گنجور

غزل ۲۳

 
سعدی
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات
 

رفتیم اگر ملول شدی از نشست ما

فرمای خدمتی که برآید ز دست ما

برخاستیم و نقش تو در نفس ما چنانک

هر جا که هست بی تو نباشد نشست ما

با چون خودی درافکن اگر پنجه می‌کنی

ما خود شکسته‌ایم چه باشد شکست ما

جرمی نکرده‌ام که عقوبت کند ولیک

مردم به شرع می‌نکشد ترک مست ما

شکر خدای بود که آن بت وفا نکرد

باشد که توبه‌ای بکند بت پرست ما

سعدی نگفتمت که به سرو بلند او

مشکل توان رسید به بالای پست ما

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۹ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

امین نوشته:

بیت آخر خیلی زیباست

مهدی نوشته:

بسیار زیبا و دلکش

وحید نوشته:

سخنوری این است

وشایق نوشته:

با سلام ( فرمای خدمتی که بر اید ز دست ما ) چه خدمتی ما در مقابل ان بی نیاز مطلق می توانیم بکنیم ؟ این نماز و روزه و عبادت بخاطر نیاز ماست و به وسیله انها ظرفیت خود را برای دریافت فیوض الهی افزایش می دهیم نه انکه او به اینها نیاز دارد و الا بردن اینها در درگاه الهی مانند هدیه بردن به سلیمان است که هر چه ببریم او بهتر انرا دارد بنابراین باید چیزی ببریم که او نداشته باشد و خدا فقط نیاز ندارد و همه ناز دارد بس نیاز در ان درگاه خریدار دارد وهر که نیاز بیشتر اورد در واقع ظرف بزرگنری را برای دریافت نعمتهای الهی اورده است گویند شخصی در این دنیا همه عمر گدایی میکرد و اغلب به او میگفتند ما نداریم خدا بدهد تا ایتکه از دنیا رفت در ان دنیا از او برسیدند چه اورده ای ؟ عصباتی شد و گفت خدایا بندگانت خسیس بودند و میگفتند خدا بدهد حالا انتظار داری من چه اورده باشم خدا گفت ظرفت را میگویم چه ظرفی داری تا در ان بریزم کف دست . دامن . کامیون. قطار و….بنابراین سعی کنیم ظرفمان هر چه بزرگ تر باشد

مصطفی نوشته:

جناب شایق! بنظر نمیرسد سعدی در این غزل گفتگویی جز با یک معشوق زمینی داشته آنجا که میفرماید: فرمای خدمتی که برآید ز دست ما، بنابر این ابتدای شرح حضرتعالی را سند میگیرم به اثبات زمینی بودن معشوق در این غزل.

محسن نوشته:

مصطفی حان ! درتوضیح به صورت مصراع اشاره کرده اید درحالیکه سیرت مصرع می گوید خدایا چون هیچ خدمتی ازدست مابرنمی اید پس مانیازمند عنایت توایم وبس.

سمانه ، م نوشته:

مصطفی خان
با شما موافقم که این غزل خطاب به معشوق زمینی ست
در بیت سوم می گوید با چون خودی درافکن اگر پنجه می‌کنی
ما خود شکسته‌ایم چه باشد شکست ما

هیچ کس با خدا چنین نمی گوید و پنجه در نمی افکند
پنجه در افکندن با معشوق زمینی میسّراست
شاد زی

ناشناس نوشته:

سمانه جان
حالا این غزل سعدی به کنار، اما آن گونه تعبیرات را هم برای معبود و خالق به کار می برند.
می دانید دَلال-نه دلّال- چیست؟

محبوبه ذوالقدر نوشته:

سلام
درجوب سعدی،تقدیم به ساحت یار:
می دانم این که بالاخره دود می شود
در پای آتش غم عشق تو هست ما

کانال رسمی گنجور در تلگرام