گنجور

غزل ۸۱

 
سعدی
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات
 

چه روی است آن که پیش کاروان است

مگر شمعی به دست ساروان است

سلیمان است گویی در عماری

که بر باد صبا تختش روان است

جمال ماه پیکر بر بلندی

بدان ماند که ماه آسمان است

بهشتی صورتی در جوف محمل

چو برجی کآفتابش در میان است

خداوندان عقل این طرفه بینند

که خورشیدی به زیر سایبان است

چو نیلوفر در آب و مهر در میغ

پری رخ در نقاب پرنیان است

ز روی کار من برقع برانداخت

به یک بار آن که در برقع نهان است

شتر پیشی گرفت از من به رفتار

که بر من بیش از او بار گران است

زهی اندک وفای سست پیمان

که آن سنگین دل نامهربان است

تو را گر دوستی با ما همین بود

وفای ما و عهد ما همان است

بدار ای ساربان آخر زمانی

که عهد وصل را آخرزمان است

وفا کردیم و با ما غدر کردند

برو سعدی که این پاداش آن است

ندانستی که در پایان پیری

نه وقت پنجه کردن با جوان است

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

شایق نوشته:

با سلام (ندانستی که در بایان بیری …… نه وقت بنجه کردن با جوان است ) سعدی در این بیت اشاره به سن بالای خود دارد سنی که فقط عشق اسمانی با ان سنخیت دارد

کانال رسمی گنجور در تلگرام