گنجور

غزل ۳۹

 
سعدی
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات
 

بی تو حرام است به خلوت نشست

حیف بود در به چنین روی بست

دامن دولت چو به دست اوفتاد

گر بهلی بازنیاید به دست

این چه نظر بود که خونم بریخت

وین چه نمک بود که ریشم بخست

هر که بیفتاد به تیرت نخاست

وان که درآمد به کمندت نجست

ما به تو یک باره مقید شدیم

مرغ به دام آمد و ماهی به شست

صبر قفا خورد و به راهی گریخت

عقل بلا دید و به کنجی نشست

بار مذلت بتوانم کشید

عهد محبت نتوانم شکست

وین رمقی نیز که هست از وجود

پیش وجودت نتوان گفت هست

هرگز اگر راه به معنی برد

سجده صورت نکند بت پرست

مستی خمرش نکند آرزو

هر که چو سعدی شود از عشق مست

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۱۳ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

امید رضا محبی نوشته:

بسم الله الرحمن الرحیم

زیبایی این غزل و شور و حال سعدی شیرازی که پس از هفتصد سال اینگونه می تواند روح افزای کالبد نیمه جان انسان های درگیر با خود و زندگی باشد، جایی جز طلب وزش نسیمی فرح بخش از سوی پروردگار یکتا بر روان و روح زنده این بزرگ عارف ربانی باقی نمیگذارد.
بدین امید که برای یک لحظه نیز اگر شده، مقید او گردیم که بی شک پس از صید شدن بدان تیر برخاستنی نخواهد بود و امید آنکه روزی عقل عقلمان دریابد که سر و پا برای وصالش ساخته نشده بلکه دل است که بسوی او یارای پرواز خواهد داشت و در معادلاتش معنای مذلت در پیشگاه او عین محبت است.

برای روح زنده و پر طراوت سعدی چنانکه خودش فرمود وصال دو ست را آرزو می کنم.
گر مخیر بکنندم به قیامت که چه خواهی
دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را

برای پدید آورنده این سایت و محیط زیبایش نیز آرزویی، مشابه خواست شیخ اجل دارم.

جی 7 نوشته:

هر که بیفتاد به تیرت نخاست

وان که درآمد به کمندت نجست

ما به تو یک باره مقید شدیم

مرغ به دام آمد و ماهی به شست

صبر قفا خورد و به راهی گریخت

عقل بلا دید و به کنجی نشست

صبر بسیار بباید پدر پیر فلک را
تا دگر مادر گیتی چو سعدی بزاید

بار مذلت بتوانم کشید

عهد محبت نتوانم شکست

جی 7 نوشته:

ما به تو یک باره مقید شدیم

مرغ به دام آمد و ماهی به شست

شست=قلاب

شایق نوشته:

با سلام خواستم در رابطه با این غزل مطلبی بنویسم دیدم دو دوست گرامی جنابان محبی و جی ۷ حق مطلب را ادائ کرده اند یاد داستانی از ابو سعید ابی الخیر افتادم که بالای منبر برای سخنرانی رفته بود جمعیت بقدری بود که برای برخی جا نبود ناگهان شخصی با صدای بلند گفت ( خدا بدر و مادر کسی را بیامرزد که از جای بلند شود و یک قدم جلوتر تهد) ابوسعید گفت من هم میخواستم همین مطلب را بگویم واز منبر بایین امددر ضمن توجه کسانیرا که معتقدند امثال سعدی و حافظ عارف نیستند به این غزل جلب می نمایم با درود فراوان بر دوستان

کیانوش نوشته:

با عرض پوزش مفهوم مصرع “وین چه نمک بود که ریشم بخست” چیست؟

وشایق نوشته:

با سلام وسلام خدمت دوست گرامی جناب کیانوش ریش به معنی زخم و جراحت است سعدی می
گو ید با این نگاه بدنم جراحت بر داشت و به اینجا ختم نشد بلکه نمک بود که روی ان جراحت ریخته شد و نمک روی زخم چه سوزشی دارد

حسن خرده گیر نوشته:

وشایق عزیز
نگفتى که نمک از کجا وارد شد؟

وشایق نوشته:

سلام جناب خرده گیر ان نگاه هم مجروح کرد هم نمک باشید و عمق وجود را را سوزاند

خرده گیر نوشته:

آیا نظر = نگاه است؟
آیا صاحبنظر = صاحب نگاه است؟
در نظر داشته باشید که غزل در وصف خلوت نشستن صوفیانه است که خود سعدى در این آیین شرکت مى کرده است

وشایق نوشته:

با سلام و سلام خدمت بسیار خرده گیر عزیز بله همان نگاه است منتهی نگاهی معنوی که اتفاقا در خلوت حاصل میشود اگر در خلوت نگاهت به او افتاد تمام بلاهایی که سعدی گفته و بیش از ان بر سرت فرود می اید حضرت ابراهیم وقتی او را دید و رسول او شد دربدریهایش اغاز شد دستور امد زن و فرزند شیر خوارت را در بیابانی لم یزرع رها کن و برو و چند سال بعد دستور ذبح نوجوانش رسید دستوراتی که به هیچ عنوان با عقل جور در نمی اید و قابل هضم برای عقل نیست اما عاشق بدون چون چرا اجرا میکند و نمی برسد چرا ؟ که در این صورت عاشق نیست که عاقل است عاشق مست است و هیچ دردی را حس نمی کند عاشق می گوید (ما به تو یکباره مقید شدیم مرغ به دام امد و ماهی به شست ) عاشق حسین ابن علی است که هستی خود را در کربلا فدای دوست کرد و به جبریل گفت ان کس که تو از او سلام می اوری اکنون در اغوش من است بیش از این بین من و او حجاب نشو همه اینها بخاطر ان نگاه است که انشا الله قسمت ما هم بشود و از این شراب ناب مستانه دردی بما برسد

پری نوشته:

باسلام خدمت دوستان فرهیخته،درباره بیت”وین رمقی نیز که هست از وجود/پیش وجودت نتوان گفت هست” اگر توضیحی تکمیلی مدنظر دارید لطفا بیان بفرمایید

سید روح اله بنی فاطمی نوشته:

سلام بر دوستان گرامی ، وقتتان خوش . روزگاراتان آرام . پیش از این که در حد توان پاسخی هرچند ناتمام به پرسش «پری» داده باشم خواستم چند نکته رو عرض کنم :
مطمئنأ لذت بردن از شعر ، آن هم شعر سعدی ، نیاز به احساس ، عاطفه و ذوق و شوق فراوان دارد . خود سعدی نیز از این حیث ، حتی تازه وارد ترین مخاطبش را دست خالی بر نمی گرداند و به او ذوق و شوقی ناخواسته می بخشد اما بی شک این ، همۀ ماجرا نیست . درک شعر و البته التذاذ بیشتر از آن ، ابزارهای دیگری نیز می خواهد . مثلأ علم دستور ، عروض و قافیه ، معانی و بیان ، صنایع و … که توقع آشنایی یا اشرافیتِ همۀ مخاطبان بر موارد یاد شده ، شاید چندان به جا نباشد و از طرفی از حوصلۀ ایشان خارج باشد . اما حقیر پیشنهاد می کنم در بارۀ تاریخ ادبیات و سبک هر شاعری مطالعه شود . اگر بدانیم که : سعدی در چه زمانی زیسته ؟ چه اتفاقات مهم تلخ و شیرینی در دوران او افتاده ؟ تفاوت او با شاعران پیش از خود چیست که به این درجه از شهرت و استقبال رسیده ؟ چه کسانی ( عرفا ، صوفیان ، شعرا و … ) بر اندیشه ، دیدگاه و زبان سعدی تأثیر گذاشته اند ؟ در کجا و با چه کسانی درس خوانده و … درک و لذت ما از شعر سعدی و … بسیار بیشتر خواهد شد و اگر خدا لطف کند گهگاه دریچه های جدیدی روبرویمان باز می شود که هیچ گاه لذت نگاه به آن از کام خاطرمان نخواهد رفت .
اما پاسخ ناتمام بنده به پرسش پری : از ویژگی های بارزِِ فکری سعدی ، ادای احترام بسیار به مقام بالای معشوق است ، خواه این معشوق زمینی باشد خواه آسمانی . چنان که گاهی معشوق او به معبود شعر عرفانی نزدیک می‌شود . و از طرفی ، مقام عاشق در نزد سعدی ، حقیر است . سعدی ، خود را در حد و اندازۀ سوگند خوردن به جان دوست نیز نمی داندو تلویحأ از آن ابراز شرم می کند . ببینید :
قسم به جان تو گفتن طریق عزت نیست
به خاک پای تو وان هم عظیم سوگندست
یا دراین غزل زیبا که دقیقأ نشانگر نوع نگاه او به مقام عاشق و معشوق است :

من بی‌مایه که باشم که خریدار تو باشم
حیف باشد که تو یار من و من یار تو باشم

تو مگر سایه لطفی به سر وقت من آری
که من آن مایه ندارم که به مقدار تو باشم

خویشتن بر تو نبندم که من از خود نپسندم
که تو هرگز گل من باشی و من خار تو باشم

هرگز اندیشه نکردم که کمندت به من افتد
که من آن وقع ندارم که گرفتار تو باشم

بنابراین شاید و البته شاید بتوان بیت مورد نظر شما را این گونه معنی کرد : به این توان بسیار کمی که از هستی برایم باقی مانده است نمی توان در برابر وجود نازنین و ارزشمند تو ، هستی اطلاق کرد . ( از بسامدهای شعری سعدی ، تکرار است : دراین بیت ، دو واژۀ هست و وجود به زیبایی و هنرمندی تکرار شده است ) . ( شرمنده اگر خارج از حوصله بود ولی بنده از شنیدن و گفتن در مورد سعدی ، سیر نمی شوم ) .

نجمه نوشته:

در میانه یک روز کاری سخت، چقدر لذت بردم از این غزل و نظرات همه دوستان
متشکرم

کانال رسمی گنجور در تلگرام