گنجور

غزل ۵۸۴

 
سعدی
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات
 

هرگز آن دل بنمیرد که تو جانش باشی

نیکبخت آن که تو در هر دو جهانش باشی

غم و اندیشه در آن دایره هرگز نرود

به حقیقت که تو چون نقطه میانش باشی

هرگزش باد صبا برگ پریشان نکند

بوستانی که چو تو سرو روانش باشی

همه عالم نگران تا نظر بخت بلند

بر که افتد که تو یک دم نگرانش باشی

تشنگانت به لب ای چشمه حیوان مردند

تشنه‌تر آن که تو نزدیک دهانش باشی

گر توان بود که دور فلک از سر گیرند

تو دگر نادره دور زمانش باشی

وصفت آن نیست که در وهم سخندان گنجد

ور کسی گفت مگر هم تو زبانش باشی

چون تحمل نکند بار فراق تو کسی

با همه درد دل آسایش جانش باشی

ای که بی دوست به سر می‌نتوانی که بری

شاید ار محتمل بار گرانش باشی

سعدی آن روز که غوغای قیامت باشد

چشم دارد که تو منظور نهانش باشی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۴ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

mohsen نوشته:

چه آرامشی داره این شعر…

شمس الحق نوشته:

mohsen آقا درود بر تو و بر یقین استوار جان تو که در غوغای قیامت این چنین آرامشی می بیند . دست مرا بگیر !

کسرا نوشته:

بازهم سعدی.. بازهم شاهکار… سعدی من خجالت میکشم بگم آدمم وقتی توام آدم بودی قربونت برم…
این شعر ملکوتی رو در گلهای رنگارنگ شماره ۲۸۷ گوش کنید… یعنی گوش جان بسپارید…

کسرا نوشته:

اجرای ساز و آواز این شعر با صدای استاد قوامی در برنامه ی شماره ۳۵ برگ سبز

کانال رسمی گنجور در تلگرام