غزل ۶۶
هر کسی را نتوان گفت که صاحب نظرست
عشقبازی دگر و نفس پرستی دگرست
نه هر آن چشم که بینند سیاهست و سپید
یا سپیدی ز سیاهی بشناسد بصرست
هر که در آتش عشقش نبود طاقت سوز
گو به نزدیک مرو کآفت پروانه پرست
گر من از دوست بنالم نفسم صادق نیست
خبر از دوست ندارد که ز خود با خبرست
آدمی صورت اگر دفع کند شهوت نفس
آدمی خوی شود ور نه همان جانورست
شربت از دست دلارام چه شیرین و چه تلخ
بده ای دوست که مستسقی از آن تشنهترست
من خود از عشق لبت فهم سخن مینکنم
هرچ از آن تلخترم گر تو بگویی شکرست
ور به تیغم بزنی با تو مرا خصمی نیست
خصم آنم که میان من و تیغت سپرست
من از این بند نخواهم به درآمد همه عمر
بند پایی که به دست تو بود تاج سرست
دست سعدی به جفا نگسلد از دامن دوست
ترک لؤلؤ نتوان گفت که دریا خطرست



با دو بار کلیک بر روی هر واژه میتوانید معنای آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
شمارهگذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه | منبع اولیه: ویکیدرج | ارسال به فیسبوک
حاشیهها
تا به حال ۴ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.
مرشتانی نوشته:
گمان میکنم در مصرع اول بیت دوم اشتباه تایپی رخداده (بیننده)باید باشد
—
پاسخ: با تشکر، بر اساس تصحیح فروغی به صورت «بینند» اصلاح شد.
مرشتانی نوشته:
مصرع سوم بیت سوم ( کا فت )
—
پاسخ: با تشکر، تصحیح شد.
امید رضا محبی نوشته:
نه هر که سر بتراشد قلندری داند ….
سعدی خود چه زیبا سروده است که صاحب نظر بودن الزاماً به پارسا بودن، صوفی بودن، عالم بودن و … نیست که:
عالم، عابد و صوفی همه طفلان رهند
مرد اگر هست بجز عارف ربانی نیست
و عارف ربانی آن است که خویشتنی برای خویش نشناسد و به تعبیر شیخ از خود با خبر نباشد
حافظ چه زیبا صاحب نظر را کسی می داند که:
گر نور عشق حق به دل و جانت اوفتد
زین پس شکی نماند که صاحب نظر شوی
به امید آنکه دلهایمان خبردار از حق گشته و از باخبری خود در پیشگاه حضرت حق دست برداریم
از پدید آورنده سایت گنجور تشکر فراوان دارم.
Aref نوشته:
سلام خواستم بدونم این شعرچه مضمونی داره وکجا وخطاب به چه کسی میتونه به کار بره؟ بخصوص بیت (( ور به تیغم بزنی باتومرا خصمی نیست/خصم آنم که میان من و تیغت سپرست)) .