گنجور

غزل ۳۳۱

 
سعدی
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات
 

هر که هست التفات بر جانش

گو مزن لاف مهر جانانش

درد من بر من از طبیب منست

از که جویم دوا و درمانش

آن که سر در کمند وی دارد

نتوان رفت جز به فرمانش

چه کند بنده حقیر فقیر

که نباشد به امر سلطانش

ناگزیرست یار عاشق را

که ملامت کنند یارانش

وان که در بحر قلزمست غریق

چه تفاوت کند ز بارانش

گل به غایت رسید بگذارید

تا بنالد هزاردستانش

عقل را گر هزار حجت هست

عشق دعوی کند به بطلانش

هر که را نوبتی زدند این تیر

در جراحت بماند پیکانش

ناله‌ای می‌کند چو گریه طفل

که ندانند درد پنهانش

سخن عشق زینهار مگوی

یا چو گفتی بیار برهانش

نرود هوشمند در آبی

تا نبیند نخست پایانش

سعدیا گر به یک دمت بی دوست

هر دو عالم دهند مستانش

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۵ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

شکوه نوشته:

درباره نیروی عشق و اینکه عقل و تدبیر در رویارویی آن یاوه و بیهوده و بی اثر است از سعدیشیرین سخن اشعار بسیاری هست ولی بر جسته تر و کامل ترو پرمایه تر به نظر من ماجرای عقل پرسیدم ز عشق
گفت معزول است و فرمانیش نیست میباشد که فراتر از یک بیت و یک شعر و بسا دیوانیست خود

امین کیخا نوشته:

بیت مانده به اخر پایانش شاید پایابش باشد زیرا پایاب یا گدار جایی از اب است که از ان می شود گذر کرد

امین کیخا نوشته:

با اصلاح بالا معنی بیت اینگونه می شود عاقل بی گدار به اب نمی زند

فرخ نوشته:

در جواب امین آقا :
به قافیه توجه کنید ، پایانش صحیح است :)

امین کیخا نوشته:

فرخ جان با درود به شما البته من از ریزه کاریها ی ادبیات سر در نمی آورم . سپاس از بزرگواری و نرمی گفتارت .

کانال رسمی گنجور در تلگرام