گنجور

غزل ۵۳۷

 
سعدی
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات
 

چه باز در دلت آمد که مهر برکندی

چه شد که یار قدیم از نظر بیفکندی

ز حد گذشت جدایی میان ما ای دوست

هنوز وقت نیامد که بازپیوندی

بود که پیش تو میرم اگر مجال بود

و گر نه بر سر کویت به آرزومندی

دری به روی من ای یار مهربان بگشای

که هیچ کس نگشاید اگر تو دربندی

مرا و گر همه آفاق خوبرویانند

به هیچ روی نمی‌باشد از تو خرسندی

هزار بار بگفتم که چشم نگشایم

به روی خوب ولیکن تو چشم می‌بندی

مگر در آینه بینی و گر نه در آفاق

به هیچ خلق نپندارمت که مانندی

حدیث سعدی اگر کائنات بپسندند

به هیچ کار نیاید گرش تو نپسندی

مرا چه بندگی از دست و پای برخیزد

مگر امید به بخشایش خداوندی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کسرا نوشته:

کاش من همدوره ی سعدی بودم… کاش شاگرد شاگرد شاگرد سعدی بودم… ۲ بیت اول این شعر بی نهایت زیباست… البته اگه فراق رو تجربه کرده باشین این شعر براتون زیباتر هم میشه…

مانا نوشته:

هزار بار بگفتم که چشم نگشایم
به روی خوب ولیکن تو چشم می‌بندی

تو این بیت چه صنعتی بکار رفته؟

کانال رسمی گنجور در تلگرام