غزل ۴۴
بوی گل و بانگ مرغ برخاست
هنگام نشاط و روز صحراست
فراش خزان ورق بیفشاند
نقاش صبا چمن بیاراست
ما را سر باغ و بوستان نیست
هر جا که تویی تفرج آن جاست
گویند نظر به روی خوبان
نهیست نه این نظر که ما راست
در روی تو سر صنع بی چون
چون آب در آبگینه پیداست
چشم چپ خویشتن برآرم
تا چشم نبیندت بجز راست
هر آدمیی که مهر مهرت
در وی نگرفت سنگ خاراست
روزی تر و خشک من بسوزد
آتش که به زیر دیگ سوداست
نالیدن بیحساب سعدی
گویند خلاف رای داناست
از ورطه ما خبر ندارد
آسوده که بر کنار دریاست



با دو بار کلیک بر روی هر واژه میتوانید معنای آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
شمارهگذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف) | شعرهای مشابه | منبع اولیه: ویکیدرج | ارسال به فیسبوک
حاشیهها
تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.
امید رضا محبی نوشته:
بسم الله الرحمن الرحیم
هر آدمی یی که مهر مهرت
در وی نگرفت سنگ خاراست
این بیت را با شعر زیبای حافظ مطابقت فرمائید:
هر کو نکند فهمی زین کلک خیال انگیز
نقشش به حرام ار خود صورتگر چین باشد
برای آزاد مردان و آزاده زنانی که جنس شان از آهن نیست که جذب این زمین کهربایی گردند، بلکه جنس الهی خود را باز یافته اند و جز با راست چشمی به وی نمی توانند بنگرند، دیگر چه تفرجگاهی جزء بر یار برایشان وجود دارد.
امید آنکه قبل از هر چیز، دل بی کینه روز الست خویش را به مجاهدت، دریابیم، که بتوان در آن نگریست و تفرجگاه حقیقی را باز شناخت.
آمین