گنجور

غزل ۳۷

 
سعدی
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات
 

مپندار از لب شیرین عبارت

که کامی حاصل آید بی مرارت

فراق افتد میان دوستداران

زیان و سود باشد در تجارت

یکی را چون ببینی کشته دوست

به دیگر دوستانش ده بشارت

ندانم هیچ کس در عهد حسنت

که بادل باشد الا بی بصارت

مرا آن گوشه چشم دلاویز

به کشتن می‌کند گویی اشارت

گر آن حلوا به دست صوفی افتد

خداترسی نباشد روز غارت

عجب دارم درون عاشقان را

که پیراهن نمی‌سوزد حرارت

جمال دوست چندان سایه انداخت

که سعدی ناپدیدست از حقارت

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۱۰ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

محمود دشتستان نوشته:

سلام به همه…به بظر من بیت آخر زیباترین بیت این غزل است…جمال دوست چندان سایه انداخت/سعدی ناپدید است از حقارت….

شایق نوشته:

یا سلام در بیت اول از شروع عشق و سختیهای ان میگوید که فکر نکن براحتی به وصال او می رسی ( که عشق اسان نمود اول ولی افتاد مشکلها )و یا ( چو عاشق می شدم گفتم که بردم گوهر مقصود ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد ) فکر مکن که معشوق ادعای عشق ترا به راحتی می بذیرد وترا به حرم راه میدهد هزار امتحان جور وا جور از تو میگیرد و در صورت قبولی در همه انها وارد حرم می شوی ومحرم راز و البنه این کار هم بتدریج و اهسته اهسته انجام میشود باستثنای افراد بسیار بسیار معدود که ممکن است با نظر یار ره صد ساله را یک شبه طی نمایند و در اصطلاح انها را مجذوب می نامند اما دیگران باید برای رسیدن به کعبه دل خارهای مغیلان بیابان نفس را از سر راه بردارند و مبارزه با دیوان نمایند هفت خوان را رستم وار طی کنند دیو سفید را در یک مبارزه مردانه و رویارو از بیش رو بردارند و از قلعه سنگباران عبور کرده مادر فولاد زره را در بند نماید انگاه به وصال فرخ لقا برسد و در این وصال ناگهان در می یابد که دیگر خودشنا بیداست و از خود بیخبر است و در بیت اخر سعدی این مرحله بایانی را گزارش میکند و از فتح خوان هفتم و گشودن در قلعه میگوید انشاالله خدا نصیب ما نیز بگرداند و روزی خود را در اغوش ان یار شیرین عبارت ببینیم و از خود بی خبر شویم ( از در در امدی و من از خود بیخبر شدم گویی کز این جهان به جهان دگر شدم )

ناآشنا نوشته:

جناب شایق
با درود
اینهمه راه رااز کجا خبر دارید چه کسی تا به حال به وصال رسیده که این اخبار را شما از او شنیده اید کدام به قول شما عارف ره صد ساله را یک شبه پیموده ، سپاسگزار میشوم یکی دو مثال و نام از این عارفان بیاورید
نکند دیگران در باره ی کسی این تخیلات را بافته باشند که امیدوارم اینگونه نباشد
این بنده در مورد عرفان و عرفا بسیار خوانده ام که تذکرت الاولیا نمونه ی بارز آنست ولی گمان میکنم همه زاییده ی افکار جناب عطاربوده است
من دیده ام اشخاصی را که دنیا و کار دنیا را به هیچ گرفته اند و
بی نیاز مطلق بوده اند با چند تنی از ایشان زندگی کرده ام
و بزرگمردی هایشان را ستایش کرده ام ولی گمان میکنم حالات روحی و عشقی که در وجودشان موج میزند بر همگان پوشیده است
اینان بر سر بازار جار نمیزنند تا دیگران را از پس پرده ی اسرار با خبر کنند
تا شما بر چه عقیده باشید
با احترام
ناآشنا

شایق نوشته:

با سلام و سلام ویژه خدمت جناب نا اشنای بسیار اشنا شما در افتاب ایستاده اید و دنبال افتاب میگردید شما از کجا حالات روحی و عشقی که در وجود این بزرگواران موج میزند را دریافتید مگر انها به شما گفتند مسلما نه اما عشق غماز و خبر چین است و انها را لو داده است مگر فریاد سعدی را نشنیده ای که می گوید ( گر بگویند که مرا با تو سر و کاری نیست در و دیوار گواهی بدهد کاری هست ) ویا مگر از حافظ نشنیدی که گفت ( راز سر بسته ما بین که به دستان گفتند هر زمان با دف و نی بر سر بازار دگر باز گویم نه درین واقعه حافظ تنهاست غرقه گشتند در این بادیه بسیار دگر ) اما علاوه بر اینکه اینان نمی توانند عشق را مخفی نگه دارند ( هزار جهد بکردم که سر عشق ببوشم مشد میسرم بر سر اتش که نجوشم ) از روی شوق و با کمال خلوص من وترا دعوت کرده اند که مثل انها باشیم و مرتب از عشق و شیرینیهای ان صحبت کرده اند مگر این شعر سعدی را نخواندهای که می گوید ( گویند مگو سعدی چندین سخن از عشقش می گویم بعد از من گویند به دورانها ) مگر صدای مولوی را از عمق جانش نشنیدی که گفت (مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم دولت عشق امد و من دولت باینده شدم ) باز مگر صدای مولوی به گوشت نرسید که گفت ( هر کو باز ماند از اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش ) همه اینها فریاد میزنند ما از دنیا رستیم و به او بیوستیم شما نیز بار سفر ببندید و به دنبال ما بیایید اری جناب نا اشنا اینها ساخته ذهن نیست اینها واقعیاتی است که اگر چشممان را باز کنیم به وضوح می بینیم و انگاه در می یابیم که عطار بر سر بازار عشق سر داد و ان مغول از همه جا بیخبر سر او را از تن جدا کرد مغول او را اسیر کرده بود در راه شخصی عطار را شناخت خواست او را به یک سکه زر بخرد عطار به مغول گفت مفروش که فدر من نه اینست مغول او را نفروخت و کمی جلوتر شخص دیگری خواست او را به توبره کاهی بخرد عطار گفت بفروش که قدر من همین است ان مغول عصبانی شد و گردن او را زد حال خودمان را جای او بگذاریم اگر ما بودیم هزار التماس میکردیم که ما را به همین سکه بفروش که بیش از این کسی نمی بردازد

ناآشنا نوشته:

جناب شایق
درودی دوباره بر شما و بر آن شوق و شوری که جذبه ی عشق بر جان شما افکنده ، مرحبا به ایمانت
که هرچه دانه ی تگرگ است لؤلؤ لالا میبینی
غبطه ها می خورم از حسرت ایمان که مگو
و اما : هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم
گر بگویند مرا با تو سر و کاری نیست در و دیوار گواهی بدهد کاری هست

در بحر خیالات گهر هاست نهانی و خوشا چون تویی که از هر موجی گهری بر میگیری
از کجا که سعدی را عشق ماهرویی در همسایگی گرفتار نکرده که رازش بر ملا شده
و همچنین حافظ
معمولاً شعرا آرزوهای دور و دراز خود را به زبان شعر با مبالغه بسیار میسرایند
بوی عشق است که خلعت کند این تافته ی دیبا را
یا
ما به جولانگه خورشید جهانتاب به پرواز شدیم وانهادیم چه خوش جیفه ی نا قابل این دنیا را

سود بسیار ” …. “ برده درین دامگه وادی عشق هیچ گوهر نتوان یافت ، برابر شود این سودا را

در بسیاری موارد ، زبان شعر زبان دل نیست ، زبان آرزوست
اجازه میخواهم داستان کوتاهی از ایمان را یاد آور شوم
دزدی در حمام کیسه ی مؤمنی را به سرقت میبرد باز میکند مقداری پول و یک آیت الکرسی به خاطر حفظ پولها دران میبیند
دزد بلافاصله کیسه را بر میگرداند که پیش خود میگوید این مرد دعارا برای محافظت این مال درین انبان نهاده اگر کیسه را برنگردانم او ممکن است ایمان خود را از دست بنهد و من دزد مال هستم نه دزد ایمان .
پس مرا نیز از ادامه ی این بحث معاف کن که : سر رشته درازاست و این بنده راسر راهزنی ایمان نیست
مباد آنکه سعی من در پژمردن غنچه های زیبای باور شایق ی باشد که در آسمان ایمان خویش به دنبال ستاره های درخشان عشق در تکاپوست
باز میگویم که کاش من نیز مانند شما شایق بودم
با ارادت
ناآشنا

شایق نوشته:

با سلام وسلام ویژه خدمت جناب نا اشنا من هم میخواستم اعلام اتش بس نمایم چرا که این دعوی بدرازای طول تاریخ است و لا ینحل (لکم دینکم ولی دین ) عقیده شما از خودتان عقیده من نیز از ان خودم و بهر حال از اینکه مواظب ایمان من بوده ا ید و نخواسته ایداعتقادات من خدشه دار بشود تشکر میکنم

روفیا نوشته:

گفت و گو آیین درویشی نبود
ورنه با تو ماجراها داشتیم

شایق نوشته:

با سلام غزل زیر را از حافظ تقدیم دوستان میکنم . ( در ازل برتو حسنت ز تجلی دم زد عشق بیدا شد و اتش به همه عالم زد جلوه ای کرد رخت دید ملک عشق نداشت عین اتش شد ازین غیرت و بر ادم زد عقل میخواست کز ان شعله چراغ افروزد برق غیرت بدرخشید و جهان بر هم زد مدعی خواست که اید به تماشاگه راز دست غیب امد و بر سینه نا محرم زد دیگران قرعه قسمت همه بر عیش زدند دل غم دیده ما بود که هم بر غم زد جان علوی هوس چاه زنخدان تو داشت دست در حلقه ان زلف خم اندر خم زد حافظ ان روز طرب نامه عشق تو نوشت که قلم بر سر اسباب دل خرم زد )

شایق نوشته:

با سلام قصه دزد و ایت الکرسی به نفع ایت الکرسی است نه به نفع دزد چون بهر حال ایت الکرسی باعث شد دزد سرقت نکند که اگر نبود مال ان بنده خدا به یغما میرفت

نی نوشته:

سلام. قصه دزد به نفع دزد است . جایی که مال و ایمان و خدا و … را به جوانمردی نمی فروشد

کانال رسمی گنجور در تلگرام