه بــــــهـــــارا، ورقــــــت زرد شــــــد
دیــگ مـــنــه کـــاتـــش مـــا ســـرد شـــد

خط شاهد=موی نرم صورت دوران نوجوانی
کــش فــتــحــه و ضــمــه بـــرنــشــانــدی=سبیل و ریشت درآمد

7 نوشته:

در عنفوان جوانی چنان که افتد و دانی
این از زیباترین و رساترین جمله ها در فارسی است و چند بیت آغازین حکایت از دید طنز شاهکار باشد:
آن روز کـــــه خـــــط شـــــاهـــــدت بـــــود
صــــاحــــب نـــظـــر از نـــظـــر بــــرانـــدی
امـــروز بــــیـــامـــدی بــــه صــــلـــحــــش
کــش فــتــحــه و ضــمــه بـــرنــشــانــدی
تــــــازه بــــــهـــــارا، ورقــــــت زرد شــــــد
دیــگ مـــنــه کـــاتـــش مـــا ســـرد شـــد
چـــنـــد خـــرامـــی و تـــکـــبـــر کـــنـــی؟
دولــــت پــــاریـــنــــه تــــصــــور کــــنـــی؟
پــیـش کـســی رو کـه طـلـبــکـار تــســت
نــاز بـــر آن کـــن کــه خـــریــدار تـــســـت

محمدرضا نوشته:

بوستان تو گند زاریست

در اصل متن : بوستان تو گندنا زاریست صحیح است

گندنا در لهجه شیرازی نام دیگر تره است

سعدی علیه الرحمه می گوید : بوستان تو یعنی موی صورت تو مانند مزرعه تره است از بس که تو بر می کنی و دوباره می روید.

7 نوشته:

دامن ازو در کشیدم و مهره برچیدم
در اصل مهره مهر برچیدم:بند مهر را بریدم،بی خیالش شدم
مهره در زبان فارسی و ادبیات کاربرد زیادی داشته است و بیشتر برای پیوند مهر و جلوگیری از گزند به این مهر
از داستان رستم و سهراب که مهره مهر کارگر نشد:
به بازوم بر مهره ٔ خود نگر
ببین تاچه دید این پسر از پدر
چو بگشاد خفتان و آن مهره دید
همه جامه بر خویشتن بردرید.
تا فروش همه گونه مهره مار(افعی) که از دیرباز بازار داغی داشته است.خریدار این مهره ها هم بیشتر دختران هستند از دیروز تا امروز
ای لب و زلفین تو مهره و افعی بهم
افعی تو دام دیو مهره ٔ تو مهر جم

هرکس از مهره ٔ مهر تو به نقشی مشغول
عاقبت با همه کج باخته ای یعنی چه
حافظ

کانال رسمی گنجور در تلگرام