گنجور

غزل ۴۳۰

 
سعدی
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات
 

به تو مشغول و با تو همراهم

وز تو بخشایش تو می‌خواهم

همه بیگانگان چنین دانند

که منت آشنای درگاهم

ترسم ای میوه درخت بلند

که نیایی به دست کوتاهم

تا مرا از تو آگهی دادند

به وجودت گر از خود آگاهم

همه درخورد رای و قیمت خویش

از تو خواهند و من تو را خواهم

بلبل بوستان حسن توام

چون نیفتد سخن در افواهم

می‌کشندم که ترک عشق بگو

می‌زنندم که بیدق شاهم

ور به صد پاره‌ام کنی زین رنگ

بنگردم که صبغه اللهم

سعدیا در قفای دوست مرو

چه کنم می‌برد به اکراهم

میل از این جانب اختیاری نیست

کهربا را بگو که من کاهم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۳ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

امین کیخا نوشته:

شعر دارنده توعی بی خویشتنی است و نا خوداگاهی در مهر ورزیدن

امین کیخا نوشته:

نوعی

علی عباسی نوشته:

سعدیا در قفای دوست مرو_چه کنم؟میبرد به اکراهم
میل ازین جانب اختیاری نیست کهربا را بگو که من کاهم
بسیار زیباست؛درجای دیگرباچنین تصویری میگوید:
چند گویی که مهرازو بردار_خویشتن را به صبر ده تسکین
کهربا را بگوی تا نبرد_چه کند کاه پاره ی مسکین
.
مولانا هم چ زیبا میگوید:خاک پای تو را به دست آرم_تا از او کیمیا بیاموزم
آفتاب تو را شوم ذره_معنی والضحی بیاموزم
کهربای تو را شوم کاهی_جذبه کهربا بیاموزم

کانال رسمی گنجور در تلگرام