گنجور

غزل ۶۰

 
سعدی
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات
 

شب فراق که داند که تا سحر چند است

مگر کسی که به زندان عشق دربند است

گرفتم از غم دل راه بوستان گیرم

کدام سرو به بالای دوست مانند است

پیام من که رساند به یار مهرگسل

که برشکستی و ما را هنوز پیوند است

قسم به جان تو گفتن طریق عزت نیست

به خاک پای تو وان هم عظیم سوگند است

که با شکستن پیمان و برگرفتن دل

هنوز دیده به دیدارت آرزومند است

بیا که بر سر کویت بساط چهره ماست

به جای خاک که در زیر پایت افکنده‌ست

خیال روی تو بیخ امید بنشاندست

بلای عشق تو بنیاد صبر برکند است

عجب در آن که تو مجموع و گر قیاس کنی

به زیر هر خم مویت دلی پراکند است

اگر برهنه نباشی که شخص بنمایی

گمان برند که پیراهنت گل آکند است

ز دست رفته نه تنها منم در این سودا

چه دست‌ها که ز دست تو بر خداوند است

فراق یار که پیش تو کاه برگی نیست

بیا و بر دل من بین که کوه الوند است

ز ضعف طاقت آهم نماند و ترسم خلق

گمان برند که سعدی ز دوست خرسند است

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

حاشیه‌ها

تا به حال ۵ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

محمد مهدی جهرمی نژاد نوشته:

غلط بیت دوم که بجای گفتم ، گرفتم آمده است
گفتم از غم دل راه بوستان گیرم

پاسخ: «گرفتم» صحیح است یعنی «فرض کن»

سعید نوشته:

من هم میگم، بیت دوم غلط املایی داره
لطفا درستش کنید
ممنون

پاسخ: به پاسخ حاشیهٔ بالایی مراجعه کنید.

حسین نوشته:

به خدا “گرفتم”درسته
با “گفتم”وزن شعر هم به هم میریزه

یحیی معمدان نوشته:

در بیت چهارم قسم به جان تو خوردن صحیح تر است و بهتر است در پایان بیت علامت کاما بگذارید چون این مقصود این بیت متصل به بیت بعدی است.

هادی نوشته:

با درود به همه یاران عزیز،در بیت دوم بگفتم صحیح است نه گفتم و نه گرفتم

ویرایش جدید ساغر