گنجور

غزل ۳۳۷

 
سعدی
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات
 

گر یکی از عشق برآرد خروش

بر سر آتش نه غریبست جوش

پیرهنی گر بدرد ز اشتیاق

دامن عفوش به گنه بربپوش

بوی گل آورد نسیم صبا

بلبل بی‌دل ننشیند خموش

مطرب اگر پرده از این رهزند

بازنیایند حریفان به هوش

ساقی اگر باده از این خم دهد

خرقه صوفی ببرد می فروش

زهر بیاور که ز اجزای من

بانگ برآید به ارادت که نوش

از تو نپرسند درازای شب

آن کس داند که نخفته‌ست دوش

حیف بود مردن بی عاشقی

تا نفسی داری و نفسی بکوش

سر که نه در راه عزیزان رود

بار گرانست کشیدن به دوش

سعدی اگر خاک شود همچنان

ناله زاریدنش آید به گوش

هر که دلی دارد از انفاس او

می‌شنود تا به قیامت خروش

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

حسام الدین سراج » دل آرا » پیشواز جانان

برای معرفی آهنگهای دیگری که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۱۳ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

علی نوشته:

تصنیف زیبای شعر شیخ اجل سعدی شیرازی با صدای سید حسام الدین سراج از آلبوم دل آرا
http://www.iransong.com/song/7770.htm

مهدی عسکری نوشته:

حاشیه نویسی بر اشعار سعدی!!؟؟ آنجا که عقاب پر بریزد…از پشه کوچکی چه خیزد…آنکه چون غنچه دلش راز حقیقت به نهفت…ورق خاطر از این نسخه محشا میکرد… بار گران را عمری به دوش کشیدن…کفاره جفا به عزیزان دل بود.

سعید اکبری نوشته:

آنجا که پر بریزد عقاب!!!!!!!!
آقای عسگری عزیز نمیدونم چرا عزیزانی همچون شما تصور میکنن بزرگان در هر عرصه ای پاک و مقدس و آری از هر اشتباهی اند و نقد و حاشیه نویسی بر آثار اونها غلط اندر غلط اندر غلط است دوست من انسان از دیروز گذشت چون جرائت کرد دیروز رو نقد کنه و امروزی بهتر بسازه و اینگونه انسان نام یافت سعدی و حافظ که چه عرض کنم امروزه نظریات غولی چون نیوتون به چالش کشیده میشن و حتی در برخی موارد رد میشن و شدن و این کارها توسط همان آدم هایی انجام میشود که شما پشه خطابشون میکنید، بنده حقیر این حق رو برای خودم قایلم که تمام ادبای خرد و کلان رو از منظر خودم نقد کنم

شمس الحق نوشته:

حق به تمامی از آن جنالب اکبری است ! ضمن تأیید فرمایشات ایشان به دوستان عزیزم عرض میکنم که این تفکر غلط را رها کنند که آنچه توسط این بزرگان در هزار سال قبل یا ۸۰۰ سال پیش از این گفته شده ، وحی منزل است و نمی توان دست به ترکیبش زد ، این بزرگان مفاخر ما هستند و به وجودشان می بالیم و فخر میکنیم که همه جهان در آرزوی داشتن یک سعدی و یک خیام و یک حافظ و مولوی و عطار و فردوسی و نظامی می سوزند و نمی یابند ، آری اما نه چنانست که هرچه این نازنینان گفته و نوشته اند ، بی کم و کاست باید پذیرفت و راست و درست پنداشت و تابو دانست و رد نکرد و غیر قابل انتقاد خواند ، نه چنین است دوستان من ! ایشان معصوم و امام و پیامبر نیستند و آنچه گفته اند براساس دانش روزگار خودشان بوده است و دانش امروز ما با آن غیر قابل قیاس است . دوستان عزیز ما انسان قرن ۲۱ در نیم قرن اخیر بیش از تمام تاریخ تمدن بشریت پیش رفته ایم و متحول شده ایم ! هیچ انسانی ، دانشمند و نابغه ای در طول کل تاریخ تمدن و علوم بشری قادر نبوده است بیش از من و شما بعنوان انسان ربع اول قرن ۲۱ میلادی [و یا معادل آن در تاریخ هجری شمسی] ادعای دانش بکند ، تأکید میکنم که میزان پیشرفت و افزایش دانش ما بعنوان انسان امروز ، طی ۵۰ سال اخیر ، از معادل همین پیشرفت در طول هزاران سال کل تاریخ تمدن بشریت ، بیشتر است و میزان این دو پیشرفت با یکدیگر قابل قیاس نیست . هریک از بزرگان و نازنینان عرصه ادبیات و فلسفه و علوم انسانی که به وجودشان مینازیم ، در اثار خود اشتباهاتی مرتکب شذه اند که قابل نقد و اصلاح می باشد .

سمانه ، م نوشته:

با اجازه ی ادبای گرامی
هیچ تقدسی و مقدسی نیست که ممنوع النقد باشد
تا انتقادی صورت نپذیرد گره ای گشاده نمی شود ،
درود بر منتقدین ، چه له و چه علیه.
بهارتان گلریز باد

مهری نوشته:

دوستان
خواهش می کنم سری به قسمت کمک گنجور بزنید تا از کمکهای دوستان علاقه مند آگاه شوید
در سال ۹۴ دو والا همت و در سال ۹۲ ، جناب امین کیخا کمکهای قابل تقدیری به سایت پر ارزش گنجور کرده اند
شما هم شرکت بفرمایید .
پیشرفتهای سایت ، بهره وری همه ی ماست

روفیا نوشته:

درود مهری جان
کجای است این قسمت کمک؟
یادم آمد روزی به کودکی گفتم مطلبی را در گنجور جستجو کند، به گمانم در اپلیکیشن گنجور بود، خوب در خاطرم نمانده، گنجور درباره تمایل به کمک مالی پرسشی کرده بود و کودک نیز پاسخ منفی را کلیک کرد، به یاد دارم کودک با خنده گفت پاسخ گنجور را بشنو :
ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم
یادم می آید روحیه طنز پرداز طراح صفحه آنروز موجبات انبساط خاطرمان شده بود!

روفیا نوشته:

تصحیح میکنم موجب انبساط خاطرمان شده بود!

روفیا نوشته:

انتقاد که سهل است سمانه جان برخی حتی به خود اجازه پرسش هم نمیدهند!

مهری نوشته:

سلام روفیای عزیزم
میبینی با آمدن آقای شمس الحق حاشیه ی گنجور جانی تازه گرفت، چه خوب اگر دیگر همراهان هم همراهی کنند
روفیا جان ، در پائین همین صفحه ۱۵ تیتر وجود دارد یکی از آنها حاشیه است و یکی دیگر کمک و به خدا ، یادم رفته ” و قس علی هذا “ را چگونه باید نوشت .
نوروز بر شما و خانواده ی گرامیتان مبارک باشد

روفیا نوشته:

سپاسگزارم مهری جان
همینطور است که میفرمایید،
این گلستان با حضور همه گلهایش زیباتر و رنگارنگ تر است،
همه…
این شعر تامل برانگیز را به همه دوستان تقدیم میکنم :
نه خنده کرد و نه گریید بل به خنده گریست
به روز آخر هر سال چون دلم نگریست
کسی شناسد حال مرا به آخر سال
که یار او ز سفر آمده‌ست و او سفریست
درین که سال نو آمد نشان زندگی است
درین که سال کهن شد نشان رهسپریست
پس این پیام نشان‌دار خنده‌یی‌ست ز مرگ
پس این کلام ز دیو است و در دهان پریست
ازآن همیشه چو هنگام این پیام رسد
مرا دلیست پر از عیش و رنج و زین دو بریست
چگونه‌ام؟ نتوان گفت، وین کسی داند
که زارزار بخندید و قاه‌قاه گریست
بمرد دلبر و جان من است و من ماندم
ولیک گاهی خالی شدن بعینه پریست
چه بود اگر به مثل او بماند و من رفتم
گذشتن از غم دنیا نه عادت بشریست
دوام هستی مولود آرزوی بقاست
چو اصل این سپری شد اساس آن سپریست
بهانه‌هاست برین زیستن که مسخره است
بنای عمر جهان بر پی بهانه‌گریست
هنوز خانه خراب است و کودکان خردند
هنوز بار به جای است و وقت باربریست
هنوز آن یک ناگفته است و این نشده
هنوز این یک ننوشته است و آن نظریست
طلاق گفتن عمر و فنای فکر بزرگ
بر این یتیم که دنیاست ظلم بی‌پدریست
کسی که این همه بذر هنر نکشته برفت
کشندهٔ هنر از چشم مردم هنریست
بلاست روشن تیره‌ست مهر منکسف است
گهی به پرده نشستن بتر ز پرده‌دریست
بهانه‌هاست به ماندن مرا چو خلق و از آن
یکی که مردن من مردن کلام دریست
بسا سخن که شناسم به لطف چون پریان
کز آن ز فرط لطافت جهان به بی‌خبریست
هنوز مریم اندیشه را به سحر سروش
به دلربایی بکری امید باروریست
طلوع جان من از پشت وزن و قافیه‌ها
طلوع صبح نشابور و بامداد هریست
درین خیال کجم وآن زمان به خویش آیم
که گونه ام ز دو سو غرق بوسهٔ دو پریست۲
زنم به شادی گوید بیا که سفرهٔ عید
چنانکه خواسته‌یی پربنفشهٔ طبریست

روفیا نوشته:

خودم این بیت را دوست تر می دارم :
درین که سال نو آمد نشان زندگی است
درین که سال کهن شد نشان رهسپریست

روفیا نوشته:

عه!
ببخشید حاشیه قبلی درج نشد!
نه خنده کرد و نه گریید بل به خنده گریست
به روز آخر هر سال چون دلم نگریست
کسی شناسد حال مرا به آخر سال
که یار او ز سفر آمده‌ست و او سفریست
درین که سال نو آمد نشان زندگی است
درین که سال کهن شد نشان رهسپریست
پس این پیام نشان‌دار خنده‌یی‌ست ز مرگ
پس این کلام ز دیو است و در دهان پریست
ازآن همیشه چو هنگام این پیام رسد
مرا دلیست پر از عیش و رنج و زین دو بریست
چگونه‌ام؟ نتوان گفت، وین کسی داند
که زارزار بخندید و قاه‌قاه گریست
بمرد دلبر و جان من است و من ماندم
ولیک گاهی خالی شدن بعینه پریست
چه بود اگر به مثل او بماند و من رفتم
گذشتن از غم دنیا نه عادت بشریست
دوام هستی مولود آرزوی بقاست
چو اصل این سپری شد اساس آن سپریست
بهانه‌هاست برین زیستن که مسخره است
بنای عمر جهان بر پی بهانه‌گریست
هنوز خانه خراب است و کودکان خردند
هنوز بار به جای است و وقت باربریست
هنوز آن یک ناگفته است و این نشده
هنوز این یک ننوشته است و آن نظریست
طلاق گفتن عمر و فنای فکر بزرگ
بر این یتیم که دنیاست ظلم بی‌پدریست
کسی که این همه بذر هنر نکشته برفت
کشندهٔ هنر از چشم مردم هنریست
بلاست روشن تیره‌ست مهر منکسف است
گهی به پرده نشستن بتر ز پرده‌دریست
بهانه‌هاست به ماندن مرا چو خلق و از آن
یکی که مردن من مردن کلام دریست
بسا سخن که شناسم به لطف چون پریان
کز آن ز فرط لطافت جهان به بی‌خبریست
هنوز مریم اندیشه را به سحر سروش
به دلربایی بکری امید باروریست
طلوع جان من از پشت وزن و قافیه‌ها
طلوع صبح نشابور و بامداد هریست
درین خیال کجم وآن زمان به خویش آیم
که گونه ام ز دو سو غرق بوسهٔ دو پریست۲
زنم به شادی گوید بیا که سفرهٔ عید
چنانکه خواسته‌یی پربنفشهٔ طبریست
(مهدی حمیدی شیرازی)

کانال رسمی گنجور در تلگرام