گنجور

غزل ۱۰۱

 
سعدی
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات
 

ای پیک پی خجسته که داری نشان دوست

با ما مگو بجز سخن دل نشان دوست

حال از دهان دوست شنیدن چه خوش بود

یا از دهان آن که شنید از دهان دوست

ای یار آشنا علم کاروان کجاست

تا سر نهیم بر قدم ساربان دوست

گر زر فدای دوست کنند اهل روزگار

ما سر فدای پای رسالت رسان دوست

دردا و حسرتا که عنانم ز دست رفت

دستم نمی‌رسد که بگیرم عنان دوست

رنجور عشق دوست چنانم که هر که دید

رحمت کند مگر دل نامهربان دوست

گر دوست بنده را بکشد یا بپرورد

تسلیم از آن بنده و فرمان از آن دوست

گر آستین دوست بیفتد به دست من

چندان که زنده‌ام سر من و آستان دوست

بی حسرت از جهان نرود هیچ کس به در

الا شهید عشق به تیر از کمان دوست

بعد از تو هیچ در دل سعدی گذر نکرد

وان کیست در جهان که بگیرد مکان دوست

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

حاشیه‌ها

تا به حال ۳ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

حمیدرضا نوشته:

عالی بود

مسعود علمداری نوشته:

این غزل در آوازی زیبا از استاد شجریان در آلبوم دل مجنون خوانده شده است

محسن نوشته:

به نظر من بیت الغزل این شعر این بیته
بی حسرت از جهان نرود هیچ کس به در / الا شهید عشق به تیر از کمان دوست
منو یاد این رباعی از شیخ ابوسعید ابالخیر میندازه :
غازی به ره شهادت اندر تک و پوست / غافل که شهید عشق فاضلتر از اوست
فردای قیامت این بدان کی ماند / کان کشته دشمن است و این کشته دوست
در ادبیات عرفانی شهید، شاهدی است که با مشهود خودش یکی شده و قابل تفکیک نباشند

افزونهٔ واژه‌یاب برای مرورگرها