گنجور

غزل ۳۱۸

 
سعدی
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات
 

امشب مگر به وقت نمی‌خواند این خروس

عشاق بس نکرده هنوز از کنار و بوس

پستان یار در خم گیسوی تابدار

چون گوی عاج در خم چوگان آبنوس

یک شب که دوست فتنه خفتست زینهار

بیدار باش تا نرود عمر بر فسوس

تا نشنوی ز مسجد آدینه بانگ صبح

یا از در سرای اتابک غریو کوس

لب بر لبی چو چشم خروس ابلهی بود

برداشتن بگفته بیهوده خروس

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۱۱ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

دودوزه نوشته:

در تمام نسخی که من از این غزل دیدم بیت آخر به همین صورتی که شما نقل قول کردید نوشته شده:
لب بر لبی چو چشم خروس ابلهی بود
برداشتن به گفته‌ی بیهوده‌ی خروس
در اینجا من فکر میکنم که «لب بر لب برداشتن» از نظر دستوری درست نیست بلکه «لب بر لب گذاشتن» درست است و اگر قرار است فعل برداشتن به کار رود باید از ترکیب «لب از لبی» استفاده کنیم. چون لب از لب برداشته می شود.
البته همانگونه که گفتم این حدس من است و فکر میکنم درست باشد مگر اینکه نکته‌یی در آن هست که من نمی‌دانم.

وارتان نوشته:

ایراد گرفته شده وارد نیست .در این بیت یه فعل داشتن یا گذاشتن بدون قرینه های متعارف حذف شده . یعنی اگر لب بر لبی داشته باشی ابلهی است که ان را به خاطر خواندن خروس برداری.اگر پذیرفتن حذف فعل داشتن سخته بهتره فکر کنید که بخش اول مصراع اول حالت مصدری و یا به تعبیری قیدی داره یعنی در حال لب بر لب داشتن ابلهی است که….

ایران نوشته:

دوستان هر دو اشتباه کردید
خروس ابتدایی به معناهایه دوشیزه و زن کم شیر
هم میباشد
میگوید لب از لب یک دوشیزه برداشتن ابلهی باشد حتی اگر خروس در سحر اواز سر دهد

ایران نوشته:

بیت دوم میگوید همانگونه که جوب بازی چوگان که انتهایش کج است گیسویه یارش پایین امده ازمیان سینه های(بی ادبی های سعدی اینجا هویدا میشود) مجبوبش پایین امده و همانگونه که سرچوب چوگان خم شده انتهایه موها در زیر سینه های یارش کج شده همجون حرف ال انگلیسی

سعید نوشته:

ایران عزیز
سعدی را بی ادب خواندن خلاف ادب است. سعدی دردانه درخشان ادب و فرهنگ ماست و منتهای زیبایی زبان مادری ما تا این لحظه در اثار او نمایان شده. هنر ظریف بی ادبی نیست.
پس با فخرالدین اسعد گرگانی چه میکنی، از همه بدتر با مولوی چه خواهی کرد!!؟؟
کاش آقای کیخا هم نظر بدهند.

امین کیخا نوشته:

با درود به سعید جان البته من بی پوشیده گویی و پنهان کاری می گویم انچه که سعدی بهشت خانه او باد فرموده خود ادب می باشد .انچه از نوشتارها با پس زمینه جنسی هم در گفتار و نوشتار اوست هم سد البته از نامکامی و ریای استفراغ آور و زشت امروز مان بهتر است . سعدی البته روان نهاد و خوش گزین است و در پاره ای از موضوعات خرده هایی در سوگیری های اخلاقی دارد و رفتارش رفتار یک مرد دانا خردمند و نیز کمی عارف گونه است . یعنی به اشکاری در کشته شدن خلیفه عباسی بدست مغول ها ابراز نا خرسندی کرده است در حالیکه مردم لهیده ایران از زیر بار یک ستمگر درآمده بودند هر چند ستمی دیگر بر آنها روا شده بودولی باز جای شادی بود . نیز در پاره ای از جا ها از نا همکیشان به بزرگواری یک عارف سخن نگفته است. ولی رویهمرفته سعدی در دمشق فارسی و عربی درس میداده است همین یک فزایستگی و فضیلت برای برتر بودن این مرد بس است . انچه که از همه بزرگان ما مانده است در روانی از نوشتار سعدی کم می آورد .

دکتر ترابی نوشته:

بیت سوم آیا بدین صورت درست است؟
یک شب که دوست، فتنه‌ی خفته است زینهار!
یا به گمانم :
یک شب که چشم فتنه به خواب است، زینهار!که آهنگین تراست ودرست تر می نمایدو سر انجام پایان غزل که سعدی دل از یار برنمی کند:
لب از لب چو چشم خروس، ابلهی بود ….
باید وقت را تا بانگ اذان و غریو کوس سرای اتابک غنیمت شمرد. واما قصیده‌ی : آسمان را حق بود گر خون ببارد بر زمین در زوال ملک مستعصم امیر المومنین را باید با در آن سالی که مارا وقت خوش بود زهجرت ششصد و پنجاه و شش بود
در کنار هم بنهیم و به یاد بداریم که حمله‌ی مغولان خانمان برانداز تر از یورش تازیان بود. و یک داغ دل قبیله مان را بس بود.

عظیم نوشته:

با سلام
دوستان به چند نکته توجه کنند:
۱: چشم خروس کنایه از لب معشوق است که در سرخی رنگ بچشم خروس ماند (لغتنامه دهخدا) یعنی لب از لبی به سرخی چشم خروس برداشتن الخ
۲: در مورد بی ادبی سعدی : در تاریخ تدبیات فارسی و از بین ادبای نامی تنها فردوسی و نظامی کاملا مودبانه سخن رانده اند و سعدی نیز در آثارش منهای هزلیات تا حدود زیادی رعایت ادب نموده اما خودش در غزلی دیگر میفرماید:
جماعتی که ندانند حظ روحانی

تفاوتی که میان دواب و انسانست

گمان برند که در باغ عشق سعدی را

نظر به سیب زنخدان و نار پستانست

مرا هرآینه خاموش بودن اولیتر

که جهل پیش خردمند عذر نادانست

و بلافاصله رندانه رفع دخل مقرر میکند و میگوید:

و ما ابری نفسی و لا ازکیها

که هر چه نقل کنند از بشر در امکانست
۳: در مورد فتنه خفته: این ترکیب در زبان سعدی مکرر است:

ای فتنه زمانه دمی پیش ما بخواب

یا

ظالمی را خفته دیدم نیمروز گفتن این فتنه است خوابش برده به!!!

بی نام نوشته:

عجیبه.همیشه فکر میکردم که معشوقه ی سعدی همواره یک شاهد است.که خب این شعر خلافش رو ثابت کرد(نار پستان)

شمس الحق نوشته:

جناب دکتر ترابی کشتن آخرین خلیفه عرب ، المستعصم بالله بدست هلاکوی مغول بواقع به تدبیر وزیر ایرانی او خواجه نصیرالدین طوسی انجام گرفت و این واقعه را به حمله مغول مرتبط ساختن قدری بی انصافی است ، اما حقیر در خصوص آن قصیده به تفصیل سخن گفته است و مکرر نمی کند .

آرش نوشته:

با درود به همگی

در مورد عبارت “چشم خروس” در بیت آخر، باید یادآور شد که کنایه از “می سرخ” است و اینجا به معنای “لب لعل” دارد. و کل بیت می گوید: این کار ابلهانه ای است که لب را از لبی سرخ، مانند شراب، برداری صرفن به خاطر اینکه خروس آهنگ سر می دهد که صبح شده!

معین تا اندازه ای به درستی آن را “شراب انگوری” معنی کرده، ولی درست ترین را فرهنگ آنندارج درج کرده: “خون صراحی، کنایه از شراب.” در واقع، یکی از معناهای خروس “صراحی” هست و این که “چشم صراحی” با “چشم خروس” به یک مفهوم هستند، چنانکه حافظ گفته:

در آستینِ مرقع پیاله پنهان کن
که همچو چشم صراحی زمانه خونریز است

و مثال های دیگر:

گل شده سوری و شقایق عروس
خون بط باده چو چشم خروس
(خواجو کرمانی)

زان می که خروس در صبوحش چو بدید
پنداشت که چشم اوست، افغان برداشت
(صدرالدین خجندی)

می خورم سرخ تر از چشم خروس
بر سرش خیمه زنم همچو حباب
(ادیب ترمذی)

تا ندهیم نبیدی چو دیده ی خروس
باشد به رنگ روزم چون سینه ی غراب
(سعد سلمان)

چون چشم خروس، می در افکن به قدح
کاواز خروس، در تقاضای می است
(عبدالجلیل موفق)

زآن می که خروس در صبوحش چو بدید
پنداشت که چشم اوست، افغان برداشت
(عز شروانی)

برای اطلاع بیشتر، به کتاب گران قدر

حافظ: خنیاگری، می و شادی
نوشته ی زنده یاد هما ناطق

رجوع کنید، به ویژه بخش دوم: حافظ و نامهای می.” (”چشم خروس” ص. ۱۹۸-۱۹۶)

کانال رسمی گنجور در تلگرام