گنجور

حکایت شمارهٔ ۲۸

 
سعدی
سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت
 

درویشی را شنیدم که بغاری در نشسته بود و در بروی از جهانیان بسته و ملوک و اغنیا را در چشم همت او شوکت و هیبت نمانده

آز بگذار و پادشاهی کن

گردن بی طمع بلند بود

هر کرا بر سِماط بنشستی

واجب آمد به خدمتش برخاست

دیده شکیبد ز تماشای باغ

بی گل و نسرین به سر آرد دماغ

ور نبود دلبر همخوابه پیش

دست توان کرد در آغوش خویش

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌نبشه | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۴ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

اجمل "احدی " نوشته:

این شکم بی هنر پیچ پیچ
صبر ندارد که بسازد به هیچ

این حکایت و شعر ناص است . لطفأ تکمیلش کنید . تشکر از سایت پُر بار و قشنگ گنجور

سیاوش بابکان نوشته:

برخی ابیات گمشده این حکایت:

گوش تواند که همه عمر وی
نشنود آواز دف و چنگ و نی

دیده شکیبد، زتماشای باغ
بی گل و نسرین به سر آرد دماغ

گر نبود بالش آگنده پر
خواب توان کرد حجر زیر سر

………..
این شکم بی هنر پیچ پیچ…….

شمس الحق نوشته:

سلام بر همگان !
ابیات زیر را در حافظه داشتم و نمی دانستم که از سعدی است :
گر نبود خنگ مطلا لگام / زد بتوان بر قدم خویش گام
ور نبود مشربه از زر ناب / با دو کف دست توان خورد آب
ور نبود بر سر خوان آن و این / هم بتوان ساخت به نان جوین
ور نبود دلبر همخوابه پیش / دست توان کرد در آغوش خویش
ور نبود جامه اطلس تو را / دلق کهن ساتر تن بس تو را
شانه عاج ار نبود بهر ریش / شانه توان کرد به انگشت خویش
جمله که بینی همه دارد عوض / در عوضش گشته میسر غرض
آنچه ندارد عوض ای هوشیار / عمر عزیز است غنیمت شمار

مجتبی خراسانی نوشته:

سلام بر استاد شمس الحق بزرگوار، عرض ادب !
جسارتا ، این مثنوی سرودۀ شیخ بهائی (اعلی الله مقامه) است.

کانال رسمی گنجور در تلگرام