گنجور

غزل ۵۸۱

 
سعدی
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات
 

همی‌زنم نفس سرد بر امید کسی

که یاد ناورد از من به سال‌ها نفسی

به چشم رحم به رویم نظر همی‌نکند

به دست جور و جفا گوشمال داده بسی

دلم ببرد و به جان زینهار می‌ندهد

کسی به شهر شما این کند به جای کسی

به هر چه درنگرم نقش روی او بینم

که دیده در همه عالم بدین صفت هوسی

به دست عشق چه شیر سیه چه مورچه‌ای

به دام هجر چه باز سفید چه مگسی

عجب مدار ز من روی زرد و ناله زار

که کوه کاه شود گر برد جفای خسی

بر آستان وصالت نهاده سر سعدی

بر آستین خیالت نبوده دسترسی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام