گنجور

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعل (وزن رباعی) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۳۸ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

7 نوشته:

بس زیبا

گل در مصرع نخست گل سرخ

دهخدا:
نرگس ار واژه یونانی نرکسیس
نرکیس(پهلوی)
گلی سفید، کوچک، و خوش‌بو با کاسه‌ای در وسط و برگ‌های سبز و دراز
نرگس در مصرع دوم،نرگس مسکین هست که همه گلهای آن سفید است و اینجا یعنی چشم سفیدی

بنفشه=ونفشک،ونوش،ویولت
گل بهاری به رنگ کبود چون روی به زیر دارد نشان شرمندگی است.
تا کی آخر چو بنفشه سر غفلت در پیش
حیف باشد که تو در خوابی و نرگس بیدار
سعدی
بنفشه وار نشستن چه سود سر در پیش
دریغ بیهده خوردن بدان دو نرگس مست
سعدی

من چون بنفشه بر سر زانونهاده سر
زانو بنفشه رنگ تر از لب هزار بار
خاقانی

پریشان روزگار نوشته:

جناب ۷
چه میفرمایید اگر نرکسیس یونانی را گرفته از نرگس فارسی بدانیم و ویولت را از بنفشه؟
سر در گریبانی بنفشه گویا هم نشان سوگواری است.

7 نوشته:

من هم گمانم بر این بود که از فارسی به یونانی رفته ولی دهخدا بر این است که نرگس فارسی ریشه در نرکسیس یونانی دارد.درباره ویولت هم نمیدانم و کار یک سخنور ریشه شناس است که شناسایی کند.

7 نوشته:

همه چیز درباره بنفشه:
http://tiny.cc/banafshe

http://www.bisms.ir/viola-flower

با اینکه نماد شرم هست ولی بیشتر انگار لات سبیل کلفت هست یا شیر دریایی.یک کارتونی بود به نام تنسی تاکسیدو و چاملی که این بنفشه بی شباهت به چاملی نیست.هاها

بابکى دیگر، نوشته:

دوستان،
محل اولیه رویش نرگس را ندانم که کجا بوده، (دکتر ترابى گرامى که قدمشان خوش باد متخصص در این رشته اند وگر راهنمایى بفرمایند سپاسى بیکران نثارشان خواهد بود)
ویکى پیدیا نیز گوید که اگرچه که این مبدا ناشناخته است ولى آیبریا یا اسپانیا از اولین سرزمینهایى است که این گیاه در آنجا روییده و باور بر آنکه نمونه هاى آسیایى یا narcissus orientalia به قاره ما از اروپا معرفى شده…
در مورد نام که از کجا آمده نیز گویا شکى است که شاید مبدا آن افسانه اى یونانى باشد پیرامون جوانى nārkissos )narcissus) نام در افسانه هاى یونانى که عکس خود را در آب دید و چنان ناخودآگاه عاشق و شیفته خود گشت که سپس خود را کشت…
واژگانى چون مخدر (narcotic) و خود شیفته (narcissist) از لاتین آمده اند که از یونانى گرفته شده…
بارى،
نامهایى با منشاء تماماً ایرانى داریم که هلنیک شده و رنگ و روى یونانى گرفته اند، مانند:
اُرُدِس (Orodes) که در ایران به اُرُد (نام برخى شاهان اشکانى) تبدیل شده، و اُردیبهشت نمونه ایى از آنست. چرخش این واژه در ایران بدینگونه بوده:
اُرد از آرتٓه (arta) آمده که خود از آرتا (Ārta) برخاسته و ریشه آن احتمالاً از rta که در اوستا اَشَه (aśa) آمده و گمانى که ممکن است این “ش” را اوستا زبانان “رِت” تلفظ مى کرده اند…
و اردیبِهِشت که بوده آرتٓه وٓهیشت بر آمده از آرتا وٓهیشتا و….
و یا بٓغداتیس بر آمده از بٓغا داتٓه خود آمده از باگا داتا (نامى بسیار کهن و بسیارى بعدها نام یکى از پادشاهان پِرسیس در جنوب غربى ایران پس از سلوکیان) به معناى بغا یا باگا (خدا، پایدار و ابدى که بقا در فارسى از آن آید) و داتا (دادٓه ). یعنى خداداد..جالب نیست که بغداد نام پایتخت تازه تاسیس خلفاى عرب/اسلامى واژه اى کهن از زبان و فرهنگ و ادیان ایرانیست؟
در باره انار چه مى پندارید؟ گو اینکه سرزمین اصلى رویش آنرا ایران زمین
دانسته اند، آیا خود واژه ربطى به انیرانى دارد؟

بابکى دیگر، نوشته:

در زمان خلاصى از حبس آنچه را که آ تایپ کردم لطفاً اَ a بخوانید به غیر از آ ā در آرتا.

دکتر ترابی نوشته:

گرامی بابکی دیگر
شرمنده می فرمایید، من هنوز از جامه دانشجویی بدر نیامده از آموختن نیاسوده ام
دلم اما برای دریاچه نرگس ( تشت و نه طشت و طشک ) و جزیره نرگس ( اگر از آسیب سدبندان جان بدر برده باشند)در شمال بختگان در غرب نیریز
تنگ می شود همان گونه که دلتنگ دشت زنبک ( زنبق) در ریگ قهستان و دشت ریواس در شهر بابک ام ( بابک یکم!)
باری نرگس در پهلوی به تفاوت نرگس و نرگیس آمده است.
نرکیسوس یونانی گویا ریشه در زبان آژه ای ها داشته است که در جنوب و باختر ترکیه امروز می زیسته اند
( یکی از سه گروه مردم یونانستان، شاید هم آنان که فریدون پسر مهتر را بر شان پادشا کرد؟) ازین رو دور نمی نماید که ریشه ایرانی ذاسته باشد.
ارتباط نارکیسوس با ‘ نارک ” و کهن تر ” نرک ” به مانای کرخ، مخدر، مورد گفتگوست
نرگس تک لپه ای هم خانواده با زنبک و سوسن الکالوییدهایی از برای تخدیر ندارد ، مگر که خواجه بوعلی بوی سوسن سپید را در جایی یافته است که تنها دانشمندی چون او می توانسته است
و سر انجام واژه ای که غربیان ،( افزون بر آنچه بابک آورده و…،)،از ما گرفته بسیار به آن عمل میکنند واژه ” ربودن ” است ! روبار rubare
و ببخشایید که پر گفتم بی که گزیده

دکتر ترابی نوشته:

پی نوشت،
همزه ” انار ” به گمان همانند همزه های اشتر ، اشکم و اشکستن باشد.
( آنکه سوگند خورم جز به سر او نخورم
وآنکه سوگند من و توبه ام اشکست کجاست)
و گواهانی چند :

” ناردانه ” ناردان ” ، ” نارنجک ” و سخن استاد سخن:
جماعتی که ندانند حظ روحانی
تفاوتی که میان دواب و انسان است
گمان برند که در باغ عشق سعدی را
نظر به سیب زنخدان و ” نار ” پستان است
و با پوزش

بابک نوشته:

دکتر ترابى گرامى،
خوش باز گشتید و تو گویى با خود گلستانى به ارمغان آوردید…
نام شهر بابک به گمانم به عهد ساسانى رسد و پاپک پدر ساسان و نیاى اردشیر، و اگر حافظه خطا نکند یک سرو چهار-پنج هزار ساله را نیز در خود دارد؟
بارى،
نار به معناى آتشین، دوزخ، دوزخین نیز آمده و در زبان کَشمیریان برابر حرارت… و چون انار را مى شکافیم دانه هاى قرمز گواهى از آتشین بودن را دهند.
اگر گمان من اشتباه نباشد این واژه بسیار کهن است و ایرانى/آریایى و شاید هم این طوایف تازه سرازیر شده به این سرزمینها آنرا از ساکنین کهنتر گرفته…. و اَ (a) در ابتداى آن همانى است که مرتا(ى) اوستا و مریتا در ودا (Mrta,Mrita,مرگ) را مخالف مى سازد به امرتا و امریتا (Amrta,Amrita, بى مرگ، جاودان) و همتایانش در انگلیسى un در لاتین i یونانى an…آنچنانکه immortal لاتین نیز بر همان اساس شکل گرفته… و ارثى که هر کدام از نیاى مشترک گرفته اند، اوستا و ودا چند سده پیشتر از جدایى نیاکانشان …و این دیگران هزاره و یا دو هزاره اى پیشتر از آن و از نیایى کهنتر..
حاصل آنکه بار معنایى مى شود ضد حرارت، ضد گرما، مخالف آتشین… و اشاره به طبع خنک و سردى این میوه…
این اَ کهن در زبانهاى میانى ایران گاه تبدیل شده به “ان ” ماناى همان انیران و انیرانى…
حال چرا تلفظ آ (ā) کهنتر از اَ ( a) در برخى از واژگان است را انشا… در فرصتى دیگر عرض خواهم کرد.
سرتان شاد

دکتر ترابی نوشته:

دوست نادیده بابک گرامی
سپاس و درود فراوان، از تیز بینی و مو شکافی سرکار در یافتن ریشه واژگان، بهره ها برده به گفته دانشی مرد کم پیدا دکتر کیخا ” خرمیها ” کرده ام.
شهر بابک بی گمان نام از پدر اردشیر گرفته است،
سروهای کهن دارد در شارسان و همسایگی ، در شرق سروی کهن که نادر افشارو خواجه قاجار در سایه اش خستگی لشگرکشی از تن به در کرده اند و در باختر
در ابرکوه سروی هزاران ساله،
که من خود در سایه تاریخی اش از گرد راه کفه ابرقو لختی آسوده ام.
نا ر می گویند عربی است ، ار چه مانندگی آن با سرخی انار
کفه پارسی بودنش را سنگین تر مینماید ( انارهای شیرین بم اما، سبز فامند سر شار از دانه های شبنم) و ای بسا چون برخی دیگر یاران چون خراج، جزیه و وزیر و…. گریزی به دشت سواران زده باز گشته باشد.
تندرست و شادکام بوید۰

دکتر ترابی نوشته:

پی نوشت
در شهر بابک روستایی است به نام “آذرباغ “و ویرانه آنشگاه مانندی که” آذربغ ” خوانده میشود
نیای اردشیر ، ساسان گویا موبد آتشکده آذر فرنبغ بوده است. شگفتا که پژوهشگران و باستان شناسان جای این آتشکده را جنوب فارس در لارستان گمانه زنی کرده اند!؟
دو دیگر شناخت ریشه واژگان ریشه شناسی را
آشوری عزیز ” بن واژه ،بنواژ شناسی ” خوانده است با بخش نخست آن هم رایم مگر که شناسی را بر نمی تابم چرا
نمی گوییم شناخت، روان شناخت، زمین شناخت
نبواژ شناخت
من چند سال پیش در همین زمینه نامه ای به فرهنگستان نوشتم با برخی دیگر پیشنهادها و گلایه از
رها کردن برخی بر ساخته های فرهنگستان اول چون شهربانی با آن با ر دوستانه و نهادن نیروی انتظامی
به جای آن، پاسخی نگرفتم و انتظار هم نداشتم اما خوشحالم که از آن پس شناخت را به جای شناسی
جسته گریخته اینجا و آنجا می بینم و می خوانم
ببخشایید.

مهری نوشته:

جناب دکتر ترانی گرامی
چندی پیش یادی از این شاگرد قدیم خود کردید
درین گفتگوی شما با دوستان فرهیخته ، من نیز سرمست شدم ، { خرمی کردم }
حال که صحبت از نرگس و بنفشه و ،،،، رفت به یاد دوست عزیزم ”مرسده “ چند بیتی از غزلی را که برایم مدتی پیش فرستاده بود می آورم

نرگس به حیرت آمد ، با چشم پر خمار
قمری ترانه خوان شد ، دروصف روی یار
از شوق کی شناسد ، سر را ز پا سمن
رقص بنفشه بنگر ، وه وه چه بی قرار
آلاله سرنگون شد ، چهرش به سان خون
دشتی به خون کشیده ، هر روزه صد هزار
افسانه خواند سرو ، در گوش گل پگاه
منزل مبارک است ، بر گیسوی نگار
شاخه گلی گرفت ، دامان مهوشی
زیور نشسته اکنون ، بر زلف تابدار
دوشم به نغمه خواند ، هاتف به گوش جان
اینک بهار و عشق ، بس عیش پایدار
به قول شما
مانا بوید

دکتر ترابی نوشته:

پی نوشتی دیگر

‘ ای بسا با برخی دیگر یاران چون خراج و جزیه و وزیر ……گریزی به دشت سواران زده ، باز گشته باشند.”

دکتر ترابی نوشته:

بابک گرامی،
دوستی باریک بین که گه گاه پراکنده گویی های مرا از سر مهر می خواند می گوید:
” فلانی نارنجک مصغر نارنج است و تو آنرا به نار و انار چسبانده ای؟؟”
درست می گوید ، نارنجک باید نارنجی کوچک باشد
اما رزم افزاری که نارنجک خوانده می شود به نارنج
نمی ماند !
به انار می ماند دیده ا،م و پرماسیده بی آنکه به کار برده باشم، از برون و درون چون می پکد، می ترکد
به گمان نارینک ( نار+ین +ک ) بوده است ، نارنجک خوانده و نوشته شده است
چنانکه ” آینه + ک ” آینک ،که عینک خوانده می شود
و می گویند مصغر عین است و شگفتا بزرگتر از عین!!

زند گیتان دراز و روزگار بکام

مهناز ، س نوشته:

در تأیید حاشیه ی جناب ترابی
در بسیاری زبانهای اروپایی نارنجک ، هم ریشه با انار است
در زبانهای انگلیسی ،فرانسه ، سوثدی نارنجک و انار هم ریشه هستند ، نمی دانم ولی گویا در زبان اسپانیایی هم همینطور است
granatäpple , granade, pomegranate
مانا بوید

نادر.. نوشته:

درود بر عزیزان
حاشیه های جذاب و شیرین دوستان به نارنجک رسید و منِ شکمو را ناخودآگاه یاد نان خامه ای مورد علاقه ام انداخت؛ جالب است بدانید در شهر مشهد - که چند سالی در آن اقامت داشته ام- نان خامه ای را “نارنجک” نام نهاده اند..

دکتر ترابی نوشته:

مهناز گرامی
در ایتالیایی نیز چنین است granata و همه ره به
pomegranate و pomum granatum لاتین می برند ، به مانای سیب پر از دانه پر از grain.
و دورود بر فرهنگ ریشه شناخت

دکتر ترابی نوشته:

ببخشایید ، تنها درود و نه ۲ رود

حسین ۱ نوشته:

granadier
دیکشنری انگلیسی به فارسی
[گیاه شناسى]: انار ، درخت انار ، نارنجک انداز
،،
نار » نارین » + ک » نارینَک » نارنجک

دکتر ترابی نوشته:

نادر گرامی،
دوست شکمباره ای دارم که برنج و خورشت را ( خلاف سپارش مهناز) جداگانه می خورد ، خرمی می کند و می گوید :
من نه آنم که گل روی برنج گیلان
با گل قیمه بپوشم که گناهی است بزرگ

فی البداهه بود.

مهناز ، س نوشته:

گرامی دکتر ترابی
نار را به مانای آتش می دانیم ، گمان نمی کنید ” اَ “ قبل از آن ” اَنار“ به نفی آتش گواه نیست ؟
مانند آتشین ؟
سپاسگزارم

مهناز ، س نوشته:

ببخشائید
به نفی آتش گواه است ؟

7 نوشته:

به نظر من نارنجک در اصل نارجک بوده است
نار+جک
جک،زک،ژک از جا در رفتن،یهویی کنده شدن با خشم و یا ترس،رمیدن
ژکیدن /žakidan
در لهجه های جنوبی جکستن jekestan ، jekesten

دکتر ترابی نوشته:

مهناز گرامی
بسیار جستجو کردم ، در معین ،پهلوی ، لغت فرس ، واژه نامک و فرهنگ عربی به فارسی لاروس، نار پارسی همه جا انار بود (و واحد وزن در سپاهان )و نار تازی آتش
جبل النار آتشفشان، نار الحرب آتش جنگ و بیتی یافتم از زندانی یمکان؛
از سر شمشیر و از نوک قلم زاید هنر
ای برادر، همچو نور از نار و نار از نارون
هماره بهاری بوید

دکتر ترابی نوشته:

۷ گرامی ،
جکیدن به مانای از جای پریدن، جستن ( و هم ور جکیدن ، بر جکیدن به کس یا کسان پیله کردن) و بن
جک
نار عربی؟ + جکنده = نار جکنده ، نارجک ، نارنجک
دور نمی نماید.

بابک نوشته:

دکتر ترابى و دیگر دوستان گرامى،
درودى دیگر،
در ابتدا یک پوزش و یک پرسش:
پوزش از بابت آنکه پاپک را به جاى پور ساسان پدر او آوردم…
و پرسش آنکه: آیا در جنوب ایران درختان نارگیل داریم؟
اما،
پس از هخامنشیان در جنوب ایران سلسله پادشاهانى بودند که غربیان آنانرا پرسیس (Persis) نام داده اند و یادم نیست که کسروى چه نامى بر آنان نهاده بود…اینان از خوزستان تا انشان در قلمروشان بود و تحت سلطه سلوکیان و سپس پارتها بودند و تاریخى از آنان به جاى نمانده جز تعدادى سکه که چندى از آنان نام پادشاه را به خط یونانى بر خود دارند مانند بَغ کَرت، بَغ داد، واد فَرداد…و در پشت این سکه ها آتشگاه زرتشتى نمایان است، و گمانه آنکه ساسان و پاپک آخرین این پادشاهان بودند و والیان معبد آناهیتا در استخر…
بارى،
هیچ بعید نیست و محتملاً توضیح شما در خصوص نارنجک درست و کامل است…
چینیان از دیرباز با فشفشه و ترقه و آتشبازى آشنا بوده و آنها را در جشنهایشان به کار مى گرفتند، و چنگیز پس از فتح چین از این ابزار در جنگ با سلطان محمد خوارزمشاه ( و دیگر جنگها) براى ایجاد خوف و وحشت استفاده کرد ولى نه از بابت تخریب و… چرا که در آنزمان این ابزار هنوز توان کاربرى را که بعدها پیدا کردند نداشتند.
به احتمال زیاد اروپاییان آنرا از او گرفته و نام این پدیده نیز یا در ایران بدینگونه در آمده و یا در چین و آسیاى مرکزى نیز چنین بارى را دارا بوده…
اما ۷ گرامى اگر اینچنین است که شما آوردى، آنگاه این “ن” میانى سر و کله اش از کجا پیدا شد؟
شاید هم نارانَگ ( نارانَه +گ) و یا نارانک (نارانَه+ک) بوده ؟

7 نوشته:

درود
باید پیشینه پیدا شدن و ورود نارنجک به ایران بررسی شود.
به گمان من از راه جنوب وارد ایران شده است و از نارجک جنوبی به نارنجک تهرانی تبدیل شده است.
این تنها یک گمانه است که البته میتواند درست یا نادرست باشد تا زمانی که نتیجه درست آشکار شود.
انار(نار)+جک=نارجک>نارنجک

بابک نوشته:

اما آ (ā) چگونه اَ (a) شد؟
طایفه هاى آریایى و ایرانى خط و نوشتن را دارا نبودند و اینرا از ساکنین جنوب غرب ایران (ایلامیان/عیلامیان )و همچنین از بین النهرینیان گرفتند، و پیشتر از آن ودا در هند و اوستا در ایران بزرگ براى حدود هزار سال سینه به سینه نقل مى شدند تا در حدود زمان هخامنشیان و شاید هم مادها به نگارش در آمدند…
زبان ودایى در قرون پنج و شش پیش از میلاد توسط پانینى سر و سامان داده شد و دستور زبان برایش ساخته شد و تبدیل شد به زبان سانسکریت (ترتیب یافته، نظام گرفته)… و اوستاى کهن (گاتها و پاره اى از یشتها) و همچنین اوستاى جوانتر نیز در همان اوان به نگارش درآمدند و البته تحت تاثیر زبانهاى بین النهرینى و الفباى آنان… زبان دیگرى که آریایى است و کهنترین نمونه هاى نوشته شده از زبان آریاییان از آن به جاى مانده زبان هیتایتها است در بغازکوى ترکیه که در حدود ١٦٠٠-١٥٠٠ پیش از میلاد
به خط آشورى به نگارش درآمده.
مقایسه برخى از واژه ها در این نگارشهاى کهنتر با نمونه هاى نوینتر مانند پارسى کهن هخامنشى و اوستاى نوشته شده در زمان هخامنشى(ویا مادها) نشان مى دهد که بسیارى از واژگان این چرخش را از آ (ā) به اَ (a) داشته اند، مانند :
-آرتا که شده اَرتَه (پارسى کهن) : آرتاویل به اَرتَه ویل، و بعد اردَبیل
-کاوى در ودا و گاتها که در ایران شده کَوى:بعدها کَواد ساسانى که شده قُباد، و کاوى اوستا که در شاهنامه آمده “کى”، حال آنکه “کاوه” نیز در همانجا آمده…
-وارونا که در ایران نوشته شده وارونَه: این ایزد کهن آریایى و ایزد آبها (āpās) که در نوشتار ایرانى آمده (اَپَس apas، آبها) که مفرد آن نیز آمده اَپَه (apa، آب)،…حال ما در فارسى مى گوییم آب (āb) و نه اَب (ab) ضمن آنکه باران، و بارون آمده از این واژه در فارسى را در گویش اورامانى نیز گویا واران مى خوانند..
-کاما که در ایران شده کامَه و بعد کام
-کاوى هااوسروا که در ایران چرخیده به کَوى هئوسرَوَه (هااوسروا، هَئوسرَوَه = خسرو) و بعدها کى خُسرو…
ادامه دارد…

بابک نوشته:

در ادامه:
چرخشى دیگر از “ک” به “خ” است که این نیز به گمان من از تاثیر زبان آشوریست(اگر زبان آسوریان را شنیده باشید مانند عبرى مملو از “خ” است)
-کَشاترا (قلمرو) و کشاتریا (پادشاه) در ایران شده خَشاترا بعد خَشَترَه، و خشاتریا و بعد خَشَتریه…
(آیا خُسرو از این واژه آمده ؟و همچنین کَسرا؟ و آنکه بابت یک “ى” نوشتارى یعنى “کسرى” را آمده از عربى مى دانند!…)
ولى کَشوَر (کِشوَر فارسى) بى گمان از اینجا ریشه گرفته…
-هوَخشَتَرَیه را هیچ خواننده ایرانى گمان نمى برد که واژه اى ایرانیست چه رسد به پادشاهى ایرانى (ماد) یعنى که هیچ سنخیتى با زبانهایى که ما مى شناسیم ندارد…ولى هووا کشاتریا (هووَه=هووا= خوب+ کشاتریا =خشاتریا=پادشاه) بى گمان از زبان آریایست…
-آرتا کَشاتریا (Ārtā,قانون و نظم کیهانى+ Kshātriyā=پادشاه) که در ایران شده اَرتَه خَشَتریه =اَرتَخشیریعنى پادشاهى که ارته یا آرتا با اوست که این مى باید پیش درآمد همان فره ایزدى باشد…
( دوستى هندى مى گفت که این ک را هندیان صامت مى دانند یعنى “شاتریا” و این به شاه بسیار نزدیک است)اگر این “خ” نیز در گویش هخامنشیان ساکت بوده آنزمان جهش از اَرتَخشیر به ارتَشیر و بعد اردشیر را مى نوان دریافت.
(اَرتَه هخامنشى Arta, در ودا Ārtā آمده به معنى دارایى و ثروت، ولى rtā در ودا و aśa در اوستا و همین ارته Arta هخامنشى را قانون و نظم کیهانى دانسته اند)…
بسیارى از واژگان در گویشهاى مختلف ایرانى سرپا مانده اند، ولى نشانى از آنان در نوشته ها نیست…و فراموش نکنیم که زبان براى ما در درجه اول گفتارى بوده تا نوشتارى…
در آخر،
در باب واژه هایى که ریشه آنانرا از عربى دانسته اند:
-واژه اى در کتیبه داریوش آمده و آن کَوفَه یا کَئوفَه (kaufa) است که آنرا برابر کوه دانسته اند، آیا ما آنرا از بین النهرینیان گرفتیم و یا آنان از ما که شهر عراقى را آنچنان خوانده اند؟
(کاپادوکیه ساتراپى هخامنشى را که در پارسى کهن katpatuka آمده ، به گمانى ریشه گرفته از katpa آسورى به معناى کنار، پهلو…و به گمانى دیگر آمده از katta در زبان هیتایت به معناى زمین پست، دشت…)
-عاطل (و باطل) را پیشتر در حاشیه اى توضیح دادم که نزدیکتر به آتالا (Atala) نام یکى از هفت دوزخ آریاییان هند مى نماید، تا آمده از عطل عربى…
- ورطه را آمده از ورطة عرب دانند، حال در ودایى سرزمین آریاییان در هند (١٦٠٠-١٥٠٠ پیش از میلاد) آریا وارتا /آریا ورته آمده… و نام ارمنى وارتان…و در پارسى کهن اَرتَه وَرتیه (Artavartya) نام یک شخص…
٧ جان،
روضه رضوان برایت سر دادم که مواد منفجره را مغولان از چین آوردند، آنزمان شما مى فرمایى نارنجک جنوبى! از جنوب به تهران آمده! و شده نارنجک تهرانى!
تو را به خدا فکرى به حال کل ما کن…

نادر.. نوشته:

دکتر ترابی عزیزم
ماجرا و شعر فی البداهه تان، همگی خوشمزه بود!
چسبید ..

7 نوشته:

ببخشید اگر سرخوشی عالیجناب خراب شد ولی در متل شیرین شما که از روضه رضوان کم نداشت چیزی درباره ریشه واژه نارنجک رویت نگردید.
غوطه(غوته)و غوص و ورطه (ورته) که در فارسی بودن آنها شکی نیست درست مانند فوطه(فوته)
و اما کاف فارسی است و عربی شده آن کهف که در قرآن هم داستان اصحاب کهف مشهور است.
در ضمن برخی بر این باورند که قف در قفقاز هم همان کاف است و قاز آن هم کازه یعنی خانه که معنی آن کوهخانه میباشد و خانه کوه که مرغ قاف در آن خانه کرده بود و دهخدا آن را کافکوه میداند یعنی کوه قاف
بعید نیست که مغازه فرانسوی و کازه فارسی از یک ریشه باشند.

مهناز ، س نوشته:

گرامی دکتر ترابی
ببخشائید اشتباه کردم ، گمان کردم ایرانیان نار را گرفته اند و { اَ } به آن اضافه کرده اند
ممنونم از تذکر شما گرامی
مانا باشید

مهناز ، س نوشته:

گرامی دکتر ترابی
فی البداهه ای زیبا ست:
من نه آنم که گل روی برنج گیلان
با گل قیمه بپوشم که گناهی است بزرگ
ولی
قیمه از گوشه ی چشمش گهری ریخت که هان
در قیاس من و گل وه چه گناهی ست بزرگ
عهد و پیمان من و تحفه ی گیلان ابدی ست
که جدا کردن این دوست گناهی ست بزرگ
فی البداهه نبود
هر بیتی پنج دقیقه وقت گرفت
مانا باشید

دکتر ترابی نوشته:

مهناز بانوی گرامی

از اینکه قیمه را رنجانیده ام از ته دل پوزش می خواهم و بهل بودی می طلبم.

ما گشنگان بادیه بر سفره هشته ایم
مدهوش قیمه ، منتظر آش رشته ایم
هر قاشق برنج که بی قیمه خورده ایم
حتما حساب کرده و جایی نوشته ایم.

فی البداهه در کمتر از ۲۴ ساعت قلمی گردید.
هرگونه نسبتی با شاعر شکمباره ابواسحاق را قویا تکذیب می کنم.
سفره دلتان رنگین و عطر آگین باد

7 نوشته:

خواهم که نظر بر رخ سرخش فکنم
او راه دهد و من لبش نوش کنم
او سست کناد و من جوش زنم
ناگاه بانگ برآرد ایش وای ننم(ننه م)
پیشکش به ایرج

مهناز ، س نوشته:

گرامی دکتر ترابی
ای گشنگان بادیه ، بر سفره هشته ها
مدهوش قیمه ، منتظر آش رشته ها
هر قاشق برنج که بی قیمه خورده اید
جان نوشتان ، اگرچه که باشد نوشته ها
فی البداهه در کمتر از پنج دقیقه ، با الهام از ایده های شما
با احترام ،
سفره تان گسترده و قریحه تان قوی باد
”بیش باد کم مباد“

دکتر ترابی نوشته:

نادر عزیز
خوشحالم و خوش هال که شوخی من بردلتان نشسته است

بابک نوشته:

کارمان از نار و نسرینى به جک و نارى کشید
وآنگه از چین و چنگیزش به کوه قافى پرکشید
در بیان وِستا و کاف و کهن فَرسى که بود
ناگهان اصحاب کهفى جمله را بالا کشید
بى گمان نار و جک را هفتمان نانش نبود
کانهم از بحر پارس و عمانى سربرکشید
گفتِ قیمه آمد درمیان و رزاز گیلک چون شنید
درپسش کاسه آش و ماشى که نیکو سرکشید
مفلس دریوزه و سبزِه خوار که دایم مى دوید
فِسى اندر جانش نماند کز پى نان مى چمید
مفلسا دل قویدار که بهاران در ره است
کوکوى سبز و سپیدان ماهیش باید چشید
گر دکتر و میم و سینش اندکى رخصت دهند
ورنه سیر و ترشىِ سَرسُفره را هم باید هشید
المیزان و الاوزان با خودتان…
٧ جان عالیجناب خودتى، نگران کچلى بودم نه سرخوشى… -:)

کانال رسمی گنجور در تلگرام