گنجور

غزل ۵۳۳

 
سعدی
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات
 

ای باد بامدادی خوش می‌روی به شادی

پیوند روح کردی پیغام دوست دادی

بر بوستان گذشتی یا در بهشت بودی

شاد آمدی و خرم فرخنده بخت بادی

تا من در این سرایم این در ندیده بودم

کامروز پیش چشمم در بوستان گشادی

چون گل روند و آیند این دلبران و خوبان

تو در برابر من چون سرو بایستادی

ایدون که می‌نماید در روزگار حسنت

بس فتنه‌ها بزاید تو فتنه از که زادی

اول چراغ بودی آهسته شمع گشتی

آسان فراگرفتم در خرمن اوفتادی

خواهم که بامدادی بیرون روی به صحرا

تا بوستان بریزد گل‌های بامدادی

یاری که با قرینی الفت گرفته باشد

هر وقت یادش آید تو دم به دم به یادی

گر در غمت بمیرم شادی به روزگارت

پیوسته نیکوان را غم خورده‌اند و شادی

جایی که داغ گیرد دردش دوا پذیرد

آنست داغ سعدی کاول نظر نهادی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۸ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

گلستانی نوشته:

این شعر در برنامه گل های تازه شماره ۱۰ در مخالف سه گاه با نوای ساز استاد فرهنگ شریف و استاد اسدالله ملک با صدای اکبر گلپایگانی اجرا شده است.همه دوستان صاحبدل را به شنیدن آن دعوت می کنم.
https://www.youtube.com/watch?v=dh2GA1lhPrg#t=403

بهنام نوشته:

چرا وزن این شعر مسفعلن فعولن مستفعلن فعولن نمیشه?

مهسا نوشته:

وزن مستفعلن فعولن هم درسته

سمراد نوشته:

وزن این سروده

تَن تَن تَنا تَنا تَن تَن تَن تَنا تَنا تَن
- - ن- ن- - - - ن- ن- -

7 نوشته:

اول چراغ بودی آهسته شمع گشتی
آسان فراگرفتم در خرمن اوفتادی

اول چراغ بودی=در آغاز نور کم سو و ضعیفی بودی
آهسته شمع گشتی=آرام و آهسته پرسو و قوی شدی
آسان فرا گرفتم=ساده انگاری کردم=جدی نگرفتم
در خرمن اوفتادی=در خرمن(هستی و جان) من افتادی و آن را به آتش کشیدی

7 نوشته:

عطار:
عشق آمد و آتشی به دل در زد
تا دل به گزاف لاف دلبر زد
آسوده بدم نشسته در کنجی
کامد غم عشق و حلقه بر در زد
شاخ طربم ز بیخ و بن برکند
هر چیز که داشتم به هم بر زد
طاوس رخش چو کرد یک جلوه
عقلم چو مگس دو دست بر سر زد

ابوسعید ابوالخیر:
عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست
تا کرد مرا تهی و پر کرد ز دوست

اجزای وجودم همگی دوست گرفت
نامیست ز من بر من و باقی همه اوست

reza نوشته:

نالیدن عاشقان دلسوز
ناپخته مجاز می‌شمارد
عیبش مکنید هوشمندان
گر سوخته خرمنی بزارد
خاری چه بود به پای مشتاق؟
تیغیش بران که سر نخارد
حاجت به در کسیست ما را
کاو حاجت کس نمی‌گزارد
گویند برو ز پیش جورش
من می‌روم او نمی‌گذارد
من خود نه به اختیار خویشم
گر دست ز دامنم بدارد

علی نوشته:

ممنون از دوستان.حالا که فهمیدم چقدر ساده بود معنیش

کانال رسمی گنجور در تلگرام