گنجور

غزل ۱۵

 
سعدی
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات
 

برخیز تا یک سو نهیم این دلق ازرق فام را

بر باد قلاشی دهیم این شرک تقوا نام را

هر ساعت از نو قبله‌ای با بت پرستی می‌رود

توحید بر ما عرضه کن تا بشکنیم اصنام را

می با جوانان خوردنم باری تمنا می‌کند

تا کودکان در پی فتند این پیر دردآشام را

از مایه بیچارگی قطمیر مردم می‌شود

ماخولیای مهتری سگ می‌کند بلعام را

زین تنگنای خلوتم خاطر به صحرا می‌کشد

کز بوستان باد سحر خوش می‌دهد پیغام را

غافل مباش ار عاقلی دریاب اگر صاحب دلی

باشد که نتوان یافتن دیگر چنین ایام را

جایی که سرو بوستان با پای چوبین می‌چمد

ما نیز در رقص آوریم آن سرو سیم اندام را

دلبندم آن پیمان گسل منظور چشم آرام دل

نی نی دلارامش مخوان کز دل ببرد آرام را

دنیا و دین و صبر و عقل از من برفت اندر غمش

جایی که سلطان خیمه زد غوغا نماند عام را

باران اشکم می‌رود وز ابرم آتش می‌جهد

با پختگان گوی این سخن سوزش نباشد خام را

سعدی ملامت نشنود ور جان در این سر می‌رود

صوفی گران جانی ببر ساقی بیاور جام را

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم) | شعرهای مشابه | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

حاشیه‌ها

تا به حال ۱۴ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

حبیبی نوشته:

این غزل فوق العاده توسط استاد شجریان در آلبوم در خیال در دستگاه بیات ترک بسیار زیبا و دلنشین اجرا شده است که شنیدنش در درک معنای بلند این غزل یاری کننده انسان است.

جمشید پیمان نوشته:

جمشید پیمان:
ای دل !خموشی از چه رو؟ خلوت گزیدن تا به کی؟
همخانِگی کن یک زمان، رندانِ دُرد آشام را .

شیخ به ننگ آغشته جان، مَـنعَم کند از جام می
امّا کشد بر ننگ خود ؛صد دلق ازرق فام را .

عمری خدا را جسته ای،ای همسفر در خود نگر!
سجده برعزم خویش کن ،نه گلّه ی انعام را .

چاره مخواه از این و آن،از خود برآور شعله ای
با آتش جانت بسوز این شومِ بد فرجام را .

عیسا صلیب عشق را بر شانه هایش می کشد
آموزد عاشق پیشگی این پختگانِ خام را .

موسا به دریا می زَنَـد تا بشکند کاخ ستم
موسا صفت درهم شکن فرعونِ موسانام را.

خو کرده با زنجیر خود،مشغولِ زخم خویشتن
ای مانده در این تیرِگی،تهمت مزن ایّام را !

بر ساحلِ دلخستگی تاکی بمانی منتظر؟
برخیز و همره شو دمی دریایِ بی آرام را !

محمد خزائی نوشته:

سلام
ضمن عض تشکر و خسته نباشید.
به نظر می رسد در مصراع دوم بیت پایانی به جای کلمه«ملامت» بهتر است کلمه «نصیحت» قرار گیرد.

وحید نوشته:

در بیت چهار واژه قطمیر در اصل به شکاف هسته خرما و پوسته آن می گویند و مجازا به معنای چیز کم ارزش است اما نکته جالبتر این که بر طبق نظر علامه دهخدا قطمیر نام سگ اصحاب کهف بوده و نام سگ بلعم باعورا هم بوده است و از نظر تناسب تام دارد با مصراع دوم و این هنرنمایی و اعجاز سخن سعدی را نشان می دهد

lمسعود جمالی نوشته:

ضمن تشکر از جناب وحید، در بیت چهارم، مصراع اول همانطور که اشاره فرموده اند اشاره به آن است که سگ اصحاب کهف در زمره انسان درآمده است بفرموده خداوند متعال در قران کریم و اما در مصراع دوم اشاره بفرمایش خداوند در مورد بلعم باعوراست که او را به سگ تشبیه فرموده است: فمثله کمثل الکلب…

حجت الله عباسی-فسا نوشته:

سلام
درآلبوم «درخیال»،استادشجریان بیت آخر را با کلمه نصیحت ادا کرده اند نه ملامت
البته نصیحت درست تر می نماید چون ملامت فقط سرزنش است حال ان که نصیحت به معنی دلسوزی وخیرخواهی می باشد وآن مرد بزرگ می خواهد بگوید مرابه دلسوزی وخیرخواهی شما نیازی نیست وگوشی برای شنیدن آن ندارم ونهایت این است که جان را هم دراین راه عشق بگذارم واین را پذیرفته ام.
درود برروان بزرگ مرد علم وادب وعشق سعدی بزرگ

امین کیخا نوشته:

پختگان در برابر خامان بجای دانایان و نادانان به کار رفته

امین کیخا نوشته:

با سپاسداری از وحید تنها بیفزایم واژه حطام به معنی بی ارزش از واژه فارسی سوتام به معنی اندک گرفته شده است و خرده نان خوان و سفره را به فارسی فلرز می گفته اند

سیامند صالح پور نوشته:

کاش اشاره ای به نسخه ی که مورد استفاده قرار دادین میکردین.
به نظرم این غزل یکی از زیباترین اشعار فارسیه و بیت نهم یک شاهکار بی نظیره

امین کیخا نوشته:

جایی که سلطان شب می مانده و خیمه میزده است را شبخان می گفته اند . هنگام شبخان کردن باید هامی ها( عامی ها و مردم معمولی ) نشیمنگه سلطان را ترک می کردند و ناچار همه جا خالی از غوغا می شده است .

مهدیه نوشته:

سلام،بیت چهارم و پنجم رو خوب متوجه نمیشم. خوشحالم میکنید اگه بهم کمک کنید. ممنون

مصطفی ن. ش. نوشته:

مهدیه جان با سلام
بیت چهارم و پنجم را سعی می کنم از دیدگاه خودم تشریح کنم:
بیت چهارم: واژه بیچارگی در اینجا به معنای درویش بودن و افتاده بودن است. یعنی قطمیر (سگ بلعام باعور) با صبر و درویش بودن روزی به انسان (مردم) تبدیل شد اما خود بلعم باعور با توهم (ماخولیا) اینکه برتر (مهتری) است، مغرور شده و در نهایت تبدیل به سگ می شود.

بیت پنجم: بیشتر می تواند پیش در آمد بیت ششم باشد. یعنی دلم تنگ است و برای همین به صحرا می زنم اما باد سحری بوستان به من پیغام خوشی می دهد که….

بیت ششم: غافل مباش که این روزها هیچ وقت بر نمی گردد و به جای ناراحتی از زندگی لذت ببر

پاینده باشید

علیرضا پیشگو نوشته:

بله همانوطر که دوست عزیزمان فرمود این فیلم در سایت آپارات هم موجود است.بسیار وصف ناشدنی زیباست.اولا این وزن حماسی که حس برخاستن و انجام کاری را در آدمی بر می انگیزاند.بعد هم نوعی حقیقت جویی همراه با غرور کلام.این را بکن تا فلان کنیم همین و بس.

علیرضا پیشگو نوشته:

در بیت”جایی که سلطان خیمه زد…..”فکر میکنم یعنی جایی که حاکم مقتدر و زور گویی مثل عشق پیدا شود دیگر هیچ جای شکایت برای عقل و ..نمی ماند چون جرئت بروز ندارند.

ساغر ۲٫۵ منتشر شد!