گنجور

غزل ۵۴۸

 
سعدی
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات
 

دانی چه گفت مرا آن بلبل سحری

تو خود چه آدمیی کز عشق بی‌خبری

اشتر به شعر عرب در حالتست و طرب

گر ذوق نیست تو را کژطبع جانوری

من هرگز از تو نظر با خویشتن نکنم

بیننده تن ندهد هرگز به بی بصری

از بس که در نظرم خوب آمدی صنما

هر جا که می‌نگرم گویی که در نظری

دیگر نگه نکنم بالای سرو چمن

دیگر صفت نکنم رفتار کبک دری

کبک این چنین نرود سرو این چنین نچمد

طاووس را نرسد پیش تو جلوه گری

هر گه که می‌گذری من در تو می‌نگرم

کز حسن قامت خود با کس نمی‌نگری

از بس که فتنه شوم بر رفتنت نه عجب

بر خویشتن تو ز ما صد بار فتنه‌تری

باری به حکم کرم بر حال ما بنگر

کافتد که بار دگر بر خاک ما گذری

سعدی به جور و جفا مهر از تو برنکند

من خاک پای توام ور خون من بخوری

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مستفعلن فعلن مستفعلن فعلن (بسیط مخبون) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۴ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

شاهین کوه منایی نوشته:

من خاک پای توام ور خون بنده بخوری

شاهین کوه منایی نوشته:

من خاک پای توام ور خون بنده بخوری

احسان نوشته:

کبکی چنین نرود **سروی چنین نچمد**طاووس را نرسد پیش تو جلوه گری

کانال رسمی گنجور در تلگرام