گنجور

حکایت شمارهٔ ۱۲

 
سعدی
سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت
 

خشکسالی در اسکندریه عنان طاقت درویش از دست رفته بود درهای آسمان بر زمین بسته و فریاد اهل زمین به آسمان پیوسته

عجب که دود دل خلق جمع مینشود

که ابر گردد و سیلاب دیده بارانش

گر تتر بکشد این مخنّث را

تتری را دگر نباید کشت

چنین شخصی که یک طرف از نعت او شنیدی دراین سال نعمتی بیکران داشت تنگدستان را سیم و زر دادی و مسافران را سفره نهادی گروهی درویشان از جور فاقه به طاقت رسیده بودند آهنگ دعوت او کردند و مشاورت به من آوردند سر از موافقت باز زدم و گفتم

تن به بیچارگی و گرسنگی

بنه و دست پیش سفله مدار

پرنیان و نسیج بر نااهل

لاجورد و طلاست بر دیوار

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌نبشه | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۳ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

امین نوشته:

گر تَتَر بکشد این مخنّث را
تَتَری را دگر نباید کشت

چند باشد چو جِسر بغدادش
آب در زیر و آدمی در پشت

امین نوشته:

گر فریدون شود به نعمت و ملک
بی هنر را به هیچ کس مشمار

پرنیان و نسیج بر نااهل
لاجورد و طلاست بر دیوار

هوتن هویت دوست نوشته:

سانسور گلستان سعدی با هیچ عذری پذیرفته نیست. از مسؤولین گرامی تقاضا می شود از این کار و مشابه آن خودداری نمایند.

کانال رسمی گنجور در تلگرام