گنجور

غزل ۵۱۹

 
سعدی
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات
 

سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی

چه خیال‌ها گذر کرد و گذر نکرد خوابی

به چه دیر ماندی ای صبح که جان من برآمد

بزه کردی و نکردند مؤذنان ثوابی

نفس خروس بگرفت که نوبتی بخواند

همه بلبلان بمردند و نماند جز غرابی

نفحات صبح دانی ز چه روی دوست دارم

که به روی دوست ماند که برافکند نقابی

سرم از خدای خواهد که به پایش اندرافتد

که در آب مرده بهتر که در آرزوی آبی

دل من نه مرد آنست که با غمش برآید

مگسی کجا تواند که بیفکند عقابی

نه چنان گناهکارم که به دشمنم سپاری

تو به دست خویش فرمای اگرم کنی عذابی

دل همچو سنگت ای دوست به آب چشم سعدی

عجبست اگر نگردد که بگردد آسیابی

برو ای گدای مسکین و دری دگر طلب کن

که هزار بار گفتی و نیامدت جوابی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن (رمل مثمن مشکول) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

محمدرضا شجریان » در خیال » دیده بی خواب

برای معرفی آهنگهای دیگری که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۵۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

س. ص. نوشته:

غلط املائی در بیت دوم، مصرع دوم:
“مذنان” باید “مؤذنان” باشد.
با تشکر.

پاسخ: با تشکر تصحیح شد.

محمد طهماسبی نوشته:

نهایت لذت با شنیدن این غزل با صدای استاد شجریان

علی اصغر نوشته:

در تایید فرمایش جناب طهماسبی،
بنده هم باید بگم با آواز استاد شجریان انسان بسیار لذت میبره از مفهوم این شعر.
خداوند حافظ‎شان باشد.

m.z نوشته:

به نظر من بهترین صدایی که میشه این شعر رو باهاش گوش داد اون صداییه که از داخل دل آدم تو بدترین لحظات گرفتاری اش در میاد و با بند بند وجودش این شعرو با سعدی همخونی می کنه. این از همه بهتره. باور کنید!

سعید نوشته:

من عاشق سعدیم و به نظر من این زیباترین غزل سعدی بزرگ و دانا است. روانش شاد

حجت الله عباسی-فسا نوشته:

سلام
وقتی در غزل های بزرگان ادبیات دقت کنید همگی حدودا دریک چیز اشتراک دارن و اون این که همیشه از کوتاهی وگذرشب گلایه مندند ودراین بین سعدی بزرگ بابقیه تفاوت داره و همیشه ناله اش از طولانی بودن شب است.
بنده بررسی هایی که کردم به این نتیجه رسیدم که همگی بزرگان شب را در خانه وحضر داشته اند ودقیقا تجربه ای از شب هجران نداشته اند ولی سعدی بزرگ که بیشتر اوقات را در سفربوده است درازی شب را نه تنها دیده است بلکه با گوشت وپوست لمس کرده وباید شبانه پیاده یا با چهارپا سفرکنید تااین سخنی را که می گویم حس کنید
بنده در دوران جوانی ازاین نوع سفرها زیادداشته ام
تانظر دوستان چه باشد

نازنین نوشته:

با اینکه بارها اینو خوندم هربار دیگه میخونم شگفت زده میشم از این همه زیبایی

ناشناس نوشته:

سخن در بیت سرم از خدای خواهم که بخاک پایت افتد که در آب مرده بهتر که در آروزی آبی چنان طبیعی و روان و معنی چنان زیباست که ذهن متوجه نمی شود که در این شعر بواسطه مقابل کردن سر با پا و خاک با آب صنعت بکار رفته و بهترین صنعتگر آنست که صنعتش نمایان نشود که لذت می بخشد اما تا دقت نکنی نمی یابی که صنعت بکار برده معنی بقدری بلند و الفاظ چنان جا افتاده که نکته سنج باید دریابد تا گوینده در جمع کردن الفاط چه بنای زیبا یی ساخته و همه اینها لطفش از معنی و روانی سخن است که گفته اند بهترین سخنها موجز و پر معنی ترین آنهاست و این فقط از سخنوری چون شیخ اجل سعدی ساخته است وبس

رضا نوشته:

به نطر می رسد که بیت پنجم به اینصورت درست باشد :

سرم از خدای خواهم که بخاک پایت افتد
که در آب مرده بهتر که در آروزی آبی

زمانی نوشته:

جناب عباسی
اکثر شعرای ما از طولانی بودن شب هجران گله مند بودند.مگر زمانی که شب راهی بوده که با اون به خدا میرسیدند
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند…..
لطفا بنویسید منظورتان دقیقا چه ابیاتی بوده

میثم نوشته:

با سلام .بنده واقعا متأسفم از تفسیر بعضی از دوستان که( شب )سعدی رو با شب دوران جوانی و … مقایسه میکنن.
۱-سعدی از ندیدن روی دوست و وصال یار گله منده و منتظره که (صبح )بشه یعنی هجران به پایان برسه آخه هر شبی که شب نمیشه.
۲-لطفا برید به بیت آخر (هزار) همیشه در مثال یک عدد بزرگی محسوب میشه و در این بیت نشان دهنده خستگی سعدی از دنیاست و میخواهد هر چه زودتر به دیدار وصال یار و دوست دیرین خود برسد.و از این هجران گله مند است.

امین کیخا نوشته:

خوب شب نشانه غسک و ظلمت است . و لی سعدی عارف نیست و یا عارف بزرگی نیست . سعدی یک کنشگر بر پایه خردوری و اخلاق است و می دانیم که عارفان کمتر این گونه هستند . تازه سعدی هزلیات هم دارد . از این ها بگذریم پیش من همین ریا نکردن سعدی از سد بار ریا کردن و سخن نیکو گفتن و کار بد کردن بهتر است .

تاوتک نوشته:

دوستان عزیزم شب شب است مخصوصا وقتی پای شیخ اجل در میان باشد

فریدون دمیرچی نوشته:

آیا سعدی عارف بود و یا نبود؟
چه کسی شایسته‌گی آن را دارد که چنین آزمونی را انجام دهد؟
دوست پای برجای گنجور آقای دکتر امین کیخا این شایسته‌گی و اجتهاد را در خود یافته‌اند و این مهم را انجام داده‌اند . مبارک است انشا الله . حتماً این کار را از روی تحقیقات کافی انجام داده‌اند و حتی المکان نسخه های خطی را هم مطالعه کرده‌اند و هزلیات را دقیقاً مطالعه کرده‌اند و سندیت همه را بررسی کرده‌اند و مقام عارفان دیگر را هم سنحیده اند و اندازه گیری کرده‌اند و به این نتیجه رسیده‌اند که چه کسی بزرگتر است و کی کوچکتر .
ولی از طرف دیگر گفته‌اند که « سعدی یک کنشگر بر پایه خردوری و اخلاق است و می دانیم که عارفان کمتر این گونه هستند.” ظاهراً با این فکت باید نمرهٔ سعی باید بالاتر برود. فکت دیگری را در نهایت ذکر کرده‌اند که سعدی رو و ریا نداشته است. این هم که باید نمرهٔ سعدی را بالاتر ببرد. از هر طرف که می‌بینیم نمره سعدی بالاتر می‌رود جز آن هزلیات لعنتی. ولی سنایی هم هزلیات دارد و مولوی او را عارف بزرگ می‌دانسته است.
ما که گیج شدیم یعنی کانفیوز شدیم.
وقتی یک مدعی، در زمان حیات سعدی، سؤالی به این مضمون را از سعدی کرد، سعدی اول ذوالفقار علی را در نیام کرد و زبان خود را درکام و با افتادگی درویشانه معمول خود گفت : گر نخوردم نان گندم دیده‌ام به دست مردم.

به هر حال ما را به کار بزرگان چه کار. ادرار ( مستمری) سعدی قطع بشود و یا نشود به ما چه.
ولی مانده‌ام که چه طور گلستان و بوستان سعدی بیش از ۷۰۰ سال کتاب درسی مدرسه‌های ایران زمین بود و هر کس به درس نشست این کتاب‌ها را خواند و خواند و خواند و همه او را عارفی می‌پنداشتند. ای دل غافل!

عبداله موسوی نوشته:

بنام خدا
شب در دو معنای متضاد و بر حسب کیفیت آنمطرح شده است. اگر درد و رنج و غم باشد طولانی است و گاه بنام شب یلدا(طولانی ترین شب ) نام برده میشود و اگر توام با شادی باشد کوتاه و غنیمت شمرده شده است.

درازی شب معادل رنج طولانی در مورد درد و صبر و انتظار:

آنشب که مر از وصلت ای مه رنگست
بالای شبم کوته و پهنا تنگست
و آنشب که ترا با من مسکین جنگست
شب کور و خروس گنک و پروین لنگست

شب آمد و باز رفتم اندر غم دوست
هم بر سر گریه‌ای که چشمم را خوست

شب رفت صبوح آمد غم رفت فتوح آمد
خورشید درخشان شد تا باد چنین بادا

در دود غم بگشا طرب روزی نما از عین شب
روزی غریب و بوالعجب ای صبح نورافشان ما

چون شمع بدم سوزان هر شب به سحر کشته
امروز بنشناسم شب را ز سحر جانا

در آتش و در سوز من شب می‌برم تا روز من
ای فرخ پیروز من از روی آن شمس الضحی

شب عاشقان بی‌دل چه شبی دراز باشد
تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد

موذن بانگ بی هنگام بر داشت
نمیداند که چند از شب گذشته ست
درازیّ شب از چشمان من پرس
که یکدم خواب در چشمم نگشته ست

هنوز با همه دردم امید درمانست
که آخری بود آخر شبان یلدا را

روز هجران و شب فرقت یار آخر شد
زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد
صبح امید که بد معتکف پرده غیب
گو برون آی که کار شب تار آخر شد

ماه شعبان منه از دست قدح کاین خورشید
از نظر تا شب عید رمضان خواهد شد

صحبت حکام ظلمت شب یلداست
نور ز خورشید جوی بو که برآید

تا مگر همچو صبا باز به کوی تو رسم
حاصلم دوش بجز ناله شبگیر نبود

افسوس از کوتاهی شب در موارد شادی و وصل و نیز ارزش درازی شب دعا و مناجات :

من بودم دوش و آن بت بنده نواز
از من همه لابه بود و از وی همه ناز
شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید
شب را چه گنه قصهٔ ما بود دراز

شب خیز که عاشقان به شب راز کنند
گرد در و بام دوست پرواز کنند
شب چه خبر باشد مر مردم خوابی را
همکاسه ملک باشد مهمان خدایی را

در دود غم بگشا طرب روزی نما از عین شب
روزی غریب و بوالعجب ای صبح نورافشان ما

سیل سیاه شب برد هر جا که عقلست و خرد
زان سیلشان کی واخرد جز مشتری هل اتی

شب‌های چنین نه وقت خوابست
امشب شب خلوتست تا روز

ساقی بیار آن جام می مطرب بزن آن ساز را
امشب که بزم عارفان از شمع رویت روشنست

هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ
از یمن دعای شب و ورد سحری بود

یاد باد آن صحبت شب‌ها که با نوشین لبان
بحث سر عشق و ذکر حلقه عشاق بود
در شب قدر ار صبوحی کرده‌ام عیبم مکن
سرخوش آمد یار و جامی بر کنار طاق بود

شب وصل است و طی شد نامه هجر
سلام فیه حتی مطلع الفجر

سر مکش حافظ ز آه نیم شب
تا چو صبحت آینه رخشان کنند

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی
آن شب قدر که این تازه براتم دادند

کدام آهن دلش آموخت این آیین عیاری
کز اول چون برون آمد ره شب زنده داران زد

در تیره شب هجر تو جانم به لب آمد
وقت است که همچون مه تابان به درآیی
معاشران ز حریف شبانه یاد آرید
حقوق بندگی مخلصانه یاد آرید

مرو به خواب که حافظ به بارگاه قبول
ز ورد نیم شب و درس صبحگاه رسید

معاشران گره از زلف یار باز کنید
شبی خوش است بدین قصه‌اش دراز کنید

سیروس خزایی نوشته:

شب مامن و ملجا بزرگان و حق شناسان بوده در شب است که رسول مکرم عروج می نماید شب است که حق شناسان و صرافان دین ذره ذره در ذات حق ذوب میشوند

دکتر آرش طوفانی نوشته:

با درود

چقدر این غزل دل نواز است! خصوصا ایهامی که در مصرع اوّل بیت پنجم وجود دارد و بی باکی مستانه ای که در مصرع دوّم همان بیت بیان می شود!
جناب استاد شجریان در آلبوم «در خیال»، به غایت زیبایی این غزل را به تصنیفی گوش پرور آواز کرده اند.

روحت شاد سعدی!

دکتر آرش طوفانی نوشته:

سلام به عزیزان

در حاشیه های مربوط به این شعر بحث شده است از این که آیا سعدی عارف بوده است و یا خیر؟
آنچه در بحث دوستان عزیز موجب غفلت قرار گرفته است این بوده که معنای عارف را پیش از ورود به بحث کنکاش و مشخّص ننمودند. و همین موجبات اختلاف نظر آنها را رقم زده است.
به نحو بسیار مجمل عرض می شود که چنانچه عارف را به معنای کلاسیک آن که دلالت بر طریقه ی صوفیه نماید؛ که از مشخصه های آن عزلت گزینی و ترک دنیا و طلب فقر بوده است؛ در نظر آوریم؛ همچون طریقت غزالی و مولانا و امثال آنها، آن گاه سعدی در این معنا عارف محسوب نمی شود! چرا که به صراحت سعدی بر ارج و تفوّق توانگری بر درویشی صوفیه معتقد است!
از منظر دیگر اگر عارف را کسی بدانیم که وقوف به دقایق معنا و احاطه بر امر خودشناسی و حامل حکمت های زندگی باشد؛ قطعا سعدی به جهت نگاشتن هر کدام از کتب بوستان و گلستان به حقّ جزو اهل حکمت و عارف به این معنا شمرده خواهد شد!
امّا فارق از تقسیم مشعر، سعدی از آن دست متفکّرانی است که بسی بیش از مکتب های عرفانی پیش از خود فخر و فراخی دارد؛ به نحوی که نمی توان به راحتی سعدی را در فلان طریقت یا بهمان نحله گنجاند!
سعدی به حقّ، خود بنیانگذار شیوه ای از فکر کردن است که پیش از او سبقه ای از نوع نظر او موجود نبود! یعنی سعدی خود صاحب مکتب است و از آن دست ماهیانی است که در تور قالب های فکری دیگران جا نمی شود!
سعدی همانند حافظ، مکتب تأسیسی خود را دارد که ناشی از استقلال نظرگاه او است!
بنابراین هر دو عزیزی که در صدر حاشیه های این شعر مطالبی را بیان فرموده بودند از منظرهای گوناگون محقّ بودند؛ و آن تفاوت دیدگاه ایشان نیز ناشی از همین هویّت مستقل تفکّر سعدی بوده است؛ که از جهتی نمی توان او را عارفی کلاسیک محسوب نمود و از زاویه ای دیگر امّا او از اجلّ حکما و عرفای رازدان پارسی شمرده می شود.

فروغ نوشته:

درود بر همه اختران پر فروغ آسمان گنجور
بینهایت سپاس از کلام زیبای شما؛ دکتر طوفانی.

مصطفی نادریان نوشته:

با تقدیم سلام
فارغ از بحث بیهوده پیرامون عارف بودن یا نبودن شیخ اجل، به نظر حقیر ، این غزل کمتر تاب تفسیر عارفانه ای از این دست دارد که شیخ آرزوی پایان شب دنیا کرده و وصال یار را طلبیده باشد
افزون بر اینکه در مرام عرفا هم ، چنین نکته ای پذیرفته نیست که عارف لب به شکوه از موهبت حیات نماید و آرزوی مرگ…
از سوی دیگر ، تفسیر ظاهربینانه که سعدی در سفر بوده و خسته از تاریکی راه شب هم جفا در حق شیخ است که شیخ کمتر به چنین شرح حال گویی ساده ، آن هم با این الفاظ گران مایه پرداخته است .
شاهد ادعا گزیده های فراوانی از گلستان است…
آنچه باقی می ماند اعتراف به گران سنگی و سهل ممتنع بودن سخن و شعر استاد سخن پارسی ، سعدی علیه الرحمه است که اینچنین باب لذت بردن از شعری را برای هر انسانی ، از ظن خود ، گشوده است…

شهروز نوشته:

سلام بر شیخ همیشه زنده
سعدی علیه رحمه
بزرگ مرد تاریخ ادبیات ایران کهن
عاشق شعر های سعدی م
سالهاست سالها
این غزل را در البوم “در خیال ” از استاد شجریان گوش بدهید حتما به غیر خدا دیگر توجه نمی کنید
باور کنید
خدایا

قریشی نوشته:

به نظر من در بیت آخر باید به جای “گفتی” ” کُفتی” که مخفف کوفتی است بیاید. چون در را می کوبند، نه می گویند.

لیلی نوشته:

معنی بیت اول چیست؟

کسرا نوشته:

در جواب خانم لیلی
سعدی بزرگ در این بیت از طولانی بودن شب و دیر طلوع کردن آفتاب سخن گفتن ( مصرع اول ) ( از غم هجران )
و این که خیالهای زیادی به سرشان آمد در این شب و خواب رو از چشمانش گرفت

,,,,,,,,,, نوشته:

سرم از خدای خواهد که به پایش اندرافتد

که در آب مرده بهتر که در آرزوی آبی …

رهام نوشته:

گدای مسکین بر درب خانه طلب خودش رو هزاربار میگه اجابت نمیشه

احمدرضاآبروشن نوشته:

با سلام خدمت عزیزان
بیت سوم این شعر رو آقای شجریان اشتباه میخونه
ایشون به گونه ای میخونه که گویا خروس میخواد به نوبت بخونه
درحالیکه معنای شعر اینه که خروس سکوت کرد که «نوبتی» صدایش بالا بیاد
“نوبتی” به همون نقاره زن ها و شیپور زن هایی میگن که الان هم در حرم امام رضا علیه السلام نمونه اش رو اجرا میکنند این ها هر روز غروب و طلوع آفتاب رو به زدن سازنقاره اعلام میکنند
در ماه مبارک اذان صبح و اذان مغرب رو اعلام میکنند

سراج نوشته:

سرم از خدای خواهد که به پایش اندرافتد
کـه در آب مـرده بـهتر که در آرزوی آبی …

گذر نکرد خوابی | سایت شخصی حسین نوشته:

[…] ganjoor.netچه خیال‌ها گذر کرد و گذر نکرد خوابی. به چه دیر ماندی ای صبح که جان من برآمد. بزه کردی و نکردند مؤذنان ثوابی. نفس خروس بگرفت که نوبتی بخواند. همه بلبلان بمردند و … […]

جواد نوشته:

هرچند همه ابیات غزل فوق العاده زیباست ولی من شاه بیت اون رو بیت ماقبل اخر می دونم. جایی که سعدی علیه الرحمه می فرماید عجیبه که دل سنگ تو با گریه من عوض نمیشه حال آنکه سنگ آسیاب با آب چشم من به گردش در می آید
اینجا جناس گردیدن که به دو معنی به کار رفته و حضور سنگ دل و سنگ آسیاب چون نوشیدن آب روان و گوارا در گرمای آفتاب بر دل و جان می نشیند

ع. سالاربهزادی نوشته:

با سلام و سپاس از این مجموعه عالی و بی نظیر که برای دوست داران شعر فراهم آورده و در اختیار عموم قرار داده اید.
من بر این باورم که در این غزل فراقیه کم نظیر و درخشان در مصرع دوم از بیت آخر (”برو ای گدای مسکین…”) شکل صحیح باید به صورت “که هزار بار کُفتی و نیاندت جوابی”؛ با حرف “ک”و ضمه، نه “گ” فارسی، به معنای کوبیدن. فروغی نیز به همین گونه که عرض کردم ضبط کرده است، ولی در نسخه تصحیح یغمایی هم به شکل “گفتی” آمده است.

غزل نوشته:

چه لذتی بردم از این اهنگ و صدای استاد شجریان واقعا شعر زیبایی ست
درود به خاکت سعدی جان جانان

بامداد نوشته:

اگه سعدی تو کل عمرش همین یه خط اول این غزل رو می گفت و می مرد باز هم جا داشت که تا روزی که آفتاب برمیاد بهش استاد سخن لقب بدی:

“سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی”

کدوم آدمیزادی تو تاریخ بوده که دست کم یه شب این احساس رو نداشته و کدوم شاعری و کی و کجا این قدر ساده و کوتاه و درست تونسته این احساس رو بیان کنه؟ این قدر ظریف که حتا اگه نوک انگشتتو به هر کدوم از این هفت-هشت تا کلمه بزنی خرابش می کنی …

فریبا نوشته:

درود به روان پاک استاد کم مثال شعر و سخن، سعدی شیرازی. واقعاً که لذت بردم. وسپاسگزار از شما عزیزان که این غزل بسیار زیبا رو در این صفحه قرار دادید. پیروز باشید.

فرخ نوشته:

@احمدرضاآبروشنک:
درست میگید. خوانش شجریان از “نفس خزوس بگرفت که نوبتی یخواند” اشتباه ست و مطمئنا متوجه معنی درست مصراع نشده.
با عرض احترام به سایر دوستان، موسیقی و تنظیم هم کار درجه دوم و سطحیی ست.

مهناز ، س نوشته:

گرامی رهام
لطفاً بنویس { در } ننویس { درب }
در فارسی درب نداریم ، هرکه می نویسد اشتباه می کند
مانا باشی

کسرا نوشته:

بامداد عزیز بسیار زیبا نوشتی … کاملا با شما موافقم

نادر.. نوشته:

فرخ عزیز
نوبتی “بخواند”!!
موسیقی سطحی و درجه دوم!!
کم لطفی می فرمائید دوست گرامی..

حسین ۱ نوشته:

دوستان بسیار کم لطفی می کنید
به نظر من شجریان درست خوانده
نفس خروس بگرفت که نوبتی بخواند . یعنی حتا یک نوبت دیگر بخواند . و دلیل ، آنکه در مصرع دوم
همه بلبلان بمردند و نماند جز غرابی
تأکید می کند که بلبلان نیز خاموش شدند
لفظ نوبتی ربطی به اذان و ناقاره ی دربار پادشاهان ندارد .
ضمن اینکه بهتر است به بزرگانمان بی احترامی نکنیم . شاید اشتباه از شما باشد.

7 نوشته:

نفس خروس بگرفت که نوبتی بخواند
همه بلبلان بمردند و نماند جز غرابی

تو گویی در این شب دیجور تنهایی از بخت کج ما نفس خروس محل هم گرفته شده و از بس منتظر مانده که از روی نوبت بخواند(ولو یک بار)زیرا هر چه گوش به آواز ماند که صدای خروسان دیگر را بشنود نشنید که نشنید و تنها صدای زشت زاغ به گوش رسید.کاش یک بار میخواند که امیدوار شوم به پایان این شب
میفرماید این شب سیاه زاغی چنان است که گویی پایانی ندارد.

باید دانست که وقتی خروس آواز سر میدهد خروسی که صدای او را میشنود هم پاسخ مدهد و این کار به نوبت تکرار و تکرار مشود تا سپیده و گاه از آن هم میگذرد و هر چه به سپیده نزدیکتر شود خروسها بیشتر و با دور تندتر میخوانند

7 نوشته:

معنی دیگر را هم میتوان برداشت کرد ولی به احتمال کمتر.
چنانکه در غزل زیر و بیت پایانی میفرمیاد:
سعدیا نوبتی امشب دهل صبح نکوفت
یا مگر روز نباشد شب تنهایی را؟
http://ganjoor.net/saadi/divan/ghazals/sh20

7 نوشته:

خلاصه:به نوبت خواندن خروس نشان از امیدواری دم به دم برای سرزدن سپیده دم و آغازی دیگر است.
همراهی آدم و خروس برای یک چیز.
هنگام سپیده دم خروس سحری
دانی که چرا همی کند نوحه گری
یعنی که نمودند در آیینهٔ صبح
کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری

مهناز ، س نوشته:

گرامی حسین ،۱
درود بر شما که حق مطلب را ادا کردید
هر گردی گردو نیست
هر جا لفظ نوبتی آمد منظور ، آنان که بر سرای سلطان نقاره میزده اند نیست ،
ملامت‌ها که بر من رفت و سختی‌ها که پیش آمد
گر از هر نوبتی فصلی بگویم داستان آید
سعدی
این نوبت به مانای دیگر است ، نه اذان گو
گرامی ۷ نیز توضیح دادند ، ولی حاشیه ی بعدی ایشان درین مورد با حقیقت همخوانی ندارد
مانا باشید

نادر.. نوشته:

دوستان عزیز.. “نوبتی” می نوازد.. هیچگاه در این جایگاه خواننده نبوده است..
خروس بیچاره خواننده را چه کار با نوبتیِ نوازنده!

مهناز ، س نوشته:

گر پنج نوبتت به در قصر می زنند
نوبت به دیگری بگذاری و بگذری.
درین بیت هر دو نوبت را آورده
در نقاره خانه ی شاهان پنج بار گاهی سه بار ، کمتر یا بیشتر ، نقاره می زدند ، معمولاً وقت نماز ، گویند تا زمان قاجار ها و پهلوی ها نیز ادامه داشته که درین اواخر وقت سحر ، توپ در می کرده اند به عنوان شروع صبح و وقت نماز
در مشهد نیز نقاره زدن و اظهار پادشاهی کردن هنوز هم ادامه دارد ، شاید جایگزین اذان باشد.

فرخ نوشته:

@نادر
پس حتما منظور سعدی این بوده که خروس رفته بوده تو نوبت که آواز بخونه؟! به این مبگن تعصب : سعدی فدای شجریان!

نادر.. نوشته:

بگذریم دوست عزیزم…

حسین ۲ نوشته:

نادر.. خان عزیز
آفرین
از شما بزرگواری می آموزیم
زنده باشید

صفایی نوشته:

به عنوان یک کفترباز کهن با سابقه خروس بازی با هفت مواققم.خروسهای روستای ما که منتظر قوقولی قوقوی هم میمانند.

مهدی آگاه نوشته:

استاد شجریان بیت سوم را اشتباه حوانده در کلمه نوبتی جرف یا قید را به اسم تبدیل میکند. مانند روز و روزی با تاکید بر روی چرف یا.

مهدی آگاه نوشته:

بیت آحر را سعدی با چسارت سروده. زیرا حدیث نبوی دیگر است.
گفت پیفمبر که چون کوبی دری عاقلت زان در برون آید سری

7 نوشته:

https://www.youtube.com/watch?v=sGCYUX-YAGU

آلبوم در خیال

کانال رسمی گنجور در تلگرام