گنجور

غزل ۱۹

 
سعدی
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات
 

کمان سخت که داد آن لطیف بازو را

که تیر غمزه تمامست صید آهو را

هزار صید دلت پیش تیر بازآید

بدین صفت که تو داری کمان ابرو را

تو خود به جوشن و برگستوان نه محتاجی

که روز معرکه بر خود زره کنی مو را

دیار هند و اقالیم ترک بسپارند

چو چشم ترک تو بینند و زلف هندو را

مغان که خدمت بت می‌کنند در فرخار

ندیده‌اند مگر دلبران بت رو را

حصار قلعه باغی به منجنیق مده

به بام قصر برافکن کمند گیسو را

مرا که عزلت عنقا گرفتمی همه عمر

چنان اسیر گرفتی که باز تیهو را

لبت بدیدم و لعلم بیوفتاد از چشم

سخن بگفتی و قیمت برفت لؤلؤ را

بهای روی تو بازار ماه و خور بشکست

چنان که معجز موسی طلسم جادو را

به رنج بردن بیهوده گنج نتوان برد

که بخت راست فضیلت نه زور بازو را

به عشق روی نکو دل کسی دهد سعدی

که احتمال کند خوی زشت نیکو را

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۲۶ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

ساده نوشته:

دربیت ششم، یاغی درست‌تر می‌نماید تا باغی

شایق نوشته:

با سلام سعدی در این غزل به دو نکته اشاره میکند اول اینکه کافی است که روی او را ببینی ودر کمندش گرفتار شوی که البته بهای دیدن او حتی یک نظر نقد جان است که باید دادن و او را دیدن بقول خود سعدی دیدن او یک نظر صد چو منش خونبهاست لذا برای رسیدن به وصال او باید خود و نفس خود را بمیرانی حافظ میگوید حاقظ تو خود حجاب خودی از میانه بر خیز یعنی اینکه خود را نبین همه را او ببین نکته دوم اینکه کشش و مدد او نیاز است تا بتوانی از میانه بر خیزی یعنی اگر او توفیق ندهد امکان رفتن بسوی او نیست با زور و ثروت نمیشود چنانچه اسکندر میخواست با زور به اب حیات برسد و نتواتست

شایق نوشته:

با سلام خدمت جناب ساده باغی همان معنی یاغی را میدهد

شمس الحق نوشته:

خوش آمدید حضرت شایق! که با سواد اکابری خود هرچه کردم نه که معنی نام مبارکتان را نیافتم ، جنسیت شما را نیز ! جای خالی دکتر کیخا بشدت محسوس است ، آقا/خانم شایق ما در گنجور پزشک جوانی به نام امین کیخا داریم که اعجوبه ایست در علم لغت شناسی و اگر بود مفهوم نام حضرتعالی را در طرفة العینی معلوم می فرمود و همچنین در خصوص ریشۀ کلمات برگستوان [زره] و فرخار [بتخانه] و باقی که شما به درستی فرموده اید همان یاغیست ، اما جناب شایق آنچه حضرتعالی در تفسیر این غزل فرموده اید و معانی بلند عرفانی که بهای وصال یار فنا شدن است و غیره .. و مثالی از غزل مشهور حافظ که :”توخود حجاب خودی حافظ از میان برخیز” ممکن است در بعضی از دیگر غزلیات سعدی مصداق داشته باشد ، اما بنظر حقیر با این غزل استاد سخن در تعارض است ، بطور مثال بیت آخر می فرماید : سعدی کسی به عشق روی زیبایی دل میدهد که خوی زشت آن زیبا رو را تحمل کند ، البته حقیر سعدی شناس نیست و از بزرگان گنجور مثل عالی جنابان شبرو و رسته و خانم روفیا و دکتر ترابی و جناب خراسانی و دکتر کیخا و شهریار۷۰ وشرح سرخی و ادب دوست و آقای سعدی و خانم مرسده و خانم مهری و جناب لیام درخواست میکنم که برای تفسیر این غزل شیخ اجل پای پیش نهند و مستفیض فرمایند .
بعد التحریر :
دوستان گنجوری مستحضرند که حقیر مردی سالخورده و فرسوده است واسامی مذکور در بالا همانست که اکنون در ذهن داشتم و سایر بزرگان و عزیزان مرا ببخشایند .

شایق نوشته:

باسلام و سلام ویژه خدمت دوست عزیز سالخورده جناب شمش الحق اما در مورد معنی اسم این فقیر اگر جنابعالی واقعا مشتاق دانستن ان بودید کافی بود انرا در یکی از کتب لغت جستجو میکردید انگاه در می یافتید که همان مشتاق است واما در مورد خانم یا اقا بودن اولا مگر صرف اسم جنابعالی ( شمس الحق ) دال بر مونث ویا مذکر است که از اسم من انتظار دارید چنین باشد و ثانیا مونث یا مذکر بودن چه نقشی در بیان مطالب دارد فرمایش حضرت علی فرا روی ماست ( انظر الی ما قال و لا تنظر الی من قال یعنی به سخن و محتوای ان نگاه کن نه به گوینده ان ) و امیدوارم اگر خدا توفیق دهد به نوشتن مطالب ادامه دهم و از همه دوستان گرام میخواهم وارد این عرصه شوند و هر چه بیشتر به مطالب عمق ببخشند (از نام چه برسی که مرا ننگ ز نام است از ننگ چه گویی که مرا نام ز ننگ است ) و اما در مورد این غزل که فرموده اید با عرفان در تعارض است چند نکته خدمت شما عرض می نمایم ۱_ برای اینکه بدانیم شعری عرفاتیست یا غیر عرفانی اول باید به سراغ گوینده ان شعر وخط مشی وعقاید او رویم اگر گوینده عارف باشد به هیچ عنوان شعر غیر عرفانی نمی سراید چرا که عارف حرف لغو و بیهوده نمی گوید و خوشبختانه عرفان انچنان در اثار سعدی موج میزند که نیازی به اثبات ندارد و کافیست خواننده کمترین اطلاعی از عرفان داشته باشد ( گویند مگو سعدی چندین سخن از عشقش می گویم بعد از من گویند به دورانها ) ۲ = ان دسته از عرفا که حرفهای خود را عریان بیان کرده اند مورد ازار و اذیت متعصبین قرار گرفته اند و حتی برخی شهید گشته اند (ان یار کزو گشت سر دار بلند جرمش این بود که اسرار هویدا میکرد ) لذا عرفا جوری سروده اند که نا محرمان به ان دسترسی نداشته باشند ( با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی تا بی خبر بمیرد از درد خود برستی ) ۳_ اما ایرادی که شما گرفته اید که خوی زشت در مورد خدا نخواهد بود با توجه به مطالب قبل وارد نیست چون منظور از خوی زشت ازمایشاتی است که خداوند از افراد مدعی غاشقی میگیرد تا سره از ناسره شناخنه شود ( ای که از کوچه معشوقه ما میگذری بر حذر باش که سر میشکند دیوارش ) ایا حضرت ابراهیم در سویدای وجودش ( در رابطه با قربانی اسماعیل ) نمی توانست سوال کند این چه رفتار زشتی است که خدا با من می کند مسلما اگر عاقل بود و عاشق نبود این سوال را میکرد اما در عشق مجال ایراد نیست

دکتر ترابی نوشته:

جناب شمس!

جدا! از سرکار می خواهم که دست از این سالخورده نمایی و خویش فرسوده انگاری بردارید
نوشته های شما از اندیشه ای سرشار و جوان حکایت دارد، و آنگونه که از برخی نشانگان بر می آید گفتگو از پیری و سالخوردگی بسیار زود رس است .
و االبته گر ادامه بدهید از شما به دکتر کیخا شکایت خواهم برد !
شاد و تندرست بوید.
دوستدار.

شمس الحق نوشته:

صحیح می فرمایید جناب شایق ! خواهش میکنم پوزش مرا بپذیرید .

شمس الحق نوشته:

سلام جناب دکتر ترابی !
اتفاقاً قصد داشتم با شما در این خصوص گفتگو کنم ، چرا که بنظرم همین یکی دو روز بود که فرمایشات شما را در مورد دانشگاه تهران و بازی والیبال و جهان پهلوان تختی و مرگ دلخراش و غمناک او را می خواندم و با یک حساب سرانگشتی به این نتیجه رسیدم که بنده و حضرتعالی باید تقریباً هم سن و سال باشیم و چنین بود که دریافتم چگونه است که شما مدتی قبل حقیر را آدمی میانسال نامیده اید ، آری فوت جهان پهلوان بگمانم در دهه ۴۰ شمسی رخ داد و آنروزها حقیر هم دانشجو بودم .
چشم آقای دکتر دیگر از پیری خود نمی نالم ! سال تولد بنده ۱۳۲۲ شمسی است و گمان کنم ۴-۵ سال از حضرتعالی مسن تر باشم .

شایق نوشته:

با سلام و سلام وبژه خدمت جنابان عزیز و گرامی اقایان شمس و دکتر ترابی علامت سالخوردگی و بیری سه چیز است ۱_ فراموشی ۲ _ متاسفانه دو دیگر را فراموش کردم انشا الله هر دوی شما دلی جوان و بر اانرژی داشنه باشید و سالهای سال شادکام روزگار سبری کنید حق یارتان باد

دکتر ترابی نوشته:

جناب شایق،
فرمودید نخستین نشانه پیری چیست؟؟؟

شایق نوشته:

با سلام دکتر جان تا این اندازه دیگر بیری نیست خرفتیست اگر خدای نا کرده به شما بر خورد و ناراحت شدید لطفا داستان زیر را بخوانید بادشاهی راه معده اش بند امدبطوریکه معده به حد انفجار رسید و دکتری را به بالین او اوردند تشخیص دکتر اماله بود ( از راه مقعد معده را تخلیه کردن ) خلاصه دکتر با هزار ترس و لرز به شاه گفت باید اماله شوید شاه نیم خیز شد و با صدای کلفت گفت کی ؟ من ؟ دکتر گفت نه قزبان خودم را گفتم شاد باشی

دکتر ترابی نوشته:

جناب شایق
هرگز ! ، تنها یک شوخی بود.

شایق نوشته:

با سلام و سلام خدمت دکتراینهم یک شوخی بیش نبود از بردباری شما تشکر

شمس الحق نوشته:

جناب شایق سلام ، حقیر هم فراموش کردم که نخستین نشانه پیری چیست!! اما موضوع معنی نام حضرتعالی را باور کنید که هرچه در لغتنامه عمید [ تنها لغتنامه حقیر] جستم نیافتم زیرا آخرین کلمه که به شای ختم میشود شایعه است و در پس آن هم شایگان و شایق وجود ندارد ، البته در لغت نامه های دبگر آری .
اما حال که این را فرمودید به حرف ش مراجعه کردم [درهمان عمید] و دیدم دومین کلمه بعد از شائبه ، لغت شائق درج شده است و معنی آن هم به آرزو آورنده و کسی که شخص به دیدنش مشتاق باشد . حال خود دانید و مرحوم حسن عمید .
اما علت اینکه چرا جنسیت جنابعالی مد نظر است اینست که بنویسیم خانم یا آقای شایق و قصد دیگری درکار نبوده است . خداوند شما را حفظ فرماید .
بعد التحریر :
آری قصدی دیگر هم درکار بود که همانا خوشامد گویی به حضرتعالی بود و اینکه حقیر را در زمره دوستان خود به حساب آورید ، چرا که دوست هرچه بیشتر بهتر و دشمن یک تن هم زیاد است .

شایق نوشته:

با سلام و سلامی ویژه خدمت جناب شمس الحق دوست بسیار عزیز و نازنین سالخورده و ( همان جیزی که در ظاهر خطاب به جناب دکتر گفتم و در واقع با خودم بودم) و همان نیز ودو باره با خودم حال که اسرار به معنی شایق دارید خدمت شما عرض میکنم که شایق اسم فاعل شوق است وهم به معنی کسی است که ایجاد شوق مینماید یعنی دیگران را مشتاق چیزی میکند و هم به این معنیست که خود شوق دارد و مشتاق به چیزی است و من به این دلیل این اسم را انتخاب کردم که سعدی میگوید اگر هزار سال بعد سر خاک من بیایی هنوز بوی عشق به مشامت میرسد که البته بخاطر علل بیری شعرش را فراموش کرده ام که از همه دوستان میخواهم این شعر را یاداوری کنند بهرحال من این بو را از مزار سعذی و از اثار او با تمام وجود حس کردم و مشتاق شدم که این عطر خوشبو واین نافه ختن را به دوستان هدیه دهم وهمه جا سخن از عشق او بگویم هر چند من کجا سعدی کجا ( عطار هفت شهر عشق را گشت و ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم ) و در واقع ما هنوز اندر غم یک جوجه ایم ما به دنیا وابسته و انان از دنیا و عقبی رسته و به او بیوسته اما اب دریا را گر نتوان کشید هم به قدر تشنگی باید چشید هر چند ( گویند مگو سعدی چندین سخن از عشقش می گویم بعد از من گویند به دورانها ) خلاصه تصمیم دارم بشرط حیات در مورد همه غزلهای سعدی و بعدا نیز اگر توفیقی بود حافظ . مطالبی در حد وسع و توانایی خودم بنویسم و تا کنون تا غزل سی و بنج نوشته ام و در این راه از تمام دوستان ( چه موافق وچه مخالف ) استمداد میطلبم که هر دو گروه دوستان نعمتی هستند بی بدیل و باعث تعمیق مسایل میشوند و بیشابیش از همه تشکر میکنم و عاجزانه خواهش می کنم در تمامی بحثها شرکت کنند و به این فقیر کمک نمایند و اما راجع به جتسیت خودم من ذیل غزل شماره دوازده مطلبی در مورد زن و مرد نوشته ا م جناب شمس شما ان مطلب را لطف کرده بخوانید و در همانجا اعلام نظر فرمایید من هم قول میدهم در انجا خود را عریان نمایم تا از جنسیتم اگاه شوید البته بشرط اینکه با خود چشم بصیرت بیاورید از اینکه مرا به جمع دوستان بذیرفته اید بسیار خرسندم و به ان افتخار می نمایم با درود فراوان به همه دوستان

ص.ت نوشته:

اینجا مکان شوخی و متلک گفتن نیست. بهتر بود واقعا حاشیه نگاری میشد. به هر صورت سعدی را به هیچ وجه نمیتوان عارف دانست و این مسئله را همۀ ادبای بزرگ پذیرفته اند که اشعار و به خصوص غزلهای سعدی کاملا انسانی و زمینی است. سعدی یک زیبایی پرست است و همیشه بر اصالت عشق و زیبایی تاکید دارد. فقط بابی از بوستان وی که در رابطهباعشق است به عشق عرفانی میپردازد و مابقی آثار او انسانی است و خطاب به ما. در ضمن عرفا همیشه بی پروا بوده اند. عرفای اصلی و واقعی فارسی زبان _در زمینۀ شعر_ مولوی و عطارند که بی پرده حرف زده اند. عارف ترسی از کسی ندارد. در ضمن سعدی شخصیت بی پروایی دارد این را میتوان از قصاید و بوستن به راحتی متوجه شد چرا که بدون ترس خطاب به شاه حرفهایش را زده به حدی که شاه را نصیحت میکند و بیم میدهد. برعکس شاعران دیگر که شاهان رافقط مدح میکردند. مولوی هم با اینکه عارف است حرفهای رکیکش بیش از هر شاعر درجۀ اول است.

حسین نوشته:

چه قدر تند قرائت میشه !!!!!!!!!!!!!

مینا مرادی نوشته:

عرض سلام و ارادت خدمت تمامی دوستان به ویژه استاد عزیز، جناب شمس الحق!
بحثی بین دوستان درگرفته پیرامون عرفانی بودن این غزل شیخ…
از آنجایی که هم مخالفان و هم موافقان، هر دو، با استناد به شخصیت شیخ و دیگر آثار او در این باب داوری کرده اند ذکر یک نکته را ضروری می دانم؛
به گمان حقیر نقد تاریخی و نقد زندگی نامه ای ابزار کارآمدی برای نقد شعر نیست…
چرا که اثر، خود، معرف خویش است! هر متنی موجودیت مستقل و واحدی دارد که به خوبی گویای خویش است و به تنهایی این قابلیت را دارد که متنقد را در نقد یاری کند و بسنده باشد.
گستاخی حقیر را ببخشید!
سبز و مانا باشید!

اردشیر نوشته:

با درود فراوان. دوستان در بیت یکى مانده به آخر مصرع دوم ” که بخت راست فضیلت نه زور بازو را”
متوجه نشدم که چرا سعدى فضیلت را به بخت نسبت داده؟ مگر در بخت و اقبال که تابع شانس و احتمال شمرده میشود میتوان فضیلتى جست؟
یا شاید مخلص معنى بخت را در اینجا درست متوجه نشدم؟

مینا مرادی نوشته:

سلام دوست عزیز.
جناب سعدی در بیت یکی مانده به آخر می فرمایند:
کسی با قدرت نمایی ظاهری و جسمانی به گنج که همان برخورداری از بخت بلند است، دست نمی یابد .او تنها با این اظهار قدرت ظاهری رنج بیهوده ای را بر خود هموار کرده است.همانطور که بخت و اقبال بلند با فضیلت و دانش حاصل می شود و نه از راه قدرت جسمانی و زور بازو .در واقع شیخ نیروی تعقل و اندیشه را بر نیروی جسمانی ترجیح داده است . باید توجه کرد که بخت دراینجا به معنی معمول زمان ما یعنی شانس نیست بلکه کنایه از بهره مندی و دولت است.

7 نوشته:

معنی به این سادگی چرا اینهمه پیچ و تاب و وارونگی.چیزی که این دوست ما را به اشتباه کشانده و نیز شما را واژه فضیلت است.فضیلت در اینجا به معنی اصلی آن یعنی برتری است و ربطی به اخلاق و مکارم آن و دانش ندارد.
و دیگر اینکه “که” در نیم بیت دوم به معنی “تا” میباشد.
که بخت راست فضیلت=که بخت را فضیلت(برتری) است=تا برتری با بخت است
سعدی میگوید من اینهمه کوشش هم کنم که به گنج یا مراد برسم تا بخت برتر است زور و بازوی من کاری از پیش نمیبرد چون من اصلا با بخت میانه خوبی ندارم.(بد شانسم)
این مضمون بخت نداشتن را در بسیاری غزلها آورده است.
به رنج بیهوده گنج نتوان برد تا برتری با بخت است و نه زور بازو

مینا مرادی نوشته:

خانم یا آقای هفت!
نقد تاریخی یکی از ابزار نقده…
تنها ابزار موجود نیست
میشه متن و اساسا هنر رو از دریچه ی هرمنوتیک و ساختگرایی هم دید.
“هرمنوتیک (Hermanutic) به علم تأویل یا تفسیر متون معنا شده است. بین روش هرمنوتیکی و روش تفسیری عالمان دینی، تفاوت‏هایی اساسی وجود دارد. از مهم‏ترین تفاوت‏ها این است که تلاش عمده مفسران متون دینی آن است که مقصود شارع را از نصوص صادره به دست آورند؛ ولی روش هرمنوتیکی، متن را گسسته از گوینده، نویسنده یا نازل کننده آن مورد بررسی قرار می‏دهد و به مقصود گوینده کاری ندارد؛ بلکه برای آنمعنایی عصری در نظر می‏گیرد. به تعبیر دیگر بر اساس تأویل هرمنوتیکی الفاظ و جملات در هر عصر معنای خاصی می‏یابند و این تاریخ است که به متن معنا می‏دهد.”

7 نوشته:

با چنین استدلالی که حتی خون هر بیخیال گنجوری را به جوش می آورد این دو بیت مناسب خود دیدم:
من که در هیچ مقامی نزدم جا پ چرا
پیش تو تشت بیفکندم و رخت بنهادم
دلم از صحبت گنجور به کلی بگرفت
وقت آن است که پرسی خبر از غمبادم

مینا مرادی نوشته:

سر تسیلم و ارادت در پیش.

مینا مرادی نوشته:

“سر تسیلم و ارادت در پیش”

مینا مرادی نوشته:

تسلیم

کانال رسمی گنجور در تلگرام