غزل ۳۹
بی تو حرامست به خلوت نشست
حیف بود در به چنین روی بست
دامن دولت چو به دست اوفتاد
گر بهلی بازنیاید به دست
این چه نظر بود که خونم بریخت
وین چه نمک بود که ریشم بخست
هر که بیفتاد به تیرت نخاست
وان که درآمد به کمندت نجست
ما به تو یک باره مقید شدیم
مرغ به دام آمد و ماهی به شست
صبر قفا خورد و به راهی گریخت
عقل بلا دید و به کنجی نشست
بار مذلت بتوانم کشید
عهد محبت نتوانم شکست
وین رمقی نیز که هست از وجود
پیش وجودت نتوان گفت هست
هرگز اگر راه به معنی برد
سجده صورت نکند بت پرست
مستی خمرش نکند آرزو
هر که چو سعدی شود از عشق مست



با دو بار کلیک بر روی هر واژه میتوانید معنای آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
شمارهگذاری ابیات | وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف) | شعرهای مشابه | منبع اولیه: ویکیدرج | ارسال به فیسبوک
حاشیهها
تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.
امید رضا محبی نوشته:
بسم الله الرحمن الرحیم
زیبایی این غزل و شور و حال سعدی شیرازی که پس از هفتصد سال اینگونه می تواند روح افزای کالبد نیمه جان انسان های درگیر با خود و زندگی باشد، جایی جز طلب وزش نسیمی فرح بخش از سوی پروردگار یکتا بر روان و روح زنده این بزرگ عارف ربانی باقی نمیگذارد.
بدین امید که برای یک لحظه نیز اگر شده، مقید او گردیم که بی شک پس از صید شدن بدان تیر برخاستنی نخواهد بود و امید آنکه روزی عقل عقلمان دریابد که سر و پا برای وصالش ساخته نشده بلکه دل است که بسوی او یارای پرواز خواهد داشت و در معادلاتش معنای مذلت در پیشگاه او عین محبت است.
برای روح زنده و پر طراوت سعدی چنانکه خودش فرمود وصال دو ست را آرزو می کنم.
گر مخیر بکنندم به قیامت که چه خواهی
دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را
برای پدید آورنده این سایت و محیط زیبایش نیز آرزویی، مشابه خواست شیخ اجل دارم.