گنجور

غزل ۹۹

 
سعدی
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات
 

صبح می‌خندد و من گریه کنان از غم دوست

ای دم صبح چه داری خبر از مقدم دوست

بر خودم گریه همی‌آید و بر خنده تو

تا تبسم چه کنی بی‌خبر از مبسم دوست

ای نسیم سحر از من به دلارام بگوی

که کسی جز تو ندانم که بود محرم دوست

گو کم یار برای دل اغیار مگیر

دشمن این نیک پسندد که تو گیری کم دوست

تو که با جانب خصمت به ارادت نظرست

به که ضایع نگذاری طرف معظم دوست

من نه آنم که عدو گفت تو خود دانی نیک

که ندارد دل دشمن خبر از عالم دوست

نی نی ای باد مرو حال من خسته مگوی

تا غباری ننشیند به دل خرم دوست

هر کسی را غم خویشست و دل سعدی را

همه وقتی غم آن تا چه کند با غم دوست

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۷ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

سعید نوشته:

غزل به این زیبایی و شیوایی. در شگفتم که کسی تا به اکنون چیزی در حاشیه اش ننوشته. شاید آنچنان زیبا هست که جای سخن باقی نگذاشته.
براستی زیباست

من نوشته:

خیلی عالی. فوق العادس این شعر

ناشناس نوشته:

فوق العاده س. زیبا و شیوا. منم برای گرمی بازار این غزل خوشگل، نظر گذاشتم تا نظر بقیه بیشتر جلب بشه!

محمد حسین نوشته:

بسم الله الرحمن الرحیم
واقعاً عشق زنده کننده ی دل آدمی است، عشقی که توام با عفت و سوز و گداز باشد که همین طوری بر روح انسان آتش می فرستد و نمی داند در جهنم فراق است یا در بهشت امید وصال

الهام نوشته:

درود
لطفا این بیت رو تفسیر کنید
متوجه ی معنی نشدم!

بر خودم گریه همی آید و بر خنده تو
تا تبسم چه کنی بی خبر از مبسم دوست

حسین،۱ نوشته:

الهام گرامی

بر خودم گریه همی آید و بر خنده تو
تا تبسم چه کنی بی خبر از مبسم دوست
می فرماید : به حال خود و خنده ی تو هر دو می گریم
که تا تبسم دوست نباشد چگونه می خندی
یعنی تا دوست نخندد و شاد نباشد ، شادی به معناست.

حسین نوشته:

ببخشید
بدون لبخند دوست ، شادی بی معناست

کانال رسمی گنجور در تلگرام