گنجور

غزل ۱۳۱

 
سعدی
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات
 

دوشم آن سنگ دل پریشان داشت

یار دل برده دست بر جان داشت

دیده در می‌فشاند در دامن

گوییا آستین مرجان داشت

اندرونم ز شوق می‌سوزد

ور ننالیدمی چه درمان داشت

می‌نپنداشتم که روز شود

تا بدیدم سحر که پایان داشت

در باغ بهشت بگشودند

باد گویی کلید رضوان داشت

غنچه دیدم که از نسیم صبا

همچو من دست در گریبان داشت

که نه تنها منم ربوده عشق

هر گلی بلبلی غزل خوان داشت

رازم از پرده برملا افتاد

چند شاید به صبر پنهان داشت

سعدیا ترک جان بباید گفت

که به یک دل دو دوست نتوان داشت

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

7 نوشته:

دیده در می‌فشاند در دامن
گوییا آستین مرجان داشت

در=مروارید
مرجان=جانور بی‌مهرۀ دریایی که مانند گیاه به زمین چسبیده است.بقایای قرمزرنگ این جانور که در جواهرسازی به کار می‌رود

مرجان به معنی جوهر سرخ رنگ است در آب دریای شور مثل نبات می روید چون از آب بیرون می آرند سنگ می گردد و گاهی مثل چوب کرم خورده می شود.

چکه های مروارید(اشک) از چشم در دامن میریخت گویی چشمم آستینی(جیبی) از مرجان داشت
با توجه به معنی مرجان منظور از مصرع دوم خون گریه کردن است

7 نوشته:

که من شاه را بر تو بی‌جان کنم
به خون سنگ را رنگ مرجان کنم

تن ترک بدخواه بیجان کنم
ز خونش دل سنگ مرجان کنم

همی آسمان اندر آمد ز جای
همی سنگ مرجان شد و خاک خون
فردوسی

کانال رسمی گنجور در تلگرام